تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

جمعه بیست و پنجم فروردین 1385

جمعه ی خانه ما

پنجشنبه شب همون وسط هال خوردیم و پاشوندیم و فیلم نگاه کردیم و روزنامه ها اون وسط ولو بود و روی میز پر ظرفها و استکانهای نشسته و .... صبح جمعه ساعت ۸ صبح موبایل آقای همسر زنگ خورد و بیچاره تو خواب و بیداری جواب داد. یکی از دوستهاش بود که از بندر اومده بود و گفت نزدیکهای خونه شمام و دارم میام اونجا. من و آقای همسر عین فشنگ ازجا پریدیم و هرچی اون وسط بود به اتاق خواب منتقل کردیم و درش را هم بستیم. با چشمهای خواب آلود روی میز را مرتب چیدیم و کتری را روگاز علم کردیم و خلاصه در عرض کمتر از چند ثانیه لباس پوشیده و مرتب منتظر موندیم.

خلاصه دوست آقای همسر با پدرش اومده بود و فقط کافی بود در اتاق خواب باز بشه. نمیدونم چرا وقتی نشسته بودیم همش چشمم به در بود. آخه پنچره باز بود و ممکن بود باد در را باز کنه و چه آبروریزی میشد.

بعد از رفتن اونها یه نفس راحت کشیدیم ولی دیگه خواب از سرمون پریده بود. آخه ما منتظر جمعه بودیم که تا ساعت ۱۲ بخوابیم. اونم نشد.

الان هم آقای همسر با دوستهاش بیرونه و من تو خونه تنهام. امروز مثل این خانمهای خونه دار دو سری لباس شستم و الان باید اتوشون کنم. با آقای همسر حیاط کوچیکمون (یه تراس خیلی بزرگ) را شستیم. تخت را یه جای مناسب فیکس کردیم برای غروبها که چایی و قلیون و یه ظرف هندونه ببریم اونجا و بخوریم. جای دنج و خوبیه. تازه یادم افتاد که یه پشتی دارم که میتونم ببرم اونجا بزارم تا حال و هوای سنتی پیدا کنه.

تاحالا هم دعوا نکردیم. چهارشنبه شب هم مهمونی دعوت بودیم و خوشبختانه این مهمونی به بحث و دعوا نکشید و کلی بهمون خوش گذشت. بعدش هم من و هم آقای همسر کلی احساس خوشبختی کردیم. نمیدونم چرا ولی حس خوبی بود.

چقدر پراکنده گویی کردم. آخه الان نه خیلی عصبانیم و نه خیلی هیجان مثبت دارم. یه جورهایی منگ شدم. از اون روزهاس که بی حسم. ببخشید خلاصه.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 19:21 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385

یه خونه همچنان نامرتب

روز شنبه خیرسرم بعد از اینکه از سرکار برگشتم تصمیم گرفتم که خونه را که حسابی نامرتب بود مرتب کنم که با تصمیم قبلی که گرفته بودیم رفتیم چندتا موسسه زبان که شرایط ثبت نامشون را بپرسیم و با هم رفتیم خیابون گردی و شام هم بیرون خوردیم و کلی پیاده روی کردیم و خسته شدیم. دیروز هم به طور کامل بعد از سرکار بیرون بودم و شب که رسیدیم خونه خسته و کوفته فقط  تونستیم خودمون را به تخت برسونیم و بخوابیم.

نتیجش این میشه که هنوز خونه ما سگه میزنه و گربهه میرقصه. من هم اگه خونم نامرتب باشه مدام اظطراب دارم و میترسم مهمون ناخونده بیاد و کلی آبروی آدم بره.

روابط هم فعلا رضایت بخشه و تو دوران شیفتگی هستیم. حالا کی یه روزی دوباره خرخره هم را بجوییم خدا میدونه!!!!!!!!!! آخه این قهر و آشتی ها چیه که فلسفه زندگی مشترکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیچاره که آقای همسر میگه ازم میترسه اصلا خودم فکر نمیکنم وقتی عصبانی میشم اینقدر لولو به نظر بیام!!!!!!!!به هرحال فعلا داریم زندگی میکنیم و در کل روزها خوب میگذره.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:36 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم فروردین 1385

آشتی کنان

توی این چند روزی که هیچکدوممون کوتاه نمیومدیم و اون یکی را مسبب برهم زدن آرامش خونه کوچیکمون میدونستیم.....توی این چند روزی که با عصبانیت و یه نفرت از عمق وجود که نمیدونم از کجامون دراومده بود خاطرات سه سال پیش را مرور کردیم و هرکدوم اون یکی را مسبب بدبختی دونستیم.......توی این چند روزی که هرکدام حق را به خودمون و خانواده های خودمون میدادیم......توی این چند روزی که هیچکدوم از خانواده ها از وضعیت خانه ما خبر نداشتن و ما با نفرت از هرکدوم یاد میکردیم.....توی این چند روزی که خونمون عین جهنم شده بود و دوباره مثل هردعوای دیگه ای که داشتیم پر از خط و نشون و تهدید بود.....توی این چند روزی که هر دوتامون فهمیدیم که چقدر همدیگه را دوست داریم...... تو اون لحظه که هوای تهران طوفانی شده بود و آسمون سیاه بود و باد بیداد میکرد ما با یه نگاه تو چشمهای همدیگه و یه خنده کشدار و یه معذرت خواهی از عمق وجود آشتی کردیم. هردوتامون دلامون از اون حرفهایی که به هم زده بودیم و اون تهدیدهایی که کرده بودیم زخمی بود ولی باز فهمیدیم که ما دوتا همدیگه را دوست داریم و اگه قرار بر جدایی بود باید خیلی وقت پیش و تو یه شرایط دشوار دیگه که همه چی بهم ریخته بود جدا میشدیم ولی ما دوباره زندگیمون را با شرایط صفر از هرنظر شروع کردیم و به اینجا رسوندیمش.

