دوشنبه بیست و ششم دی 1384
شکلات
دیشب هوس یه غذای شمالی کردم و باقالاقاتق درست کردم ولی زیاد شبیه اونی که تو شمال خورده بودیم نشد.
کلی هم با جناب همسرخان در مورد تربیت فرزند صحبت کردیم و آقای همسر کلی جوک شده بود. میگفت جلوی بچه باید به من بگی آقا !!!!!!!!تا بچه ازم حساب ببره.......نباید خودت را لوس کنی......باید جذبه داشته باشم......و خلاصه من از خنده غش کرده بودم.
دیشب دوباره فرشته ها ظرفهامو شستن.
یکشنبه بیست و پنجم دی 1384
فرشته های خونه ما
شنبه بیست و چهارم دی 1384
چراغهای رابطه تاریک است
خودم خندم گرفته به این رابطه. نمیدونم چرا اینجوری شده........اتصالی کرده بدجوووووووور.
سه شنبه بیستم دی 1384
تعطیلات به همه خوش بگذره
نمیدونم تا کی من باید در مورد اینکه کجا بریم؟ خونه کی بریم؟ با فامیلها ؟ و ...حرص بخورم. همیشه یه تعطیلاتی پیش میاد یا مهمونی قراره باشه من به حد فجیعی استرس میگیرم الان هم دلم میخواد اینقدر زار بزنم که خدا دلش بگیره ویه کمکی کنه.
خوب بابا جااااان من دوست دارم برم پیش مامااااان و باباااااااام. ![]()
دوشنبه نوزدهم دی 1384
هوای برفی.....خاطرات برفی
الان هم به آقای همسر اس ام اس زدم که دوست دارم تو این هوا بریم گردش......اونم جواب داد:« جاااانم.....میریم.»![]()
امروز هم اینقدر اون سی دی جدیدی را که برادرم برام رایت کرده با هدفون گوش دادم که مغزم پکیده آخه بدجوری موسیقی داره بهم حال میده. ![]()
شنبه هفدهم دی 1384
دلتنگی
روز پنجشنبه هم مهمون مامان اینا بودم و روز جمعه هم آقای همسر نهار اومد اونجا و غروبش با هم برگشتیم. دوباره دلم برای خونمون تنگ شده ولی خوب دیگه من باید تو خونه کوچیک خودم باشم. نمیدونم چرا هنوز اینقدر به طرز دلتنگ کننده ای دلم برای اونجا تنگ میشه. همیشه و در همه حال.![]()
هنوزم تمایل شدیدی به اتاقم و وسایل اون تو دارم. وقتی می بینمشون کلی شارژ میشم حتی تو این سن و سال عروسکهامو که مامان کارتونشون کرده را میبینم خون تو رگهام به قل قل میافته. همینها دلتنگم میکنه دیگه.![]()
سه شنبه سیزدهم دی 1384
غذاجات
امروز هم اول صبح آقای همسر با تلفنش منو غافلگیر کرد. کلی ذوق کرده بود که من به فکرش بودم و لباسهاش را شستم. تازه غذاهاشم آماده کردم.....خونمون مرتب بوده و اون با یه اعصاب راحت و فراغ بال امروز واقعا حس کرده که ای بابا......ما هم دیگه بله ......زن داریم و ......تازه دیروز کلی همکاراش اذیتش کرده بودن که اوووووووه چقدر برای ناهار خوراکی داره...آخه من ساعت دهی هم برای آقای همسر آماده میکنم. آخه ما هر دومون مخصوصا جناب همسر به طرز فجیع و دلخراشی شکمو تشریف داریم.![]()
این کار اصلا خستم نمیکنه و تازه کلی ذوق میکنم که ظرفهای غذاشو آماده میکنم و با بهترین سلیقه حتی تزیینات هم به خرج میدم. خلاصه خوشحالم که آقای همسر قدر این کارا را دونست.
دوشنبه دوازدهم دی 1384
حد و حدود!!!!!
اینکه بعد از ازدواج با روابط فامیلی چیکار باید کرد؟ اگه شما با بستگانتون (مثل خاله یا عمه و دایی ) قبل از ازدواج رابطه عاطفی برقرار بوده باشه و به جهاتی بهشون مدیون هم باشین و بعد از ازدواج بدون هیچ دلیل قانع کننده ای یکی از طرفین بگه که نباید با این خانواده رابطه داشته باشیم و ارتباط باید باید قطع بشه و اظهار کنه که من از اینها خوشم نمیاد چی کار میکنین؟ اینکه اونها بهتون چند باز زنگ بزنن و دعوتتون کنن و هربار دست به سرشون کنین چه حسی دارین در حالیکه قلبا به این کار راضی نیستین؟ چه جوری میشه این تنش را حل کرد؟ اگه یکی از طرفین با اکراه قبول کنه که حالا یه شام را بره ولی بعد بگه که نوبت منم میشه و تهدید کنه چیکار باید کرد؟ من میخوام بدونم که اصلا اخلاقیه که بعد ازدواج اینقدر خط قرمز برای هم داشته باشیم و همدیگه را مستاصل کنیم؟ اخلاقیه که اطرافیان و نزدیکان را اونقدر زیر ذره بین بزرگ کنیم و همونها یه عاملی بشن برای اختلاف؟
حالا شما بگین این تنش چه جوری حل میشه؟
فقط خواهشا نگین که من به خاطر طرف مقابلم و زندگیم ارتباطم را قطع میکنم چون در اینصورت به اون علایق و رابطه های عاطفی از بچگی ایجاد شده بی توجههی کردیم. اگر هم اینکار را بکنیم برای همیشه یه دلخوری تو کنج دلمون میمونه و ممکنه خدای نکرده در موقع مرگ یکی از همون عزیزها بروز کنه.
