تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

چهارشنبه سی ام آذر 1384

ظاهرا مجبورم !

از همه تون سپاسگزارم که راهنماییم کردید...

اما ظاهرا مجبورم که روزنامه نگاری را انتخاب کنم چون با چیزهایی که امروز خانم همسر ازجلسه گزینش خود می گفت (او امرور گزینش داشت) بعید میدانم من با فعالیتهای سیاسی دوران دانشجویی بتوانم از فیلتر گزینش بگذرم.از طرفی اگر زود تصمیم نگیرم کار روزنامه نگاری را از دست میدهم...

نمیدانم چه کارکنم .برایم دعاکنید.دعای دیگران زودتر مستجاب میشود.راستی برای یک چیز دیگر هم دعا کنید  و اجازه دهید درمورد آن فعلا چیزی نگویم:

                                                                                       الهی وربی من لی غیرک؟

                                                                                        (فرازی از دعای کمیل) 

نوشته شده توسط خانم همسر در 16:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آذر 1384

انتخابهای دشوار زندگی

خیلی سخت است که بخواهی تصمیم درستی درباره آینده ی شغلی ات بگیری .بر خلاف تصور اولیه من وخانم همسر هنوز هیچ چیز قطعی نشده.

لطفا کمک کنید :

شغل دولتی و کارمندی بهتر است یا روزنامه نگاری در یک موسسه خصوصی ؟

منتظر نظرات دوستانه شما هستم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 15:20 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آذر 1384

شغل جدید آقای همسر

بیخوابی به سرم زده گفتم آپدیت کنم. البته ساعت ۱۱ خوابم برده بود اونهم چه خواب عمیقی که با صدای آقای همسر بیدار شدم که میگفت پاشو که احتیاج به مشورت با تو دارم......من هم از اینکه آقای همسر منو برای مشورت انتخاب کردن کلی کیف کردم و تو خواب و بیداری -البته با فشار به چشمام بیدار موندم- به حرفهاش گوش دادم و فقط میگفتم اوهوم.......خوبه.....اممممممم که یواش یواش صدا برام واضح تر شد : استاد زنگ زد...........بنظر تو قبول کنم...............دبیر سرویس خبرگذاری.........حقوق و سطح کاریم میره بالا................پول.....پول......پول......که دیگه کاملا خواب از سرم پرید و فوری بررسی کردیم و دیدیم موقعیت شغلی خیلی خوبیه و آقای همسر بهتره که قبول کنه. خلاصه قراره یه شام بریم هانی برای سور این شغل جدید.

امسال هم اولین شب یلدا تو خونه خودمون هستیم. قراره که مامان و بابا بیان خونمون و برام کلی هدیه شب چله ای بیارن. خلاصه کلی خوش به حالم شده. آقای همسر هم برای همیشه روشن و نورانی بودن چراغ خونمون برای شب یلدا میخواد برام لوستر و آباژور بخره. خلاصه منهم در فکر تنقلات اون شبم که چی آماده کنم. امسال برعکس شده . همه شب یلدا خونه بزرگای فامیل جمع میشن امسال مامان و بابا میان اینجا......خلاصه سال اول زندگیه دیگه. کاریش نمیشه کرد.

نوشته شده توسط خانم همسر در 1:26 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384

مشکلات خانوادگی

از همون شب ناخداگاه یه جورهایی با حرفهامون و تیکه انداختنهامون به هم اعلان جنگ را داده بودیم. اینقدر دلخوریهامون را مداوا نکرده بودیم و اینقدر سر این اختلاف نظرها با هم حرف نزدیم و به یه نتیجه منطقی در موردشون نرسیدیم تا جنگ شروع شد. اونهم چه جنگی . حدودا دو روزش با کشته های ما در برابر کشته های شما طول کشید و روز سوم دیگه حملات تند و مستقیم و ... شروع شد. بعدش هم با یه قهر یک شبانه روزی و به مهمانی رفتن من به منزل پدری به اوج خودش رسید. روز بعدش هم در مورد این کار من آقای همسر اعلان جنگ را دوباره دادن و من هم قطعنامه صلح را امضا نکردم. جالب این بود که با هم تماس تلفنی هم داشتیم. من جلوی مامان و بابام حد اعلای احترام را در مورد آقای همسر نگه داشته بودم و مامان و بابا هم خرسند از آقای همسر که به من مثلا پیشنهاد کرده که برم و مامان و بابا را سورپرایز کنم. خلاصه تمام این ماجراها و خستگیها تا ساعت۳۰/۳ شنبه ادامه داشت. و همه چی با یه قرار دور میدون ونک و پیاده روی تو هوای ابری- نیمه بارانی و خریدن یه کتاب از جانب آقای همسر برای من و ماست موسیر با چیپس پیاز جعفری و وینستون لایت تموم شد.

نوشته شده توسط خانم همسر در 5:44 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384

خواب بی موقع!!!!

