تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

یکشنبه سی ام بهمن 1384

زوج تنبل

بالاخره اون پارچه چهارخونه صورتی را که برای پرده های آشپزخونه میخواستم پیدا کردم و پنجشنبه و جمعه به دوخت و دوز و تغییر دکور آشپزخانه گذشت والان آشپزخانه خیلی خیلی ناز شده و صد البته مرتب.

اونشب خیلی خیلی گشنمون بود و شام هم نداشتیم و طبق معمول منم دلم گرفته بود. با اقای همسر اومدیم بیرون و خیابان اصلی را با هم اومدیم رو به پایین. توی اولین رستوران رفتیم کباب ترکی خوردیم. اومدیم بیرون دیدیم هنوز گشنه ایم. اون طرف خیابان یه مغازه کوچولو داشت فلافل میفروخت. رفتیم نفری یه ساندویچ فلافل هم خوردیم...دوباره دیدیم که ته ته دلمون هنوز یه چیزهایی میخواد. رفتیم ژامبون مرغ همراه با یه سس مخصوص همبرگر با دو تا نون باگت و خیارشور  و دوغ خریدیم رفتیم خونه و دخلش را درآوردیم. دیگه اینقدر دلمون سیر شده بود که حتی نمیتونستیم رو مبل بشینیم. رفتیم تو تخت دراز شدیم و هی آه و ناله کردیم تا خوابمون برد.....پریز برق هم که بالای سرمون بود و طبق معمول ما دوتا تنبل هیچکدوم حاضر به خاموش کردنش نشدیم  و از راه معمول همیشگی یعنی پرتاب بالشت  اون رو خاموش کردیم. ....خلاصه این قضایا به اینجا ختم شد که فرداش رودل کرده بودیم.

این چند روز اخیر من به حد فجیعی مهربان شده بودم و اخلاقم خیلی خوب بود و بیچاره آقای همسر با احتیاط  و ترس نزدیکم میشد. بالاخره بعد از مشاهده چندین مورد مهربانی و از خودگذشتگی گفت اجازه میدی یه چیزی بپرسم؟تو دوقطبی نیستی؟!!!!!!!!!!!بعدش گفت که واقعا داره ازم میترسه.....خلاصه بعد از اون روز هر محبتی که میکنم مدام ازم میپرسه که دوقطبیم یا نه؟

توی محیط کار هم واقعا دارم اذیت میشم چون هنوز هیچ خبری از حکمم نشده و احساس میکنم دارن میپیچونن که من از مزایا و عیدی استفاده نکنم و این بهره برداریشون و این کارهای بی حساب دانشگاه حسابی حساسم کرده به طوریکه دلم میخواد کارم را ول کنم.....سر همین قضیه خیلی خیلی دارم حرص میخورم. دیشب هم که دوباره غمباد گرفته بودم آقای همسر به خاطر اینکه منو از این حال و هوا دربیاره کلی خندوندم....ادای بچمون را در میاورد که مثلا بیش فعالی داشته باشه.....خلاصه کلی خندیدم ولی همش میرم توفکر. دیشب دوتایی جلوی تلویزیون خوابمون برد و ساعت سه با برق روشن بیدار شدیم و رفتیم تو تختمون.هرکاری میکنم نمیتونم از فکر کارم بیرون بیام.....آخه انصافه ۱۱ ماهه که دارم کار میکنم و اون هم تازه گزینش بشم و هنوز منتظر حکمم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟///

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:15 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384

ولنتاین خونه کوچیک ما

دیروز وقتی برگشتم خونه باز هم همینجوری بداخلاق بودم. بیچاره آقای همسر مدام با احتیاط باهام حرف میزد و معلوم بود که داره مدارا میکنه. یه کم حرف زدیم و اون برای کاری رفت خونه مامانش و من هم ناراحت که اصلا منو درک نمیکنه و شب ولنتاین داره میره اونجا و ..........همینطوری تو دلم حرص میخوردم و خوشحال بودم که یه بهانه توووووووپ برای اخم کردن و بداخلاقی پیدا کردم. خلاصه آقای همسر چند بار بهم زنگ زد و ساعت ۳۰/۸ شب خونه بود. برای ولنتاین یه کیک خوشگل - البته خیلی خوشگل و خوشمزه- خریده بود و منم که داشتم از گشنگی میمردم کلی ذوق کردم و پریدم بغلش و اصلا قهر و عصبانیت و ...یادم رفت. بعد به بهانه اینکه روزنامه هاشو رو پله ها جا گذاشته منو فرستاد پی نخود سیاه و دیدم یه جعبه کادوپیچ شده داره خودنمایی میکنه. عین فشفشه پریدم و ذوق کنان بازش کردم و دیدم یه جای جواهر سیلور خیلی فانتزی و فوق العاده خوشگل برام خریده. خلاصه اصلا دیگه حالم خوب خوب شد و کلی مهربون شدم.