شنبه دهم دی 1384
دل گرفتگی
چهارشنبه هفتم دی 1384
بافندگی
تا حالا شده قلبتون یکدفعه صفر کیلومتر بشه؟ فکر کنم کل سیستمم به هم ریخته......اصلا انگار از هیچکس کینه ندارم....خوشم نمیاد......خدا کنه این حالت زودتر بره......یه جورهایی این احساس جدید برام عجیبه....خیلی حس بدیه لجمو درآورده.
دیشب مادر آقای همسر مهمون ما بودن و کلی خوش گذشت. امروز هم مامان بنده قراره بیان خونمون و با هم بریم مولوی که پارچه ملافه ای بخریم. اصلا حوصله ندارم.
منم به خاطر اینکه زیاد فکر و خیالات بیهوده نکنم به تشویق همکارهای محترم رفتم کاموا خریدم و با راهنمایی همین همکارهای محترم دارم یه شنل برای خودم میبافم....نمیدونین چه ذوقی میکنم وقتی این بافتنی هی به طول و عرضش اضافه میشه. بافتنی هم چه عالمی داره ها. اونشب بارون میومدو من هم کنار بخاری نشسته بودم و تو سکوت تندو تند میبافتم یه دفعه حس خانم سارا تو حنا دختری در مزرعه بهم دست داد(که کنار بخاری مینشست و گلدوزی میکرد) کلی کیف کردم مخصوصا غذامو گذاشته بودم رو بخاری که تا اومدن آقای همسر گرم بمونه. کلی حس دهه های گذشته گرفته بودم. یه همسر فداکار بافنده .......یه خونه گرم و تمیز......لباسهای اتو شده شوهر......جورابهای تمیز پینه شده......ماست و پنیر خانگی......ظرف میوه برای بعد شام.....و....
یکشنبه چهارم دی 1384
همسر نمونه
برای فردا ناهار آقای همسر هم طبق سفارش خودشون عدس پلو با گوشت چرخ شده و کشمش درست کردم. خوراکیهاشو آماده کردم -فکر کنم تنها سردبیری باشه که کیفش همیشه پر از خوراکی و تنقلاته آخه نصف سنگینی کیف آقای همسر مال خوراکیهای توشه- بعد مثل خانمهای خوبی که عذاب وجدان ندارن که خونه نامرتبه نشستم و موسیقی گوش دادم.![]()
شغل جدید آقای همسر باعث شده که شبها دیر به خونه بیاد. و این موضوع یکذره داره ناراحتم میکنه. ولی به قول آقای همسر نباید بهش استرس وارد کنم که اون هم سر کار مدام نگران من بشه. خلاصه با اینکه دیشب اخم کرده بودم و بدون شب بخیر خوابیدم ولی صبحش دوتاییمون کله سحر بیدار شده بودیم و یکذره سربسر هم گذاشتیم چون آقای همسر دیشب تو تخت نخوابید و صبح قبل از اینکه ساعت منو بیدار کنه یواشکی و آروم اومد توتخت سر جای خودش بطوریکه من نفهمم و کلی به این موضوع خندیدیم. ساعت ۳۰/۵ بامداد آقای همسر هوس شیرموز کرده بودن و ما بساط شیرموزخورون داشتیم. بعد تا سر خیابون هم باهام اومد و تو راه کلی حرف زدیم و بعد اون برگشت خونه که یه ساعت دیگه بره سرکار.
منم با اس ام اسهام از رفتار دیشبم عذرخواهی کردم و بهش اطمینان دادم که سرکارش نگران من نباشه. من دختر خوبی شدم و بهش گیر سه پیچ نمیدم.![]()
شنبه سوم دی 1384
یلدا
روز جمعه هم به مناسبت درست کردن فسنجون -برای اولین بار- وقتی میخواستم گردوها را آسیاب کنم انگشت شستم بدفرم برید و تا اطلاع ثانوی نمیتونم ظرف بشورم![]()
.
.
.
چقدر بده که قلب آدمها پر کینه بشه......بعضی وقتها سنگینی قلبمو نمیتونم تحمل کنم.......احساس میکنم قلبم خیلی خیلی بار کینه رو داره حمل میکنه......احتیاج دارم دوباره عین قبلاها قلبم مثل آیینه بشه......مثل اونموقع که با یه گریه از ته دل همه چی از یادم میرفت و دلم پاک پاک میشد. دعا کنید.

