تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

سه شنبه سی ام خرداد 1385

همینجوری

اگه از این بی حالی و حالت تهوعی که مدام باهامه فاکتور بگیریم حالم خوبه. بیشتر از همه لوس شدنش مزه میده چون همه مواظب آدمن و مدام زنگ میزنن احوالمو میپرسن و ....

بیچاره آقای همسر یه دفعه ای و به قول معروف یه شبه وظایفش دوبرابر شده. از سر کار که بر میگردده بعد از یه خورده استراحت باید بره تو آشپزخونه و با احتیاط غذا درست کنه که من بوش را حس نکنم.

امشب قراره مامان برامون شام درست کنه و بیاره. نمیدونم چرا این کانال دماغم اینقدر حساس شده. اصلا انگار هرچی بو تو دنیاس از اینجا رد میشه و به مغزم میرسه و یه دفعه ای فرمان صادر میشه که من شکوفه بزنم. دیروز هم صبح آقای همسر بیچاره تو دستشویی بود و من یه دفعه ای مغزم فرمان داد و دویدم طرف دستشویی  کنار آقای همسر و شکوفه بارونش کردم. بیچاره اول صبحی قیافش اینجوری شده بود. چیز خاصی هوس نمیکنم. فقط دوست دارم چیزهایی که میخورم ترش باشه. شکل پیاز را که میبینم انگار دنیا برام به آخر رسیده. نمیدونم چرا اینقدر از این موجود بدم اومده

در ضمن مامان و بابامون و دایی و عمو و عمه نی نی گلو کلیییییییییییییییییییی ذوق زده شدن.

استرسم خیلی کمتر شده ولی به حدی حساس شدم که نگووووووووووووووووووووووو مخصوصا نسبت به جناب همسر. نمیدونم چرا ازش انتظار دارم مدام بهم توجه کنه به حدی که نه روزنامه بخونه و نه فوتبال نگاه کنه. کافیه که یکدقیقه سکوت کنه فوری اعتراض میکنم که چرا اخم کردی؟ و اونهم اینجوری مشه نه که قبلا خوابم خیلییییییییییییییییییییییی کم بودالان دوبرابر شده. اصلا انگار به خواب احتیاج دارم. در ضمن اراده انجام هیچ کاری را ندارم مثل تمیز کردن خونه نمدونم این حالتها طبیعیه؟

در کل همش شیرینه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:46 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385

حرفهایی بین خودم و نی نی گولوم

عزیز مامان*

تو این هفته با اینکه احساسات متناقضی نسبت بهت داشتم ولی از همون روز اول فهمیدم اومدی تو کنج بدنم بار و بندیلت را بستی درسته که نسبت بهت موضع گرفتم ولی یه جورهایی وقتی تنها میشدم برات غش و ضعف میرفتم. خودت خوب میدونی که چقدر برات حرف زدم . اونروز که رفتیم سونوگرافی و وقتی خانم دکتر تمام قسمتهای تشکیل شده بدن کوچولوت را برای من و بابامحمدرضایی تشریح میکرد عاشقت شدم. واقعا که عشق مادری یه چیزیه که تو دنیا نظیر نداره. عشق پدری را هم تو چشمهای آقای همسر دیدم. وقتی که از مطب اومدیم بیرون و شروع کرد به ماچ مالی کردن عکست فهمیدم که بابایی هم چقدر دوستت داره. این چند روز هم با اینکه همش مدام در مورد خطرات سقط بهم میگفت ولی باز میگفت هرچی تو بخوای. چون تو باید نه ماه نی نیمون رو نگه داری. در ضمن بابا محمدرضایی شمارش سنت را داره هااااااااااااااا....چی فکر کردی مامان جون. امروز ۵هفته و ۵روزته. کانال قلبت تشکیل شده بود قراره چند روز دیگه بریم و ضربان قلبت را گوش بدیم. مامان جون تو رو خدا خوب از من تغذیه کنی ها. ماشالله مامانی هم جون داره و هم توپولیه پس خجالت نکش و هر چی دوست داشتی از مامانی بردار. هر ویتامینی خواستی بگو سریع بخورم تا بهت برسه. باشه عزیزم. نکنه یه وقت رشدت عقب بیافته ها

کوچولوی عزیزم

خیلی دوستت دارم. یعنی برات میمیرم. منو ببخش که تصمیم گرفته بودم از بین ببرمت. باشه؟ قول بده منو ببخشی....آخه خیلی دوستت دارم مامانی.

قول میدم بهترین زندگی را برات فراهم کنم. عزیزم منو و بابایی خیلی در موردت با هم حرف زدیم. من و بابایی اختلاف اساسی نداریم که تو نگران بشی فقط یه ذره در مورد خانواده های همدیگه یعنی مامان  بزرگها و بابابزرگت- که هنوز نمیدونن تو اومدی- لجبازی داریم  که اون هم با اومدن تو مطمئن باش هیچوقت پیش نمیاد. بهت قول میدم عزیز دل مامانی.....برات همه کار میکنم قشنگم.....همه کار.

