چهارشنبه سی ام آذر 1384
ظاهرا مجبورم !
اما ظاهرا مجبورم که روزنامه نگاری را انتخاب کنم چون با چیزهایی که امروز خانم همسر ازجلسه گزینش خود می گفت (او امرور گزینش داشت) بعید میدانم من با فعالیتهای سیاسی دوران دانشجویی بتوانم از فیلتر گزینش بگذرم.از طرفی اگر زود تصمیم نگیرم کار روزنامه نگاری را از دست میدهم...
نمیدانم چه کارکنم .برایم دعاکنید.دعای دیگران زودتر مستجاب میشود.راستی برای یک چیز دیگر هم دعا کنید و اجازه دهید درمورد آن فعلا چیزی نگویم:
الهی وربی من لی غیرک؟
(فرازی از دعای کمیل)
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
انتخابهای دشوار زندگی
لطفا کمک کنید :
شغل دولتی و کارمندی بهتر است یا روزنامه نگاری در یک موسسه خصوصی ؟
منتظر نظرات دوستانه شما هستم.
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384
شغل جدید آقای همسر
امسال هم اولین شب یلدا تو خونه خودمون هستیم. قراره که مامان و بابا بیان خونمون و برام کلی هدیه شب چله ای بیارن. خلاصه کلی خوش به حالم شده. آقای همسر هم برای همیشه روشن و نورانی بودن چراغ خونمون برای شب یلدا میخواد برام لوستر و آباژور بخره. خلاصه منهم در فکر تنقلات اون شبم که چی آماده کنم. امسال برعکس شده . همه شب یلدا خونه بزرگای فامیل جمع میشن امسال مامان و بابا میان اینجا......خلاصه سال اول زندگیه دیگه. کاریش نمیشه کرد.
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384
مشکلات خانوادگی
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384
خواب بی موقع!!!!
امشب هم ما عروسیه یکی از دوستهامون دعوتیم. حسابی میخوایم خوش بگذرونیم.
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
دل خوش سیری چند؟
همین اولش باید بگم که من آقای همسر هستم نه خانم همسر.
دومندش این اولین مطلب من در این وبلاگه و دومین اثر هنری ام (!) در عالم وبلاگ نویسی.پس می بینیدکه بنده صاحب سبک هستم ! ثالثا بدون لوس بازی و تعارف میرم سر اصل مطلب
:
- اگر مثل من آرام و مورچه وار(!) به مدت ۶ماه دنبال کار خوب بگردید تا از شر هرچی روزنامه نگاری راحت بشید باز هم رغبتی به وبلاگ نویسی خواهید داشت؟به عبارت دیگر دل خوش سیری چند؟
- اگر همکارانت در یک "حماقت"نظامی و سوار بر "بار"کش هوایی کشته شوند چطور ؟دوباره لازم است حرف سهراب را تکرار کنم؟
راستی یکی به این خانم همسر بگه سویشرت های منو نپوشه امروز یخ زدم؟
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384
خواب
یکشنبه بیستم آذر 1384
یه روز آرام
امروز تو دانشگاه خیلی کار داشتم و وقتی رسیدم خونه تقریبا نای هیچ کار نداشتم. آقای همسر هم به خاطر شارژ موبایلم رفته بود مرکز تالیا کارت. غروب که برگشت کلی با هم گپ زدیم. شام هم همون آشی را که خودم اخترع کرده بودم درست کردیم. اسمش آش ممله. نمیدونم چرا این اسم را روش گذاشتیم ولی خیلی خوشمزس.
آقای همسر هم شدیدا ذهنش مشغوله برنامه ریزی برای کلاس زبانه و میخواد منو متقاعد کنه که یه جوری برنامه بچینیم که زبانمون را تقویت کنیم. و اینقدر داره حرف میزنه که دیگه من نمیتونم تایپ کنم.
الان هم داریم سر اینکه کی اونور تخت که نزدیک پنجره است بخوابه چونه میزنیم. . چون اونورش که به پنجره چسبیده خیلی سرده و این چند شب آقای همسر اونور میخوابید و چون خیلی سردش شده دیگه حاضر نیست اون قسمت بخوابه. آخه نمیدونم چرا شبها سرش را زیر پرده میکنه و خوابش میبره. خوب معلومه اون زیر چقدر سرده!
شنبه نوزدهم آذر 1384
یه روز از روزهای دیگه زندگی
دیروز هم جمعه کسلمون را با پیاده روی کردن و رفتن به یه پارکی که تازه آقای همسر کشف کرده سر کردیم. خیلی خوش گذشت و کلی به چیزهای الکی خندیدیم.
در ضمن با آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که تازگیها تفاهم اخلاقیمون خیلی بیشتر شده یعنی با هر اختلاف نظری که پیش میاد عین قبلنها جنگ و خونریزی و بکش بکش راه نمیافته و میخواهیم به این مناسبت امشب یه مراسم اسفنددودکنی راه بندازیم.
چهارشنبه شانزدهم آذر 1384
شروع
زندگی همانند نقاشی کردن است با این تفاوت که پاک کنی وجود ندارد.
این جمله ای بود که تو دفتر خاطرات 17 سالگیم هم نوشته بودم. من و آقای همسر دوست داریم که خاطرات زندگی مشترک را بدون هیچ کم و کاست و خودسانسوری تو این وبلاگ فقط برای جاودانه موندنش بنویسیم. پس این وبلاگ فقط در حکم ثبت خاطرات روزانه زندگی ما دوتاست. شاید هم یه روزی بچه هامون دوست داشته باشند که از پدر و مادرشون بیشتر بدونن. به هرحال ما شروع کردیم:
روز 16 آذر سال 81 بود که بالاخره آقای همسر جواب مثبت منو برای ازدواج گرفت. روز خیلی خوبی بود. تو کافی شاپی که بهش میگفتیم «بهترین نقطه دنیا». همون کافی شاپ هتل مروارید. چه روز خوبی بود. شعری که آقای همسر برام گفته بود و هدیه همون کتاب باباطاهر عریان با اون کاغذ کادوی خوشگل که الان هم نگهش داشتم. شبش هم که من فوق العاده دیرم شده بود و باید تا مهرشهر کرج میرفتم و به خاطر روز دانشجو خیابانها شلوغ بود و بسته. چه شبی بود.
امسال که تو خونمون بودیم دوست داشتم که امروز رو هم جشن بگیریم. یعنی خاطرات اون سال را زنده کنیم. به مناسبت این یادبود برای آقای همسر یه پلیور هدیه خریدم. دوست داشتم امروز رو هم بریم بهترین نقطه دنیا. ولی برنامه ها از اول صبح خوب پیش نرفت. نمیدونم چرا اول صبح کسل بودم. همش افکار منفی و خاطره های بد تو ذهنم اومده بود و لجم را درآورده بود. خواستیم بریم سینما که بعد ناهار خوابمون برد و ساعت 30/5 بیدار شدیم. خونه هم نامرتب بود. من خونه را مرتب کردم و اقای همسر هم کلی ظرف شست. بعد یه کم آهنگ گوش دادیم و حموم رفتیم.
االبته آقای همسر معتقده که خاطرات را محدود به همون روز خاص نکنیم و برای فردا برنامه چیده که بریم خوش بگذرونیم. در هر حال فعلا همدیگرو نکشتیم و الان که دارم فکر میکنم میبینم امروز هم بد نگذشته و کلی خندیدیم. به هرحال این نیز بگذرد.
در ضمن دل هردومون هم به خاطر این حادثه هواپیما گرفته بدجوری. خیلی بغض کردم.

