تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

دوشنبه بیست و ششم دی 1384

شکلات

دیشب با آقای همسر فیلم شکلات را با بازی جانی دپ و جولیت بینوش دیدیم. یکذره خسته کننده بود ولی وااااااای چه شکلاتهای خوشمزه ای توش بود. دیگه وسطهای فیلم دهنم آب افتاده بود و با هر تصویر یه شکلات یا کیک خوشمزه که بینوش خانم به مشتریهاش میداد من یه وای بلند میگفتم و آقای همسر هم میگفت میخرم برات! بعد از فیلم فورا از تو یخچال یه شکلات کاکایویی را درسته انداختم پایین تو شکم نازنین و بیخیال رژیم و این مزخرفات شدم و چه مزه ای داد.

دیشب هوس یه غذای شمالی کردم و باقالاقاتق درست کردم ولی زیاد شبیه اونی که تو شمال خورده بودیم نشد.

کلی هم با جناب همسرخان در مورد تربیت فرزند صحبت کردیم و آقای همسر کلی جوک شده بود. میگفت جلوی بچه باید به من بگی آقا !!!!!!!!تا بچه ازم حساب ببره.......نباید خودت را لوس کنی......باید جذبه داشته باشم......و خلاصه من از خنده غش کرده بودم.

دیشب دوباره فرشته ها ظرفهامو شستن.

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:49 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم دی 1384

فرشته های خونه ما

من و آقای همسر بعضی وقتها همدیگه را سورپرایز میکنیم و کارهای عقب افتاده اون یکی را بدون اینکه خودش بفهمه انجام میدیم. یا با یه کارهای دور از انتظاری همدیگه را خوشحال میکنیم و وقتی اون کار خوب رو میشه خودمون را لو نمیدیم که مثلا آره باباجان.....من اونو انجام دادم بلکه یه اصطلاحی داریم و میگیم که نه......من نبودم حتما فرشته ها اومدن. این اصطلاح اوایل زندگی خیلی کاربرد داشت و چند وقتی بود فراموش شده بود. اما دوباره دیروز فرشته ها اومده بودن تو آشپزخونه من و تمام ظرفها و قابلمه های گنده و کثیف را شسته بودن و خلاصه آشپزخانه را حسابی تمیز کرده بودن. آقای همسر هم طبق معمول این کار را انداخت گردن فرشته ها. دیشب هم فرشته ها اومدن و برای آقای همسر کباب تابه ای درست کردن- آخه آقای همسر عاشق کباب از هر نوعیه- خلاصه منم خیلی خوشحالم که دوباره سروکله فرشته ها پیدا شده.

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:41 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم دی 1384

چراغهای رابطه تاریک است

آخر هفته ی تقریبا مشقت باری را پشت سر گذاشتیم چون واقعا چراغهای رابطه بین من و آقای همسر اتصالی کرده بود و هی خاموش و روشن میشد. روز عید قربان که خونمون موندیم و با گریه های گاه و بیگاه من و بحثهامون با هم گذرونده شد. روز پنجشنبه از صبح که برف شروع به باریدن کرد ما خوب شدیم و کلی قربون صدقه هم رفتیم و برای شام هم مامان و بابا و برادرم مهمون ما بودن.....بعد از رفتن اونها دوباره چراغهای رابطه خاموش شد از دست آقای همسر ناراحت شدم  چون شامش را خونه مامانش میل کرده بود در صورتیکه ما مهمون داشتیم. دلیل ناراحتیمو بهش گفتم ولی قبول نکرد و دوباره بحث پیش اومد. فرداش که جمعه بود دوباره چراغها خاموش بود.......داشتم از تنهایی دق میکردم. اصلا نمیشد با هم حرف بزنیم.....هیچکدوممون کوتاه نمی یومدو اصلا ارتباط برقرار نمیشد. غروبش رفتیم بیرون و تنقلات خریدیم و فیلم مشکلات خانوادگی اثر هارولد بیکر را گرفتیم و اومدیم دراز شدیم و مشغول تماشا. در این بین چراغها روشن شدند و خیلی نورافشانی کردن. موقع خواب آقای همسر یه سرکی به این خونه کشیدن و شروع به خوندن کردن و یه کمی از نوشته هام ناراحت شده بود و من هم سر این موضوع ناراحت شدم و پشتم را بهش کردم و اونهم از اتاق خواب رفت بیرون و خلاصه دوباره چراغها خاموش شدن. صبح دلم براش تنگ شد و رفتم بغلش کردم. ناهارش را هم آماده کردم و اومدم سرکار. دیگه خبری نشده.