دیروز با حرفی که گفتم باباییت را ناراحت کردم و حالا از اومدنت میترسه ولی مطمئنم عشق پدریش اونقدر قوی میشه که هیچ وقت حاضر به از بین بردن تو نمیشه.....دوستت دارم عزیز مامان.......قول دادی مامان را ببخشی هاااااااااااااا

امروز هم قراره با باباییت در موردت حرف بزنیم. خوشگل مامان ببینم چیکار میکنی؟ از همین حالا باید وجود خودت را دیگه اثبات کنی باشه مامانی؟

* از به کاربردن واژه مامان حسی بهم دست میده که تا حالا تجربه نکرده ام. خیلی شیرینه.

** اصلا کی گفته نی نی گولوی ما ناخواسته است......الان برام اونقدر خواستنیه که حاضرم جونم را براش بدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:32 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385

یه نی نی ناخواسته!

چیزی رو که انتظارش رو نداشتیم و برنامه اش رو برای سه چهار سال دیگه گذاشته بودیم-هرچند به نظر آقای همسر برنامه ای نبوده-امروز ما رو شوکه کرد:بارداری ناخواسته!

هنوزم که هنوزه از شوک این خبر یه جورهایی منگم و حالم خیلی بد شده. اصلا از وقتی که فهمیدم انگار هرچی حالت تهوع تو دنیا وجود داره یه دفعه گریبان منو گرفته.

آقای همسر از این قضیه "ظاهرا"خوشحاله. ولی من اصلا آمادگی مامان شدن نداشتم و مصر هستم که بچه رو سقط کنیم. آقای همسر هم میگه هرچی تو بخوای ولی از خطرات سقط جنین میترسه و میگه ممکنه برات عوارض بدی داشته باشه. حالم خیلی بده و واقعا نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم.

تو رو خدا یه کمی دلداریم بدین و بگین که خوبه سقط جنین کنم؟ نمیدونم چی کار کنم. بدجوری دچار استرس شدم و از یه چیزی که نمیدونم چیه میترسم. شاید از آینده.

در ضمن من تو هفته ششم هستم

من و آقای همسر در این مورد باهم حرف زدیم و دلایل مخالفتش با سقط جنین:

۱- داروهای تقلبی سقط و خطرات آن

۲- احتمال نازای بعد از سقط

۳- غیرشرعی بودن اینکار و اینکه ظاهرا این نی نی حق زندگی دارد.

۴- اثرات روانی سقط بر روی خانم همسر

اما دلایل من برای سقط جنین همون اختلافاتی هست که بین ما وجود داره هرچند از وقتی که وب نویسی را شروع کردم خوشبختانه این عجیب و غریب بودن اختلافات برام عادی شد و فهمیدم همه به نوعی در روابطشون دچار این اختلافها هستن ولی هنوزم میترسم. دوست دارم به یه ثبات برسیم و بعد سرنوشت یه نی نی را تضمین کنیم.

در ضمن نمیدونم از چی میترسم ولی با تمام وجودم میدونم که اصلا آمادگی مامان شدن را ندارم. احساس میکنم هنوز بچه ام. هنوز اون حس مسئولیت پذیری سراغم نیومده.....هنوز خودخواهم و نمیتونم - البته فکر میکنم- نمیتونم نی نی را دوست داشته باشم. یه ترس گنگ و ناشناخته و نامفهوم.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 0:13 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385

دعواهای غیر اقتصادی

هر وقت من و آقای همسر اختلاف پیدا میکنیم و طی چندروزی که با هم حرف نمیزنیم کلی ضرر به اقتصاد خونه وارد میشه. چون من غذا درست میکنم و آقای همسر نمیخوره و از بیرون غذاهای آماده و کنسروی میخره. من هم که این وضعیت را میبینم  غذاهای بیرون را سفارش میدم و اصولا روزهایی که ماقهریم این پیتزایی سر کوچمون کار و بارش رونق میگیره از بس من سفارش میدم. در ضمن برای عصرونه و اوقات بیکاری هم کلی خوراکیجات خوشمزه میخرم که بیکار نباشم. چون اصولا هروقت ناراحت باشم خوردن بهم آرامش میده. در ضمن با خریدن هدایایی برای خودم باید خودم را تسکین بدم. بعد از آشتی هم که دوتاییمون برای همدیگه سنگ تموم میزاریم و یه شامی بیرون میخوریم یا یه کافی شاپی میریم و میریم چیز میز برای هم میخریم و خلاصه این دعوای اخیرمون حدودا صد تومان ناقابل برامون آب خورد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم  و به هم قول دادیم که جون مامانامون این بار که قهر کردیم کاری نکنیم که تمام حساب کتابامون تا آخر برج به هم بخوره و طبق معمول روند خورد و خوراکمون براه باشه و سر این قضیه لج و لج بازی نباشه. حالا ببینیم میتونیم به این قولمون وفادار بمونیم؟
نوشته شده توسط خانم همسر در 8:4 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم خرداد 1385

تشکر از تابان

نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد!