ناگفته نماند که منم عصرش رفتم بیرون و براش جاکلیدی خریدم. برای خودم هم از این کفگیر ملاقه های تزئینی خریدم و تو آشپزخانه گذاشتم و دارم کلی از دیدنش انرژی میگیرم. دیشب هم دو تا از کابینتهامو تمیز کردم. برای عید دارم کارهامو خورد خورد انجام میدم که خسته و دلزده نشم. این دوتا کابینت خیلی تمیز شده و مدام درش را باز میکنم و توش را نگاه میکنم. 

امروز هم میخوام برم خرید. از همین حالا دارم فکر میکنم سفره هفت سینمو چه شکلی بچینم. میخوام برای زیرش برم ترمه بخرم . یه آیینه شمعدون کوچولو هم باید بخرم........وااااااااااااای پس کی شیرینیهامو درست کنم؟......کلی هول شدم آخه فقط یه ماه مونده. خدا کنه به همه کارهام برسم و خونم را عین ماااااااااااااااه خوشگل کنم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:43 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384

یادبودی دل انگیز از پیوندمان

بالاخره بعد چندین روز دست و دلم باز شد که شروع به نوشتن کنم. اول از همه ی دوستای گلم که منو برای خرید هدیه راهنمایی کردین یه تشکر ویژه میکنم. اما لازم به ذکر است که ما اون شب نه قیمه نثار(که یه غذای قزوینیه) خوردیم و نه شیرینی پنجره ای. نه کیک داشتیم و نه یه شب عاشقونه خاطره انگیز. نه هدیه و نه بوس و نه احساسات قشنگ عاشقانه. نمیدونم چرا؟!!!!! اما بالاخره هم کف دستمو و هم روی دستمو داغ کردم که دیگه احساسات زیادی از خودم نشون ندم. اون شب ما اصلا حوصله همدیگه رو نداشتیم. همون شب البته آقای همسر لطف کردن و منو بیرون بردن که فوری یه هدیه ای انتخاب کنم که اونم برام بخره ولی من از این سبک هدیه خریدن متنفرم. احساس میکنم یه جورایی از سر واکردنه. همینم شد که اصلا هیچ چی انتخاب نکردم. برای آقای همسر هم فرداش یه ادکلن خریدم چون هرکاری کردم دلم نیومد که هیچی بهش ندم. برای اینکه عقده ای هم نشم برای خودم یه انگشتر نقره خریدم و کلی هم دوستش دارم. این هم از سالگرد ازدواج کاملا عاشقانه و رمانتیک خانه کوچیک ما.

اما به جاش خونه مامان و بابام کلی خوش گذروندم. تازه اونها میخواستن که هدیه برامون بخرن که من زرنگی کردم و هدیه را به نفع خودم یه شلوار لی انتخاب کردم و کلی هم عاشقش شدم. در ضمن دو سایز کوچکتر خریدم که آدم بشم و لاغر کنم و سایزم را اندازه اون کنم.