خودم خندم گرفته به این رابطه. نمیدونم چرا اینجوری شده........اتصالی کرده بدجوووووووور.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:57 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم دی 1384

تعطیلات به همه خوش بگذره

من چون به حد فجیعی تنبل تشریف دارم از این تعطیلاتی که برام پیش اومده بینهایت خوشحالم. عید قربانه و تو خانواده ما رسمه که اعیاد بزرگ مثل فطر و قربان و ...معمولا خونه بزرگترها جمع میشیم و به دیدن مامان و بابا میریم. منم از آقای همسر در مورد چهارشنبه سئوال کردم که سرکار میره؟ اونهم گفت نه. منم خوشحال گفتم که چه خوب پس اول میریم دیدن مامان و بابای تو بعدش هم میریم خانه ما. یهو با حالت عجیبی گفت مگه باید خونه شما هم بریم!!!!!!!!!!!! منم گفتم خوب عیده دیگه. نتیجه گیری این مذاکره این شد: نه خونه مامان اینای من میریم و نه خونه مامان اینای تو. من میخوام استراحت کنم.

نمیدونم تا کی من باید در مورد اینکه کجا بریم؟ خونه کی بریم؟ با فامیلها ؟ و ...حرص بخورم. همیشه یه تعطیلاتی پیش میاد یا مهمونی قراره باشه من به حد فجیعی استرس میگیرم الان هم دلم میخواد اینقدر زار بزنم که خدا دلش بگیره ویه کمکی کنه. خوب بابا جااااان من دوست دارم برم پیش مامااااان و باباااااااام.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:55 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم دی 1384

هوای برفی.....خاطرات برفی

چه هوای برفی و دلپذیریه. این هوا هرچند منو غمگین میکنه ولی یه جورایی رمانتیکه. یاد اون سال افتادم که اولین برف زمستون را من و آقای همسر بعد از کلاسهای دانشگاه چپیدیم تو «بهترین جای دنیا» همون کافی شاپ هتل مروارید. اون زمان تازه این کاست آریان دراومده بود و اونجا هم همش همون را میذاشت......گل من...گل من...و...بعدش دستهای آقای همسر رو دستهای من بود .....چقدر زود گذشت.....بعدش کلی صحبت و حرف و لپهای گل انداخته من بود.....شیرکاکائو داغ.......سئوالهای مدام آقای همسر که از دود سیگارش اذیت نمیشم......کیک شکلاتی.....بعدش هوای سرد بیرون و اومدن آقای همسر تا مهرشهر کرج همراه من........تک زنگهایی که وقتی میرسید به من میزد که من متوجه بشم سلامت رسیده و اغلب ساعت ۱۱ بود و من نگران که چرا آخه هرشب تا مهرشهر میاد؟....وقتی آدم فکر اون زمان ها را میکنه کلی خاطرات قشنگ داره که همش زیر غبار کدورت و خاطره های بد مونده......کاشکی همیشه خاطرات بد بودن که زیر خاطرات خوب میموندن. همین موقعها بود که ما رفتیم حلقه نقره خریدیم و من هنوزم که هنوزه دارم اون رو دستم میکنم. اینو بیشتر دوست دارم.  

الان هم به آقای همسر اس ام اس زدم که دوست دارم تو این هوا بریم گردش......اونم جواب داد:« جاااانم.....میریم.»