نمیدونم چی شد که کامنت تابان (که فکر میکنم خانوم باشه) تو پست قبلی خیلییییییییییییییی روی من اثر گذاشت و انگاری یکباره از خواب غفلت بیدارم کرد و کلی به جزییات رابطه خودمون فکر کردم و برای آقای همسر هم تعریف کردم و خلاصه نمیدونم چی شد که به یکی از عوامل اختلافاتمون که شاید هم خیلی مهم بود و تنها عامل همون بود پی بردیم و انگاری یه بار سنگینی را از روی دوشمون برداشتن. باور کنین که خیلی برام عجیب بود. نمیدونم چی بود که یه دفعه دیدم به زندگیم و روشم و روابطم با آقای همسر عوض شد. بهم اقرار شد و به دلم افتاد که ای بابااااااااااااااااااااااااا! ترمز! فقط و فقط خودم و آقای همسر مهم هستیم. میشه بدون اینکه به کسی بی احترامی بشه و دل کسی بشکنه ما دوتا راه زندگی خودمون را داشته باشیم.....قانونهای خونه خودمون را داشته باشیم. چقدر به خاطر اینکه دل اطرافیان را نشکونیم هی تیشه به ریشه این زندگی بزنیم.....خلاصه اینجوری بود که از خواب غفلت بیدار شدیم و کلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی با همدیگه حرف زدیم. از اون حرفهایی که به هردومون آرامش میده.

تابان جان من هیچ آدرسی ازت ندارم ولی همینجا هم خودم و هم آقای همسر ازت تشکر میکنیم. راهنمایی مفیدی کردی مارا.......مرسی.

در ضمن تعطیلات به ما دوتا خیلی خوش گذشت. کلی روحیه هامون شارژ شد. خونه بودیم ولی خوش گذشت. این آقای همسر اینقدر آدم را میخندونه که بعضی وقتها فکر میکنم آخه این همه ادا و حرفهاو حرکات خنده آور از کجاش درمیاره!!!!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم خرداد 1385

صلح

ماجرا از این قرار بود که کلا از هفته پیشش سر مسایلی ما با هم درگیر شده بودیم و خلاصه از هم خیلییییییییییییییییییییی دلخور بودیم. همش هم سر مسایل بیخود بود. مثل اینکه چرا من خونه مامانم موندم و همراه اون برنگشتم و یکی دیگه اینکه من دوست نداشتم جمعه شب خونه مامان آقای همسر بخوابم و فقط دعوت نهارشون را قبول کرده بودم که آقای همسر هم لج کرده بود که الا و بلا یا باید شب اونجا بخوابیم یا اصلا نمیریم که من هم لج کردم و نرفتم و برنامه ناهار اونروز به هم خورد و خلاصه بگو مگوی خیلییییییییییییییییییییییییی شدیدی بین ما به وجود اومد. همینطور از دست هم دلخور بودیم. آخر این هفته هم دختر عمه من شام مارو دعوت کرده بود و من دعوتشون را قبول کرده بودم و خلاصه درست صبح پنجشنبه آقای همسر بهانه آورد که به اونجا نمیریم. سه دفعه پیش هم ما رو دعوت کرده بودن و هربار آقای همسر به دلایلی که فقط خودش درک میکنه اونجا نرفت. خیلی ضایع شده بودم و استرس شدیدی داشتم. چون اونها برای ختم پدر آقای همسر اومده بودن و از نظر من خیلی بی احترامی بود که هربار دعوت اونها را به هم بزنیم. خلاصه چنان حال دیدنی داشتم من که نگو. از اون طرف هم آقای همسر طبق معمول تمام این قضایا را به مامان بنده نسبت میدادن که تقصیر اونه و اون تو را تحریک کرده وتو اخلاقت اینجوری شده درصورتیکه مامان گفت به خاطر اون درست نیست من خودم تنهایی برم مهمونی .....همینجوری قهر بودیم و خلاصه مدام همدیگه را آب میکشیدیم و رو بند آویزون میکردیم. جمعه هم که مامان برای پیک نیک ما را دعوت نکرد - به خاطر آقای همسر- و این خیلی به من برخورد و بدتر ناراحتم کرد. روز شنبه طبق معمول که آقای همسر هر روز باید ساعت ۵ خونه میبود نیومد و دیگه از نگرانی ساعت ۷ بهش زنگ زدم که با دوستاش تو پارک بود بعد دیدم ساعت ۳۰/۹ شد و نیومد زنگ زدم دیدم که یه صدای گوشخراش موسیقی کلاسیک میاد و آقای همسر با یه صدای آرومی میگه من کنسرتممنم که کارد میزدی خونم در نمیومد چنان گوشی را محکم کوبوندم که فکر کنم سه تا همسایه اونورتر هم شنیدن و خلاصه داشتم سکته میکردم. من هم همه برقها را خاموش کردم و درم قفل کردم و رفتم تو تخت دراز کشیدم و گفتم من یکی در را باز نمیکنم. خلاصه ساعت ۳۰/۱۱ جناب تشریف آوردن خونه و یه راست اومد طرف اتاق خواب و منم خودم را به خواب زدم و اینقدر تکونم داد تا مثلا بیدار شدم و فقط و فقط سعی داشتم خودم را آروم نشون بدم. ازم پرسید باهاش قهرم؟ منم گفتم نه مثل اینکه ساعت ۱۲ است و من خوابم هاااااااااااااااااااااااا. دیگه تن صدام رفت بالا و با غیظ خوابیدم واونهم رفت بیرون.