این روزها خیلی خیلی دپرسم و اصلا حوصله و تحمل هیچی را ندارم. تو اداره منتظر حکمم هستم و یه جورهایی دارن اذیت میکنن و طولش میدن. این شرایط خیلی خیلی عصبیم کرده و به قول آقای همسر تو خونه مثل سگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ دارم هی پاچه میگیرم. ولی نمیدونه که تازه تازه دارم از این اخلاقم حال میکنم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:5 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم بهمن 1384

سالگرد ازدواج

۱۷ بهمن ماه سه سال پیش من و جناب همسر رسما زن و شوهر شدیم. یعنی تاریخ عقدمون. تو این چند روز اینقدر فکر کردم که هدیه برای آقای همسر چی بخرم که مغزم داغون شد. تا حالا به این مشکل برنخورده بودم. بعد به این نتیجه رسیدم که من اصلا نمیدونم آقای همسر به چی علاقه داره...یعنی دانسته هام خیلی محدوده فقط در همین حد که میدونم از بین غذاها عاشق چلوکباب. کلم پلو و قیمه نثاره. یعنی اینها را به حد مرگ میخوره تا رودل کنه. از بین شیرینیها عاشق نان پنجره ای و کیک شکلاتیه. کیک لی لی پوت را هم خیلی دوست داره. از بین اشیا و وسایل عاشق ریش تراش سه تیغه برقیـاگه اشتباه نکرده باشم-..... عاشق یه جفت کتونی که یه بار دیدیم شده بود ولی مدلش یادم رفته..... فقط تا حالا در مورد همین چیزها هیجان زیادی از خودش نشون داده. خیلی ناراحتم که نمیدونم چی را خیلی دوست داره. ولی خوب میدونم از چه چیزهایی متنفره .

اما برعکسش من عاشق شمع و پاک کن و گل سر و خودکارهای قشنگ با کارتهای فانتزی و کلا هر چیز فانتزی هستم. در ضمن گل هم خیلی دوست دارم. اون همه اینها را میدونه. از خوراکیها هم عاشق یه چیز شیرینم حالاهرچی باشه از شکلات گرفته تا....در ضمن توای این هفته اخیر هر وقت بیرون رفتیم نسبت به ویترین مغازه ها و چیزهای خوشگلی که میدیدم اظهار شادمانی کردم تا کمکی به انتخاب هدیه اش به طور نامحسوس کرده باشم

هنوزم تصمیم نگرفتم هدیه چی بخرم. تنها کاری که کردم درست کردن یه کارته. بعد میخوام براش نون پنجره ای هم درست کنم. کیک را هم صد در صد شکلاتی میخرم. شام هم قیمه نثار درست میکنم. ولی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هدیه اصلی را آخه چی بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:6 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم بهمن 1384

کمد دیواری

خانه کوچیک ما یه کمد دیواری داره که ما لباسهامون را توش آویزون کردیم. طبقه بالاش هم کلی خرت و پرت و به عبارتی خنذر پنذر گذاشتیم از جمله یه کیف قهواه ای گنده وسنگین که توش پر اسناد و مدارک ما دوتاست. این کمد دقیقا عین کمد آقای هوپی میمونه(میموند). چون درش به زور بسته میشد و وقتی باز میشد یه توده لباس و خیلی از چیزهای اون بالا یه دفعه میریخت پایین. خوب البته من فورا جا خالی میدادم ولی آقای همسر همیشه مخصوصا زمانی که دیرش شده بود ومیخواست یه مدرکی یه چیزی از تو اون کمد برداره با عجله سراغش میرفت و از همه جا بی خبر یه کیف قهوای بدریخت سنگین میخورد تو کله اش و صداش هم در نمییومد.....خلاصه من که این صحنه را چند بار دیده بودم و کلی بهش خندیده بودم دیگه دلم براش سوخت و تصمیم کبری گرفتم که یه دستی به این کمد بکشم.....خلاصه الان کمد ما خیلی شیک و خلوت شده چون حدود یه کارتون لباس و سه تا کیسه آشغال از اون تو پاکسازی شد.

دیشب کلی شارژ بودیم. نمیدونم چرا دوتاییمون کلی به چیزهای الکی خندیدیم. خیلی سوژه های خنده دار پیدا کردیم. تو چشمهای همدیگه نگاه میکردیم و زل میزدیم و بعد خندمون میگرفت..در کل روز خوبی بود.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:38 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم بهمن 1384