دیروز با آقای همسر سر مطهری قرار گذاشتیم که با هم بریم خونه یکدفعه ای یه تماس نامیمون با آقای همسر  گرفته شد و مجبور شدن به جلسه ای تشریف ببرن و من تنهایی اومدم خونه و عزمم را جزم کردم تا اومدن ایشون خونه را مرتب مرتب کنم و یه غذا رژیمی عالی هم درست کنم. خلاصه ساعت۶ آقای همسر اومدن و نشستیم از وقایع روز با هم حرف زدیم و چیز میز خوردیم. بعدش که شبهای برره شروع شد. من هم احساس سرماخوردگی بدجوری بهم دست داده بود بالشت و پتومو کنار بخاری جا دادم و دراز کشیدم - در ضمن دیشب کته مون سوخت ـ و به گشنگی فکر میکردم و تو خواب و بیداری به آقای همسر گفتم که چقدر دلم ساندویج میخواد و دیگه نفهمیدم و ساعت ۱۱ دیدم که آقای همسر منو بیدار کرده و ۲ تا ساندویچ خوشمزه با دو نوع سس و نوشابه چیده اون وسط و منهم با چشمای خواب آلود مشغول خوردن شدم و برای اینکه خیلی از این تنبلیم پیش آقای همسر شرمنده نشم گفتم که حالم خیلی بده و دیگه حسابی سرما خوردم و بعد کلی تشکر کردم. و عرض شرمندگی از اینکه چون مریضم خوابم برده! الان هم سالم و سر حال سر کارم تشریف دارم.

امشب هم ما عروسیه یکی از دوستهامون دعوتیم. حسابی میخوایم خوش بگذرونیم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:28 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1384

دل خوش سیری چند؟

همین اولش باید بگم که من آقای همسر هستم نه خانم همسر.

دومندش این اولین مطلب من در این وبلاگه و دومین اثر هنری ام (!) در عالم وبلاگ نویسی.پس می بینیدکه بنده صاحب سبک هستم ! ثالثا بدون لوس بازی و تعارف میرم سر اصل مطلب:

  1. اگر مثل من آرام و مورچه وار(!) به مدت ۶ماه دنبال کار خوب بگردید تا از شر هرچی روزنامه نگاری راحت بشید باز هم رغبتی به وبلاگ نویسی  خواهید داشت؟به عبارت دیگر دل خوش سیری چند؟
  2. اگر همکارانت در یک "حماقت"نظامی و سوار بر "بار"کش هوایی  کشته شوند چطور ؟دوباره لازم است حرف سهراب را تکرار کنم؟

راستی یکی به این خانم همسر بگه سویشرت های منو نپوشه امروز یخ زدم؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:30 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آذر 1384

خواب

امروز یه روز کاری سختی را تو دانشگاه داشتم. کارهای تصویه حساب فارغ التحصیلی خودم هم مونده بود و الان حدود یک سالی میشه که به تاخیر افتاده چون مرخصیهام همه پر شده و امروز آقای همسر کارهای تصفیه منو انجام داد- البته میشه دیروز چون الان ساعت دو بامداده - وقتی از سر کار برگشتم خوشبختانه باز با این مهربونیهای همسر گلی ظرفشویی عاری از ظرف  بود. خونه هم مرتب. و من دیگه هیچ کاری نداشتم انجام بدم. با آقای همسر نشستیم لبو و باقالی خوردیم و بعد رفتیم سوپر مارکت سرکوچه کلی تنقلات برای شب چره خریدیم. یه ویفر جدید هم اومده بود با طعم طالبی که فوق العاده بود. خلاصه با همه اینها من ساعت ۸ خوابم برد و ساعت ۳۰/۱ بامداد فرداش ـ همون نصف شب خودمون ـ منو بیدار کرد و شام دست پخت آقای همسر را میل کردم. بعد حالا آقای همسر خوابیده و من خواب از سرم پریده. هیچ وقت ساعتهای خواب ما دوتا با هم تقارن پیدا نکرد. این یکی از موارد عدم تفاهم ماست. من زودخوابم و اون دیرخواب. ولی تو این هفته یه جورهایی به تعادل رسیده بود. ساعت بیداری من طولانی شده و به ۳۰/۱۱ رسیده. باز جای شکرش باقیه!!!!!!
نوشته شده توسط خانم همسر در 2:35 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم آذر 1384

یه روز آرام

امروز تو دانشگاه خیلی کار داشتم و وقتی رسیدم خونه تقریبا نای هیچ کار نداشتم. آقای همسر هم به خاطر شارژ موبایلم رفته بود مرکز تالیا کارت. غروب که برگشت کلی با هم گپ زدیم. شام هم همون آشی را که خودم اخترع کرده بودم درست کردیم. اسمش آش ممله. نمیدونم چرا این اسم را روش گذاشتیم ولی خیلی خوشمزس.