امروز هم اینقدر اون سی دی جدیدی را که برادرم برام رایت کرده با هدفون گوش دادم که مغزم پکیده آخه بدجوری موسیقی داره بهم حال میده.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:25 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم دی 1384

دلتنگی

اصلا حالم خوب نیست. دیشب من کنار پنجره خوابیده بودم و چون خیلی سرد بود فکر کنم کمی سرما خوردم. بزور سرکارم نشستم. فقط دوست دارم بخوابم و سرم به شدت درد میکنه.

روز پنجشنبه هم مهمون مامان اینا بودم و روز جمعه هم آقای همسر نهار اومد اونجا و غروبش با هم برگشتیم. دوباره دلم برای خونمون تنگ شده ولی خوب دیگه من باید تو خونه کوچیک خودم باشم. نمیدونم چرا هنوز اینقدر به طرز دلتنگ کننده ای دلم برای اونجا تنگ میشه. همیشه و در همه حال.

هنوزم تمایل شدیدی به اتاقم و وسایل اون تو دارم. وقتی می بینمشون کلی شارژ میشم حتی تو این سن و سال عروسکهامو که مامان کارتونشون کرده را میبینم خون تو رگهام به قل قل میافته. همینها دلتنگم میکنه دیگه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:11 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم دی 1384

غذاجات

دیشب آقای همسر بر خلاف معمول هرشب ساعت۳۰/۷ خونه بود. از سر راه هم برام لبو خریده بود. منم شام و غذای فردا را آماده کرده بودم. جورابها و لباسهای آقای همسر را شسته بودم و اینبار رو بند آویزون کرده بودم- برخلاف دفعه پیش که یادم رفته بودو لباسها تو ماشین بو گرفته بود- تازه پنیر هم درست کردم.دوغم آماده شده بود بعد دوروز کنار بخاری و ماستم هم که روز قبل گذاشته بودم. خلاصه اینکه تمام خوراکیهامون مهیا بود. میوه ها هم شسته.....خونه مرتب و تمیز.

امروز هم اول صبح آقای همسر با تلفنش منو غافلگیر کرد. کلی ذوق کرده بود که من به فکرش بودم و لباسهاش را شستم. تازه غذاهاشم آماده کردم.....خونمون مرتب بوده و اون با یه اعصاب راحت و فراغ بال امروز واقعا حس کرده که ای بابا......ما هم دیگه بله ......زن داریم و ......تازه دیروز کلی همکاراش اذیتش کرده بودن که اوووووووه چقدر برای ناهار خوراکی داره...آخه من ساعت دهی هم برای آقای همسر آماده میکنم. آخه ما هر دومون مخصوصا جناب همسر به طرز فجیع و دلخراشی شکمو تشریف داریم.

این کار اصلا خستم نمیکنه و تازه کلی ذوق میکنم که ظرفهای غذاشو آماده میکنم و با بهترین سلیقه حتی تزیینات هم به خرج میدم. خلاصه خوشحالم که آقای همسر قدر این کارا را دونست.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم دی 1384

حد و حدود!!!!!

این پستی را که میخوام بنویسم نه شکایته و نه چیز دیگه و به آقای همسر هم مربوط نمیشه فقط میخواستم نظرات دوستان را بدونم:

اینکه بعد از ازدواج با روابط فامیلی چیکار باید کرد؟ اگه شما با بستگانتون (مثل خاله یا عمه و دایی ) قبل از ازدواج رابطه عاطفی برقرار بوده باشه و به جهاتی بهشون مدیون هم باشین و بعد از ازدواج بدون هیچ دلیل قانع کننده ای یکی از طرفین بگه که نباید با این خانواده رابطه داشته باشیم و ارتباط باید باید قطع بشه و اظهار کنه که من از اینها خوشم نمیاد  چی کار میکنین؟ اینکه اونها بهتون چند باز زنگ بزنن و دعوتتون کنن و هربار دست به سرشون کنین چه حسی دارین در حالیکه قلبا به این کار راضی نیستین؟ چه جوری میشه این تنش را حل کرد؟ اگه یکی از طرفین با اکراه قبول کنه که حالا یه شام را بره ولی بعد بگه که نوبت منم میشه و تهدید کنه چیکار باید کرد؟ من میخوام بدونم که اصلا اخلاقیه که بعد ازدواج اینقدر خط قرمز برای هم داشته باشیم و همدیگه را مستاصل کنیم؟ اخلاقیه که اطرافیان و نزدیکان را اونقدر زیر ذره بین بزرگ کنیم و همونها یه عاملی بشن برای اختلاف؟