نی نی کوچولو

دیروز داشتم فکر میکردم اگه الان بفهمم که باردار شدم چیکار باید بکنم؟؟؟؟؟؟من از این مسئله خیلی میترسم. و همیشه و هرماه اضطراب فجیعی منو میگیره که نکنه باردار شده باشم. من نی نی خیلی دوست دارم. یعنی خیلی دوست دارم که یه مامان مهربون بشم وبچمو ماچ مالی کنم و ... بعد همش با خودم فکر میکنم که بچه دست و پامو میبنده. دیگه مال خودم نیستم. اصلا از همه مهمتر ما تازه عروسی کردیم و یه جورهایی هنوز رو هواییم و با این اختلافاتی که هرچند بعضی ها میگن طبیعیه و تو زندگی همه وجود داره ولی من آخه چه جوری یه فرشته کوچولو را درگیر این اختلافها بکنم؟ وقتی که من هنوز از هیچی مطمئن نیستم و اون احساس امنیت را از زندگیم ندارم دیگه وجود یه فرشته کوچولو یه بدبختی میشه که فشار بیشتری به من و  مشکلاتم اضافه میکنه. نمیدونم چرا این پست را نوشتم اما امروز یه مامان دیدم که خیلی خیلی جووون بود شاید ۱۹ساله و نی نی اش عین ماه خوشگل و توپول. نمیدونم چرا دلم خواست منم از اون نی نی ها داشته باشم. ولی.......خلاصه اینکه اینجوری خودمو قانع میکنم که من هنوز۲۵ سالمه و تا ده سال دیگه فرصت دارم.اصلا شاید به این نتیجه رسیدم که هیچوقت بچه دار نشم. هر لحظه که فکرش را میکنم وحشت می کنم. 
نوشته شده توسط خانم همسر در 8:13 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم بهمن 1384

غذای عجیب و غریب

اونروز آقای همسر نرفته بود سرکار و خونه مونده بود. منهم دو ساعت زودتر رفتم خونه و خلاصه با هم رفتیم بیرون و چه برفی هم میومد. منم از اون روزهام بود که فقط دلم میخواست بخورم. خلاصه از کیک و پیراشکی و چیپس و .....همش هم پرکالری. بعد رفتیم دو تا فیلم توپ هم گرفتیم که نگاه کنیم و اومدیم خونه و مشغول فیلم تماشا کردن. خونمون هم سگ میزد و گربه میرقصید از بس نامرتب بود.....نمیدونم چرا اصلا از بالشت و پتو جدا نمیشدم. دست خودم نبود تنبل تنبل شده بودم. همین جور مشغول فیلم بودم و خوابم بردن همانا تا ساعت ۱۲ شب که آقای همسر شام را آماده کرده بودو ظرفها را شسته بود و ....تو خواب و بیداری شامم را خوردم و دوباره لالا تا ساعت ۳۰/۵ صبح که بیدار شدم برای آقای همسر ناهار درست کنم. چون حوصله نداشتم اون وقت صبح همینجوری پیاز و سیر و کدو و عدس و ... را همه با هم قاطی کردم و دوباره اومدم خوابیدم. ۱ ساعت بعدش با بوی سوختگی بیدار شدم و دیدم ته قابلمه به قطر دو سانت سیاه شده. تند تند هرچی اون رو سالم مونده بود توی یه قابلمه دیگه ریختم و بهش فلفل فراوون و زدچوبه یه عالمه اضافه کردم و آب روش ریختم و یه ذره که جوش زد همون را ریختم تو ظرف غذای جناب همسر و .......

فرداش که همون دیشب باشه آقای همسر اومد خونه و گفت عزیزم اسم اون غذایی که پخته بودی چی بود؟!!!!!!!!یا از همه مهمتر اینه که بدونم مال کدوم کشور بود؟!!!!!!!!مال هند یا آنگولا نبووووود؟!!!!!بعد گفت نه اینکه خدای نکرده بگم بدمزه بود ها!!!!!!!نه فقط سطل آشغالی هم باهام مهمون شد!!!!!!!!!!!خلاصه من کلی نیشم باز شد و خندیدم و گفتم اااااااااااااااااااااااه. مگه بد بود؟منو بگو که کله صبح از خوابم میزنم برات غذا درست میکنم.

خلاصه چون به غذا کلی آب زده بودم همراه با زردچوبه عین زهرمار شده بود و تازه آبش ریخته بود تو کیفش و کلی از مدارکاش و عکسهاش آب گرفته بود.

خوب من چیکار کنم اون روز حوصله هیچ کاری نداشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:43 | موضوع:
• لینک ثابت   •