تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

حکم

به همه دوستهای وبلاگی خوبم سلام .

تو این مدت باور کنین که تنبلی نکردم و همش دنبال کارهای حکمم بودم و بالاخره امروز موفق شدم این جناب حکم را تور کنم. خیلی خوشحالم که بالاخره دوندگیهای خودم و آقای همسر بالاخره نتیجه بخش شد. خیلی خیلی خسته شدم و باور کنین کوه کندم. تابحال تو ادارات دولتی اینقدر دنبال نامه ندویده بودم که دویدم. ولی بالاخره گرفتمش.

تو این مدت یعنی حدود یه هفته مرخصی گرفتم و با خیال راحت کارهام را پیگیری کردم. سیم تلفن هم هنوز نخریدیم که تو خونه به اینترنت وصل بشیم . ولی خونمون حسابی خوشگل و تمیز شده و تغییر دکوراسیون دادیم. خیلی خوب شده و انگار یه خونه جدیده.

کارهای عید هم بالاخره تموم شد. فعلا فقط دونوع شیرینی درست کردم و فردا بقیه اش را. هنوز سبزه هام سبز نشدن و مامانم به دادم رسیده و برام سبزه سبز کرده.

آقای همسر هم بالاخره روزنامه نگاری را تقریبا نیمه تعطیل کرده و توی یک اداره دولتی استخدام شده  و داره کار روابط عمومی انجام میده. خودش که خیلی راضیه و میگه احساس امنیت شغلی داره.

دیشب هم که از ترسمون نتونستیم از خونه بریم بیرون از بس که شلوغ شده بود خیابون ما. وقتی نارنجک میزدن -البته به گمونم بمب بود- پنجره های ما میلرزید. من و آقای همسر تو امن ترین نقطه خونه دراز کشیده بودیم  و من در همون حالت از خستگی خوابم برد. خیابون ما از خیابونهایی بود که خیلی شلوغ شده بود و پلیس ضد شورش ریخته بود. خلاصه بیشتر به خط مقدم شبیه بود.

قراره امروز با آقای همسر بریم شهروند و خرید خوراکیجاتمون را انجام بدیم. من این فروشگاهها را خیلی دوست دارم چون هرچی دلم بخواد پیدا میکنم و سبدم کلی پر و پیمون میشه. البته من از هرچیزی سه چهارتا تو سبد میاندازم از اونور آقای همسر میزاره سرجاش و مدام از اجناس کم میشه.

نمیدونم تا قبل از سال جدید سیم بخریم یا نه؟ اگه خریدیم من آپ میکنم ولی اگه آپ نکردم حتما سیم نخریدیم . امان از ما دوتا زوج تن پرور.

عید به همه شما دوستهای خوبم و نی نی های خوشگلتون مبارک.

خوش بگذره 

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:8 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم اسفند 1384

تولد جناب آقای همسر

دیشب و دیروز تولد جناب آقای همسر بود. طبق قرار قبلی از روز هفتم اسفند صبح کله سحر برنامه ورزش روزانه را گذاشتیم و صبح ساعت ۳۰/۵ از خونه زدیم بیرون و تو تاریکی سحر به طرف پارک نزدیک خونه دویدیم و دور پارک چند دور دیگه دویدیم و طناب زدیم و نرمشهای کششی انجام دادیم و اومدیم خانه و برای جذب سریع ویتامین سی پرتقال و شربت آبلیمو خوردیم و دوتایی از خونه زدیم بیرون. حالا با این ورزش صبحگاهی که من کلی روحیه ام شارژ شده بود ولی از درد کشش عضلاتم نمیدونستم چیکار کنم. آقای همسر هم طبق گفته خودش تمام روز در حال چرت زدن بوده چون شبش دیر خوابیده بود و صبح هم کله سحر بیدار شده بود.

در روز تولد جناب همسر خودم را زود رسوندم خونه و کتابها و مجلاتی را که وسط هال ریخته بودیم که پاکسازی کنیم را زیر میز غذاخوری چپوندم و هر چی دم دستم بود زیر تخت و این ور و اونور قایم کردم و خونه عین دسته گل شد. بعد فوری هدیه ای را که خریده بودم کادو کردم - چون خیلی خیلی بی پول بودم و حقوقم هم هنوز نگرفته بودم و نگرفتم صبحش از آقای همسر پول گرفتم که برم براش هدیه بخرم- خلاصه منم یه تنگ آب سفالی را که چندوقت پیشها آقای همسر از دیدنش احساسات نشون داده بود خریدم. یه کیک هم خریدم  و خلاصه تمام شمعهای خونه هم روشن کردم و آقای همسر رسید خونه و خلاصه اون شمع فوت کرد من دست زدم.......کیک قاچ کرد من دست زدم...........هدیه بهش دادم من بوسش کردم............هدیه اشو باز کرد من دست زدم و بعد کیک با چایی خوردیم و میوه خوردیم و چون از ساعت ۵ بیدار بودیم انرژیمون تحلیل رفت و جلوی تلویزیون خوابمون برد و ساعت ۱۲ ناگهانی و هراسونی بیدار شدیم و یه شام از همون اجق وجقیها خوردیم و رفتیم بیرون پیاده روی و ساعت ۲ خوابیدیم دوباره و به ورزش صبحگاهی امروز صبحمون هم نرسیدیم و من الان با یه بدن دردناک نشستم و دارم تایپ میکنم.

این هم از تولد بازی خونه کوچیک ما!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:5 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم اسفند 1384

خونه تکونی

روز چهارشنبه دلم برای خونه که همون طور نامرتب رهاش کرده بودم تنگ شد و خلاصه ساعت ۱۰ صبح جیم زدم و اومدم خونه. آقای همسر هم خونه بود و خلاصه کلی بهمون خوش گذشت. مخصوصا من تصمیم گرفتم حالا که هردوتاییمون خونه ایم باید اتاق خوابمون را تغییر بدیم. خلاصه روز پنجشنبه و جمعه ما با تغییر دکوراسیون فقط اتاق خواب گذشت. اینقدر این تخت را جابجا کردیم که یه جای خوب فیکس بشه که اگه چندبار دیگه تغییرش بدیم همه پیچ و مهره هاش باز میشه. خیلی خندیدیم. خیلی کار کردن جالبی بود. کلی به خرابکاریهامون میخندیدیم. الان اتاق خوابمون خیلی خوب شده فقط تخت را با اینکه اینهمه اینور و اونور کشوندیم دوباره همون جای اولش گذاشتیم. نزدیک ۵ یا ۶ تا کیسه آشغال بزرگ هم خنذر و پنذر پرت کردم. فقط جای میز کامپیوتر تغییر کرده و فعلا تا خریدن سیم تلفن از دسترسی به اینترنت محرومیم.

دیروز هم مرخصی گرفته بودم و تازه فهمیدم که خانه دار بودن چه نعمت بزرگیه که من ازش محرومم. آخه خیلی خوب بود. کلی بهم خوش گذشت و به همه کارهام رسیدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:16 | موضوع:
• لینک ثابت   •