تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385

بی منظور

یه بیتی از شاملو:

نیست از بدگویی نامهربانان اندهی در قلب من

                                           رفته مدتها زمن زین یاوه گویی ها کرم.

 

اینهم همینجوری بگم و برم:

نسبت دادن لقب "فاحشه " به زنها از طرف مردها فقط نشانه ضعف و کوته بینی مردهاست و بس.

نظر شما چیه؟

پ ن: بابا جان در مورد این فاحشه گفتن آقایون متاسفانه یکی از دوستهام از شوهرش که خیلی بهش اظهار عشق میکنه گله داشت که توی هر دعوایی مدام بهش میگه فاحشه.....بهش میگه قبل از ازدواج با من دست چند نفر گشتی؟!!!!!!!!! حتی به مادر دختره هم فحش میده و میگه ج ن د ه . خلاصه این خانم از این قضیه خیلی ناراحت بود و دیگه ادامه زندگی براش مشکل شده. من هم جواب بالا را بهش دادم که آره بابا جان. این نشانه ضعف و کوته بینی شوهرته.....حالا ببینم چی کار میکنی با این شوهر کوته بینت!!!!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:12 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

چادر نماز گل گلی

روز پنجشنبه صبح کله سحر که آقای همسر داشت میرفت سرکار منم پاشدم و رفتم خونه مامان و بابام و خلاصه تا فردا صبحش که اونجا بودم کلی خوش گذروندم و دلتنگیهامو درکردم و الان دلتنگ دلتنگشونم. بعد صبح جمعه اومدم تهران و با آقای همسر رفتیم نمایشگاه کتاب و خیلییییییییییییییییییخوش گذشت. کتاب زیادی نخریدیم ولی چیزهایی را که احتیاج داشتیم پیدا کردیم. اول از همه مثنوی معنوی دکتر سروش که دو جلده  و مال انتشارات علمی فرهنگی بود خریدیم. آخه خونه کوچیک ما حافظ داره.....سعدی داره......شاهنامه داره.....مثنوی نداشت که حالا اونهم داره......بعضی شبها بشینیم و مثنوی بخونیم بد نیست.

من یه کتاب ۵۰ نکته خانه داری خردیم و نکته های جالبی داره و بعضیهاشو از این به بعد اینجا مینویسم تا همممون با هم کدبانوی نموینه ای باشیم.

کتاب کالبدشکافی جنبش اصلاحات را آقای همسر خرید.

کتاب رمانی از مهاجرانی خریدیم به اسم بهشت خاکستری. چند صفحه خوندم خیلی جالبه و چاپ هفتم این کتاب بود.

چند تایی هم کتاب خریدیم برای بعضی ها که بهمون سپرده بودن من جمله پدرم و خواهرزاده آقای همسر.

بعد خسته و کوفته اومدیم خونه و استراحت کردیم و آقای همسر رفت روی همون تراسی که در موردش نوشته بودم تا کولر را راه اندازی کنه. منم چایی دم کردم و یه لحظه دلم خواست حاج خانم بشم. برای همینم چادر نمازم را که سفیده و گلهای صورتی داره سر کردم و با یه سینی چای رفتم رو تراس پیش حاج آقامون که داشت کولر درست میکرد رو تخت نشستم و حاج آقامون اومد پیشمون و چایی خوردیم و اذان که دادن حاج آقامون گفت که همینجا وضو میگیره و خلاصه کلی خندیدم و  ولی خیلی بهم چسبید. تازه اینقدر دلم میخواد با چادر گل گلیم برم سبزی بخرم و زنبیلم زیر چادرم باشه......وای اگه به سرم بزنه و این کارو بکنم چی؟!!!!!!!!! خوب مگه چیه؟ کلی کیف میکنم. حس خوبی بهم دست میده.

بعدش شام خوردیم و دوتایی رفتیم تو تخت دراز شدیم و کتابامون را خوندیم که من فکر کنم فقط موفق به خوندن روی جلدش شدم و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

دیروز آقای همسر کلی احساس خوشبختی داشت و مدام میگفت وای خدا را شکر که رابطمون خوبه.......وای چه خونه خوشگلی داریم......وای دلم برای خونمون خیلی تنگ میشه.....و حسابی وای وای کرد

 پی نوشت:

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم
اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
 
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم.
اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
 
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.
اين يعني من خانه اي دارم.
 