واقعا تو زندگی مشترک غرور اصلا نباید معنی داشته باشه.....تو این چند روز که برام مثل جهنم طی شد قدر آرامش خونمون را دونستم. باید مواظب باشیم که به راحتی به هم نریزه. بعد آشتی با هم رفتیم بیرون. تو یه پارک روی یه نیمکت نشستیم و ساندویچ خوردیم و به نوشابه ای که روی آقای همسر ریخت خندیدیم....پف فیل کره ای خوردیم........ فیلم یک تکه نان را دیدیم و خوشم اومد. یعنی هنوزم که هنوزه ذهنم یه جورهایی درگیره و بهش فکر میکنم.

اومدیم خونه و لباسهای آقای همسر را اتو کردم و دستم را سوزوندم -طبق معمول البته- اینقدر خسته بودم که ساعت ده خوابیدم. خونه عین همیشه ـیعنی وضعیتهای پس از دعوا- به هم ریخته بود ولی اصلا نای کار کردن نداشتم. آقای همسر هرچی ظرف نشسته تو این چند روز جمع شده بود را شسته بود . خلاصه دیشب با یه خیال راحت سر رو بالشت گذاشتیم.

باید قدر آرامش خونه هامون را بیشتر از اینا بدونیم. شاید پس لرزه داشته باشیم ولی باید صبور بود و گذشت داشت که برای ما دوتا لجباز یه ذره سخته.

خیلی برام جالبه که بدونم زوجهای دیگه چه جوری دعوا میکنن.....اگه دوست داشتین ار تجربه هاتون برام بنویسین به خدا احتیاج دارم ار تجربیات دیگران استفاده کنم.....همش فکر میکنم دعواهای ما و موضوعاتش عجیب غریبه......راهنماییم کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:6 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم فروردین 1385

امروز دلم شکست

امروز دلم شکست...هیچ وقت به نحسی سیزده اعتقاد نداشتم ولی امروز دامنم را گرفت ...

خانم همسر مرا گذاشت و برای به در کردن سیزده به منزل پدرش رفت حتی شب هم برنگشت ...

امروز دلم شکست...درتمام این ساعات تنهایی صدای بم شکسته شدن دلم را شنیدم ...درتمام آن دقایق بلندی که تا تا تجریش با پای پیاده گام های بلندی برمی داشتم صدای بلند تکه تکه شدن قلبم را می شنیدم...من زیاد اهل وبلاگ نویسی نیستم ولی آخه امروز دلم شکست...

این اولین باری نبود که خانم همسر مرا می گذاشت و می رفت درموارد قبلی این قدر ناراحت نمی شدم چون بعضی وقتها من هم مقصر بودم و محکمه ی وجدان راحتم نمی گذاشت وچون خودم را هم مقصر می دانستم کمتر ازاین عادت زشت خانم همسر ناراحت می شدم ولی این بار دلم شکست چون در هفته های گذشته تمام تلاشم را کرده بودم که همسرم راناراحت نکنم در اوج ناراحتی. بیکاری . بی پولی وبیماری پدر...واین خیلی بی انصافی است ...به خاطر همین هم حتی صدای شکستن اش راهم  شنیدم و مطمئنم خدا هم آن را شنید...

به خاطر ندارم که حداقل در ۱۴ روز گذشته باعث ناراحتی همسرم شده باشم که مستحق این رفتار باشم جز اینکه امسال نتوانستیم به ولایت همسرم برویم فقط به یک دلیل ساده: پدرم درتمام این ۱۴ روز در" آی سی یو"بیمارستان بود وهنوز هم هست!

شما اگر پدرتان زیر دستگاه تنفس مصنوعی مدام در حال حرکت از آی سی یو به دیالیز باشد اشتیاقی به مسافرت خواهید داشت؟

با اینکه درتمام تعطیلات سعی کردم در کنار همسر باشم و کمتر به ملاقات پدر بروم تا خانم کمتر احساس تنهایی کند و تمام سرزنشهای پنهان خانواده ام را به جان بخرم این گذاشتن و رفتن خانم همسر به دهها کیلومتر آن طرف تر از کرج آنهم تنهایی در روز تعطیل اصلا ناراحتم نکرد فقط دلم راشکست...فقط ! به خصوص که واقعا دلم می خواست من هم بروم از شب قبل هم تصمیم داشتم بروم ولی با آن عصبانیت بی مقدمه صبح او وتهدید به تنهایی رفتن و پرخاش و{   } ...دلم نیومد بروم و طبیعت گردی زهرمارمان شود.ضمن اینکه پدر همچنان در آی سی یو بود وهست.

 آنهایی که تجربه تلخ دلشکستگی را دارند حال مرا بهتر درک می کنند...در تمام این سه  چهار سالی که از ازدواجمان میگذرد دردناکی شکستن اش را حس نکرده بودم ولی این بار چنان فروریخته است که جمع کردن اش را نمی توانم. به همین دلیل هم مطمئنم ۱۳ فروردین ۱۳۸۵  نقطه عطفی در زندگی مشترک ما خواهد بود و آبستن حوادثی تلخ.

الهی و ربی من لی غیرک؟

این مطلب اولین وآخرین نوشته من درسال جدید در وبلاگ مشترکمان خواهد بود.برای همگی شما آرزومند سالی خوب هستم .{آقای همسر}

 

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 4:11 | موضوع:
• لینک ثابت   •