حالا شما بگین این تنش چه جوری حل میشه؟

فقط خواهشا نگین که من به خاطر طرف مقابلم و زندگیم ارتباطم را قطع میکنم چون در اینصورت به اون علایق و رابطه های عاطفی از بچگی ایجاد شده بی توجههی کردیم. اگر هم اینکار را بکنیم برای همیشه یه دلخوری تو  کنج دلمون میمونه و ممکنه خدای نکرده در موقع مرگ یکی از همون عزیزها بروز کنه.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:43 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه دهم دی 1384

دل گرفتگی

دیروز آقای همسر مجبور بود که بره سرکار. ساعت ۴ بعداز ظهر رسید خونه و با هم ناهار خوردیم. بعدش آقای همسر یواش یواش چشمهاش داشت سنگین میشد که بخوابه که یه دفعه من زدم زیر گریه و آقای همسر هم تعجب کرده بود که چی شده....ولی هرکاری میکردم اصلا گریم بند نمی اومد. من بعدازظهرهای جمعه خیلی دلم میگیره و معمولا دوست دارم اون جور وقتها خونه مامان اینها مهمونی باشم. خلاصه بعد از اینکه کلی گریه کردم و آقای همسر هم ناراحت از اینکه چی پیش اومده که من بهش نمیگم گریه ام تموم شد. ولی اگه آقای همسر خوابش میبرد دوباره دلم میگرفت و گریه ام میومد خلاصه کلی کلنجار رفتم تا خوابش نبره تا چشماش میافتاد رو هم من سر و صدا میکردم و حرف میزدم خلاصه با خواهش و التماس به ۴۵ دقیقه خواب راضی شدم. بعدش رفتیم بیرون و من تنقلات شب را خریدم . اومدم همه را خوردم و جلوی بخاری خوابم برد. آقای همسر هم فقط غر میزد که بیشرف بازی درآوردی و نذاشتی من بخوابم.
نوشته شده توسط خانم همسر در 13:23 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم دی 1384

بافندگی

میدونم که اگه بیام آپ کنم فقط غرغر میکنم. از دست هیچ شخص خاصی هم نیست بیشتر از دست خودمه....یه جورهایی گم شدم و باید دوباره خودمو پیدا کنم......انگار یک جورهایی خودم با دلم قهرم.....اصلا احوالی از خودم نمیگیرم......خلاصه فکر نکنین دیوونه شدم.

تا حالا شده قلبتون یکدفعه صفر کیلومتر بشه؟ فکر کنم کل سیستمم به هم ریخته......اصلا انگار از هیچکس کینه ندارم....خوشم نمیاد......خدا کنه این حالت زودتر بره......یه جورهایی این احساس جدید برام عجیبه....خیلی حس بدیه لجمو درآورده.

دیشب مادر آقای همسر مهمون ما بودن و  کلی خوش گذشت. امروز هم مامان بنده قراره بیان خونمون و با هم بریم مولوی که پارچه ملافه ای بخریم. اصلا حوصله ندارم.