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند .
اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
 
نوشته شده توسط خانم همسر در 12:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385

تصمیم

دیروز خیلی خیلی احساس درماندگی میکردم.....حس میکردم تحقیر شدم و یه بغض ناجوری گلومو گرفته بود. از دست آقای همسر خیلییییییییییییییییییی ناراحت بودم. چون اونو مقصر میدونستم. چون فکر میکردم کوتاهی اون باعث اینهمه بی احترامی به من شده....رفتم خونه و دیدم که اون هم خونه است و تو اتاق خواب بود. اصلا اون طرف نرفتم و برای خودم تو حال دراز کشیدم که مثلا بخوابم. خللاصه بعد از یه ساعت که خواب بودم دیدم دستهای یه نفر که خیلی هم سرد بود داره تکونم میده و آقای همسر اومده بود معذرت خواهی و اینکه بشینیم باهم حرف بزنیم. منم که مثل یه گوله آتیش بودم و مدام حق را به جانب خودم میدادم ـآخه واقعا هم بود- خلاصه بعد از کلی صحبت نتیجه ای که گرفتیم و خود آقای همسر پیشنهاد داد قظع رابطه با طرف اختلافمون بود. همونی که من را خیلی اذیت میکنه و دوست ندارم تو این وبلاگ اسمش را بیارم. خلاصه الان باز خیالم راحته که دیگه قرار نیست هیچ وقت ببینمش و باید سعی کنم آروم آروم کینه اش را هم از دلم پاک کنم تا باعث دردسر نشه برای خودم. یه جورهایی باید این آدم را از صفحه ذهنم پاک کنم. خلاصه اگه آقای همسر آرومم نمیکرد و این راه منطقی را پیشنهاد نمیکرد فکر کنم خونش را میریختم تو شیشه.

بعدش بنده که شدیدا گشنم بود و حوصله غذادرست کردن هم نداشتم به پیشنهاد آقای همسر شام خواستیم بریم بیرون و عابر بانک برداشتیم که پول هم بگیریم که متاسفانه عابربانکه کارتمون را خورد و پول هم به مقدار یه شام لذیذ و شیک نداشتیم که بریم رستوران. با اجازتون تخم مرغ همراه با نون بربری خاشخاشی خریدیم و رفتیم نیمرو با کره خوردیم و بعد من به حالت بیهوشی افتادم تاصبح. صبح هم که معلومه: آشپزخانه عاری از ظرفهای کثیف و نشسته چند روز پیش بود.

**من به این دلیل نظرخواهی پست قبلی را بستم که چند تا از دوستان فکر میکردن که من میخوام جدا بشم و خلاصه شروع به نصیحت و .... و من هم حالم خوب نبود و یه جورهایی حوصله نصیحت را نداشتم. خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید.

**ساناز جونم ممنونم از راهنماییهات. کلی با هم گپ زدیم و من دلم باز شد.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:5 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385

راه چاره

نمیدونم تو این وضعیت درسته که من دارم این چیزها را مینویسم یانه؟ ولی میدونم که دیگه با اون اتفاق همه چی خراب خراب شد... میدونم دیگه نمیتونم همون خانم همسر باشم. احساس میکنم بدجوری بهم ظلم شده. یه حس بدیه...یه چیزی تو مایه های له شدن شخصیت و غرور و احترام و ... تازه اینها چیزی نیست که له بشه....نمیدونم چی تو دلم بود که یه دفعه با اتفاق دیشب خالی شد. دلم نشکسته ولی میدونم که دیگه آخر خطم......متاسفانه با اخلاقی که دارم میدونم که دیگه به آخر رسیدم.

حالم خیلی خیلی بده. تا حالا اینطوری نشده بودم. حتی اون زمانی که دیگه واقعا میخواستیم از هم جدا شیم. خیلی داغونم.نمیتونم مدام خودم را گول بزنم.  دیگه امکانش نیست. دوستش دارم ولی خیلی چیزها که برام مهم بود کنار گذاشته شد.........اصلا نمیتونم به خودم بقبولونم که باید شرایطش را درک کنم. چون اون حرفها و اون کارها مال اون شرایطش نبود که من درکش کنم....کاشکی فقط قبول میکرد که من همسرشم.....من و اون ماییم. بی احترامی به من بی احترامی به اون هم هست. کاشکی یه ذره براش مهم بودم.

برای اولین بار اصلا دوست ندارم که ساعت سه و نیم بشه.....نمیدونم کجا برم؟ دوست ندارم برم تو اون خونه....حس بدی دارم.....میترسم....نمیخوام تا تکلیفم را با خود خودم روشن نکردم مامان و بابام را نگران کنم.....این وسط فقط و فقط من بی عرضه ام که باید تکلیفم را با خودم روشن کنم.......ای خدای مهربون کمکم کن.........تا یه هفته به خودم مهلت میدم که فکرام را متمرکز کنم....یه خطا چند بار باید تکرار بشه؟ خداجون خودت میدونی که سر همین قضیه ها بود که باهات قهر بودم پس بیا و کمکم کن......کمکم کن درست تصمیم بگیرم.....دوست ندارم از یه سوراخ دوبار گزیده بشم.....آره.....بزار بهم بگه من زن زندگی نیستم....خدا کمکم کن تصمیم درست را بگیرم. دوست دارم زندگی کنم. با آرامش. با حس امنیت. نه اینکه یکی بد من را بگه اون اتفاقها بیافته.....میدونم که من و اون خیلی خیلی دوریم اما من مگه تلاش نکردم؟ دیگه نا ندارم.....باید فکر کنم. عین دفعه های پیش نمیخوام عجولانه تصمیم بگیرم. اینبار جدا میخوام بد و خوب تصمیم را به گردن بگیرم.....فقط و فقط خودم مسئولم.....خدا فراموشم نکن.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:1 | موضوع:
• لینک ثابت  

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

تسلیت

پدر آقای همسر دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ماه برای همیشه از پیش ما رفتند و به دیار باقی رفتند.