خلاصه فرداش هم که دیگه حالم تعریفی نداشت و کلی امواج منفی و بی اعتمادی بود که به مغزم هجوم آورده بود. تا اینکه کامنت بابای فردا یادم انداخت ای بابا!!!!!!!!!!! حداقل من بیام یه نیش ترمز بزنم. فورا به موبایلش زنگ زدم و خلاصه اونهم که دپرشن شدیدی بود و سرکار نرفته بود. من هم فورا مرخصی گرفتم رفتم خونه و خلاصه با اینکه در مورد اختلافاتمون حرف نزدیم اما نوازش خون هردومون بدجوری اومده بود پایین و هردومون به مهربونی احتیاج داشتیم. دیشب هم تا دیروقت بیدار موندیم.

یه شام بدمزه درست کردم که در نوع خودش بی نظیر بود. دستورش را همکارم بهم داده بود و برای اولین بار بود که درست میکردم. تره پلو.....خیلی چرب شده بود و افتضاح بود. کلی به بدمزگیش خندیدیم. یه سبد بزرگ آلبالو خوردیم که فکر کنم امروز معده جفتمون بدجوری مشکل داره....دست آخر بابت این یه هفته و دوروز پر کشمکش و چزوندن همدیگه به همدیگه خسته نباشید گفتیم. واقعا این دعوامون شاهکار دعواهامون بود. چه انرژی از هردوتامون گرفته بود. بالاخره تموم شد........خنده داره نه؟!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم خرداد 1385

همینجوری.

هر وقت میامدمو صفحه را باز میکردم و اون پست قبلی را میدیدم از نفرت و یه حس تلخ تمام بدنم میلرزید و گر میگرفت. روحیم خیلی بدتر از اونی بود که امروز بتونم و بیام آپ کنم. ولی میخواستم که یه چیزی بنویسم که اون پست پایین را دیگه نبینم.

واقعا حرفی برای گفتن ندارم. اوضاع خونه هم تعریفی نداره و اینبار چراغهای رابطه نیست که خاموش شده بلکه چراغهای دلم دیگه خاموش خاموشه. چقدر روابط سطحی و بچه گونه شده.....پر از لجبازی شده.....وقتی دو نفر آدم با منطق میتونن حرف بزنن و بالاخره یه تصمیم قاطعانه بگیرن- البته نه تصمیمی که فقط بخوان دق دلشون را خالی کنن- خوب باباجان مرضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض داری که فقط لج میکنی و دلت را میخوای خنک کنی از اینکه منو بچزونی. خسته شدم از این همه........بهتره حرف نزنم چون ممکنه از حوصله همه خارج باشه.......نفرت بدجوری وجودم را داره تسخیر میکنه.......حس اینکه دارم تلف میشم بدجوری رو اعصابم داره راه میره.....حس اینکه خر فرضم کردن داره بدجوری داغونم میکنه.....حس اینکه این همه دارم دروغ میشنوم داره خفم میکنه......وای که دارم دیووونه میشم. بلاتکلیفی بددردیه.....از همه مهمتر نفرت هم بد دردیه......دیشب قبل از خواب شاواسانا کردم-یکی از حرکات یوگا= ریلکسیشن- خیلی خوب بود تا صبح راحت خوابیدم.ولی هروقت کارها و حرفهای آزاردهنده به یادم میاد حالت تهوع میگیرم.... فقط میخوام بهت بگم:؟!!!!!!! این راه به ترکستان میرود!!!!!!

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:1 | موضوع:
• لینک ثابت   •