آقای همسر هم  شدیدا ذهنش مشغوله برنامه ریزی برای کلاس زبانه و میخواد منو متقاعد کنه که یه جوری برنامه بچینیم که زبانمون را تقویت کنیم. و اینقدر داره حرف میزنه که دیگه من نمیتونم تایپ کنم.

الان هم داریم سر اینکه کی اونور تخت که نزدیک پنجره است بخوابه چونه میزنیم. . چون اونورش که به پنجره چسبیده خیلی سرده و این چند شب آقای همسر اونور میخوابید و چون خیلی سردش شده دیگه حاضر نیست اون قسمت بخوابه. آخه نمیدونم چرا شبها سرش را زیر پرده میکنه و خوابش میبره. خوب معلومه اون زیر چقدر سرده!

نوشته شده توسط خانم همسر در 23:10 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم آذر 1384

یه روز از روزهای دیگه زندگی

امروز روز خوبی بود. توی این هوای آلوده من و آقای همسر مجبور شدیم ساعت ۷ صبح به خاطر گزینش بنده از این سر شهر بریم اون سر شهر و تازه جالبتر این بود که برنامه گزینش به خاطر آلودگی هوا منتفی شده بود و به من نتونسته بودن خبر بدن. (ربط گزینش به آلودگی هوا نمیدونم چیه!) خلاصه ما دوتا هم با تیپ گزینش پسند رفتیم دنبال بعضی کارها و ساعت ۱ رسیدیم خونه و تا الان هم خواب بودیم. البته آقای همسر هنوز هم خواب تشریف دارن.

دیروز هم جمعه کسلمون را با پیاده روی کردن و رفتن به یه پارکی که تازه آقای همسر کشف کرده سر کردیم. خیلی خوش گذشت و کلی به چیزهای الکی خندیدیم.

در ضمن با آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که تازگیها تفاهم اخلاقیمون خیلی بیشتر شده یعنی با هر اختلاف نظری که پیش میاد عین قبلنها جنگ و خونریزی و بکش بکش راه نمیافته و میخواهیم به این مناسبت امشب یه مراسم اسفنددودکنی راه بندازیم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 16:36 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم آذر 1384

شروع

زندگی همانند نقاشی کردن است با این تفاوت که پاک کنی وجود ندارد.

 این جمله ای بود که تو دفتر خاطرات 17 سالگیم هم نوشته بودم. من و آقای همسر دوست داریم که خاطرات زندگی مشترک را بدون هیچ کم و کاست و خودسانسوری تو این وبلاگ فقط برای جاودانه موندنش بنویسیم. پس این وبلاگ فقط در حکم ثبت خاطرات روزانه زندگی ما دوتاست. شاید هم یه روزی بچه هامون دوست داشته باشند که از پدر و مادرشون بیشتر بدونن. به هرحال ما شروع کردیم:

روز 16 آذر سال 81 بود که بالاخره آقای همسر جواب مثبت منو برای ازدواج گرفت. روز خیلی خوبی بود. تو کافی شاپی که بهش میگفتیم «بهترین نقطه دنیا». همون کافی شاپ هتل مروارید. چه روز خوبی بود. شعری که آقای همسر برام گفته بود و هدیه همون کتاب باباطاهر عریان با اون کاغذ کادوی خوشگل که الان هم نگهش داشتم. شبش هم که من فوق العاده دیرم شده بود و باید تا مهرشهر کرج میرفتم و به خاطر روز دانشجو خیابانها شلوغ بود و بسته. چه شبی بود.

امسال که تو خونمون بودیم دوست داشتم که امروز رو هم جشن بگیریم. یعنی خاطرات اون سال را زنده کنیم. به مناسبت این یادبود برای آقای همسر یه پلیور هدیه خریدم. دوست داشتم امروز رو هم بریم بهترین نقطه دنیا. ولی برنامه ها از اول صبح خوب پیش نرفت. نمیدونم چرا اول صبح کسل بودم. همش افکار منفی و خاطره های بد تو ذهنم اومده بود و لجم را درآورده بود. خواستیم بریم سینما که بعد ناهار خوابمون برد و ساعت 30/5 بیدار شدیم. خونه هم نامرتب بود. من خونه را مرتب کردم و اقای همسر هم کلی ظرف شست. بعد یه کم آهنگ گوش دادیم و  حموم رفتیم.

االبته آقای همسر معتقده که خاطرات را محدود به همون روز خاص نکنیم و برای فردا برنامه چیده که بریم خوش بگذرونیم. در هر حال فعلا همدیگرو نکشتیم و الان که دارم فکر میکنم میبینم امروز هم بد نگذشته و کلی خندیدیم. به هرحال این نیز بگذرد.

در ضمن دل هردومون هم به خاطر این حادثه هواپیما گرفته بدجوری. خیلی بغض کردم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   •