منم به خاطر اینکه زیاد فکر و خیالات بیهوده نکنم به تشویق همکارهای محترم رفتم کاموا خریدم و با راهنمایی همین همکارهای محترم دارم یه شنل برای خودم میبافم....نمیدونین چه ذوقی میکنم وقتی این بافتنی هی به طول و عرضش اضافه میشه. بافتنی هم چه عالمی داره ها. اونشب بارون میومدو من هم کنار بخاری نشسته بودم و تو سکوت تندو تند میبافتم یه دفعه حس خانم سارا تو حنا دختری در مزرعه بهم دست داد(که کنار بخاری مینشست و گلدوزی میکرد) کلی کیف کردم مخصوصا غذامو گذاشته بودم رو بخاری که تا اومدن آقای همسر گرم بمونه. کلی حس دهه های گذشته گرفته بودم. یه همسر فداکار بافنده .......یه خونه گرم و تمیز......لباسهای اتو شده شوهر......جورابهای تمیز پینه شده......ماست و پنیر خانگی......ظرف میوه برای بعد شام.....و.... 

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:23 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم دی 1384

همسر نمونه

دیروز خیلی انرژی داشتم. مثل یک خانوم نمونه وقتی رسیدم خونه از آنجا که انرژی فوران میزد افتادم به جون خونه...گردگیری.....جاروبرقی.....مرتب کردن ....لباس شستن و .....

برای فردا ناهار آقای همسر هم طبق سفارش خودشون عدس پلو با گوشت چرخ شده و کشمش درست کردم. خوراکیهاشو آماده کردم -فکر کنم تنها سردبیری باشه که کیفش همیشه پر از خوراکی و تنقلاته آخه نصف سنگینی کیف آقای همسر مال خوراکیهای توشه- بعد مثل خانمهای خوبی که عذاب وجدان ندارن که خونه نامرتبه نشستم و موسیقی گوش دادم.

شغل جدید آقای همسر باعث شده که شبها دیر به خونه بیاد. و این موضوع یکذره داره ناراحتم میکنه. ولی به قول آقای همسر نباید بهش استرس وارد کنم که اون هم سر کار مدام نگران من بشه. خلاصه با اینکه دیشب اخم کرده بودم و بدون شب بخیر خوابیدم ولی صبحش دوتاییمون کله سحر بیدار شده بودیم و یکذره سربسر هم گذاشتیم  چون آقای همسر دیشب تو تخت نخوابید و صبح قبل از اینکه ساعت منو بیدار کنه یواشکی و آروم اومد توتخت سر جای خودش بطوریکه  من نفهمم و کلی به این موضوع خندیدیم. ساعت ۳۰/۵ بامداد آقای همسر هوس شیرموز کرده بودن و ما بساط شیرموزخورون داشتیم. بعد تا سر خیابون هم باهام اومد و تو راه کلی حرف زدیم و بعد اون برگشت خونه که یه ساعت دیگه بره سرکار.

منم با اس ام اسهام از رفتار دیشبم عذرخواهی کردم و بهش اطمینان دادم که سرکارش نگران من نباشه. من دختر خوبی شدم و بهش گیر سه پیچ نمیدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:18 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه سوم دی 1384

یلدا

ما شب یلدای خوبی داشتیم. میتونست به یه شب بدفرم و بدخاطره تبدیل بشه ولی نشد. بالاخره گذشت و خوب بود. پنجشنبه شب هم من و آقای همسر به جای مهمونی که دعوتش را رد کرده بودیم رفتیم سینما فیلم هشت پا راکه خیلی خیلی بی معنا بود را با یه اعصاب متشنج نگاه کردیم و شام هم رفتیم بیرون.

روز جمعه هم به مناسبت درست کردن فسنجون -برای اولین بار- وقتی میخواستم گردوها را آسیاب کنم انگشت شستم بدفرم برید و تا اطلاع ثانوی نمیتونم ظرف بشورم

.

.

.

چقدر بده که قلب آدمها پر کینه بشه......بعضی وقتها سنگینی قلبمو نمیتونم تحمل کنم.......احساس میکنم قلبم خیلی خیلی بار کینه رو داره حمل میکنه......احتیاج دارم دوباره عین قبلاها قلبم مثل آیینه بشه......مثل اونموقع که با یه گریه از ته دل همه چی از یادم میرفت و دلم پاک پاک میشد. دعا کنید.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:10 | موضوع:
• لینک ثابت   •