.

.

.

روحش شاد و از خدا میخوام که به بازماندگانش و آقای همسرم که خیلی براش نگرانم صبر بده..

.

.

.

پدر....نصیحتهات همیشه یادم میمونه و بهت قول میدم که با بلندیها و پستیهای زندگی مبارزه کنم.....آخه همیشه نصیحتم میکردی....همون بخاری و تلویزیونی که برامون هدیه خریدی و عکسهات تنها یادگاریهایی هست که از تو دارم.....یادمه که خونمون را دیدی کلی ذوق کردی و من لجم دراومده بود از بس ازم میپرسیدی که بخاری را کی نصب میکنین و از تلویزیون راضی هستی؟ ولی حالا واقعا یه جورهایی جات خالیه.....میدونم که بدن پر دردت را رها کردی و الان در آرامشی...... خداحافظ.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:14 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه نهم اردیبهشت 1385

دخل و خرج خونه کوچیک ما

آخر هفته خوبی داشتم...روابط فعلا حسنه حسنه است و یه جورهایی اینقدر روابط عاشقانه است که انگار تازه با هم آشنا شدیم.....یه جورهایی حال و هوای اون موقعهاست.....دلمون برای هم تنگ تنگ میشه......وقتی با هم یه جایی قرار داریم تپش قلب میگیرم.......قبل از اینکه ببینمش تو آیینه یه نگاه دقیق به خودم میاندازم و خودم را برانداز میکنم.......دستهای همو محکم میگیریم......مدام به هم زنگ میزنیم در طول روز.........خوب با هم مشورت میکنیم-البته همیشه میکنیم اما این روزها یه جوری دیگه لوسبازیه- و...

من پنجشنبه با بابا رفتم مسافرت و البته به پدربزگ و مامان بزرگم سرزدم و جمعه برگشتیم......سفر خوبی بود  و کلی جاده زیبا بود....روحیه ام خیلی خیلی خوب شده.....برای آقای همسر هم خیلی دلم تنگ شده بود و دوست داشتم اونهم کنارم بود.

امروز صبح رفتم از کارتم پول بردارم که دیدم ۲۵۰ هزار تو حسابمه و فکر کردم که آقای همسر پولشو واریز کرده تو حسابم و بهم نگفته که سورپرایز بشم و کلی تو دلم قربون صدقه اش رفتم و تا رسیدم دانشگاه بهش زنگ زدم و ازش تشکر کردم. اونهم گیج شده بود و میگفت من هنوز پولم را از بانک نگرفتم. خلاصه کاشف به عمل اومد که حق بهره وری و حق سرویسمون را به حسابمون واریز کردن و خلاصه باز هم خوش خوشانم شد....ایشالله آقای همسر هم پولهاش را به حساب من واریز کنه و من راحت برای دخل و خرج خونه کوچیکمون برنامه ریزی کنم.

از آنجا که من به هنر خیلی علاقه دارم از امروز کلاس طراحی و دوخت لباس و ژورنال شناسی ام شروع میشه و من کلی ذوق دارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه دوم اردیبهشت 1385

روال عادی زندگی

زندگی داره روال همیشگیشو طی میکنه جز اینکه یه فرصت کاری برای آقای همسر پیش اومده که به اندازه همین شغلی که داره براش جاذبه  ولی نمیدونه که صد درصد موفق میشه یا نه ؟ یا اینکه اگه اینکار را قبول کنه باید خیلی چیزها را از دست بده و خلاصه این یه هفته همش داشتیم با هم حساب کتاب میکردیم و یه برگه جلومون بود و معایب مزایا مینوشتیم و نمیتونستیم تصمیم بگیریم. بیچاره آقای همسر دچار بلا تکلیفی مفرطی شده بود ومیزان پر شدن زیرسیگاریها بالا رفته بود. دیروز دیگه خیال همدیگه را راحت کردیم که چیزی که بیشتر از همیشه منو اون بهش نیاز داریم یه زندگی آرومه و همراه با امنیت مالی و پس بهتره که ریسک بازیمون گل نکنه و دلمون هوایی نشه و همینطور فعلا زندگی کنیم و خوش بگذرونیم.

دیروز هم از درخت مو همسایه که ساقه هاش تا بالا پشت بوم خونه ما اومده برگ مو دزدی کردم و یه عالمه برگهای جوون کندم و نشستم یه قابلمه دلمه درست کردم. هوا تاریک شده بود و من برگ مو کم آورده بودم که با آقای همسر همراه با یه چراغ قوه رفتیم بالا پشت بوم و دوباره برگ کندیم و کلی خندیدم به آقای همسر با اون چراغ قوه ی دستش و اون هم کلی غر زد که این کار درست نیست و ... حالا من امروز میخوام برم بهشون بگم که از برگهاشون کندم.....ولی جای همگی خالی که چه دلمه هایی درست کردم. اولین بارم بود و کلی ذوق کردم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:58 | موضوع:
• لینک ثابت   •