شنبه سی و یکم تیر 1385
تلخ ترین روز زندگیم
... که یه ذره مراعات حال منو نمیکنی و اینقدر مغروری. بهترین سالهای عمرم را داری فدای حرف و حدیثهای دیگران میکنی. پس کی میخوای مرد بشی؟
شنبه بیست و چهارم تیر 1385
آخ جون! فردا روز مادر من واقعا یک مادرم
یه جفت جوراب کوچولو هم برای نی نی جان خریدیم که همه با دیدنش کلی احساسات و صدا از خودشون بروز میدن. جوراب نوزادی آقای همسر هم از مامانش گرفتم و نگه داشتم و کلی خندیدم. نمیدونم چرا اون جوراب به اون کوچولویی کپی پاهای آقای همسره و کلی خنده داره.
چه چیزهای عجیب غریبی که من هوس نمیکنم. جمعه صبح دلم کله پاچه میخواست اونم فقط زبونش و هرچقدر جناب همسر گشتن نتونستن پیدا کنن چون ساعت ۱۰ بود و همه جا تموم شده بود. از کنسروش هم خوشم نمیاد. خلاصه همینجوری هوس به دلم موند
در طول روز همش با خودم خلوت میکنم که ببینم چی دلم میخواد بخورم و کلی حس میگیرم و به اینها میرسم. ولی وقتی میبینمشون و میخورمشون زیاد بهم مزه نمیده یا نمیتونم بخورم.
پنجشنبه هم دوتا از دوستهای دانشگاهمون مهمونمون بودن و کلی خوش گذشت. اخه جدیدا ها همسایه ما شدن و شبها کلی خاله بازی میکنیم.
روزشمار نی نی جون درست شده و اون بالاست. ۱۲ بهمن هم متولد میشه.
پنجشنبه آقای همسر به خاطر گرم بودن اتاق خواب طبق معمول تو هال خوابید و فوری به خواب رفت. منم تو تخت دراز کشیده بودم و همه جا سکوت بود. صدای قلب خودم را میشنیدم و یه صدای دیگه هم تو درونم بود و تند تند تالاپ و تولوپ میکرد. نبضم نبود چون خیلی تند میزد فکر کنم صدای قلب نی نی بود. داشتم سکته میکردم. از طریق تشک تخت که گوشم روش بود داشتم اون صدا را میشنیدم. صدای قلب خودم جدا بود. یه تالاپ تولوپ دیگه هم تو وجودم بود. یه حس خاصی بود. یه آن خیلی ترسیدم . آخه حس اینکه یه موجود زنده تو دل آدم باشه و وول بخوره و قلب داشته باشه یه جوریه. نمتونم بیانش کنم ولی یه حس خاصیه که تابحال تجربش نکرده بودم. با همون صدا خوابم برد. یه خواب خیلیییییییییییییییییی آروم و شیرین. نمیدونم واقعا صدای قلبش بود. آخه مگه میشه شنیده بشه؟ البته سکوت سکوت بودو تاریکی شب و منم گوشم را گذاشته بودم روی تشک تخت بدون بالش. قلب خودم یه جور میزد. یه صدای دیگه هم بود یه جور دیگه.....واییییییییییییییییییییییییییی. خیلی ناز بود.
چقدر چرت و پرت نوشتم. فکر کنم داره سرم گیج میره.
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
سلام
از همه دوستهای خوبم که بهم سر میزنن و کلی از دوستهای مهربونم که عاشق نوشته هاشونم تشکر میکنم که بهم سر میزنین ولی باید منو ببخشین که نمیتونم برای همه نظر بدم. چون جدیداها به صفحه مانیتور زل میزنم سرم گیج میره و چشمام قیلی ویلی و بنابراین زیاد نمیتونم به همه سر بزنم.
نمونه اش الان. باید فعلا خداحافظی کنم![]()
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
مسایل کشت و کشتاری
حالا این دعوای ما ممکنه یه شروع ساده داشته باشه. ممکنه مامان من خونمون باشه و آقای همسر اخم کرده باشه. ممکنه آقای همسر به وسیله عوامل دشمن تحریک شده باشه و رفتارهای من براش عقده شده باشه یا ممکنه سر فتن به خونه کسی مثل مامانم یا مهمونی رفتن و .... داد و قال راه بندازیم. یا بعضی وقتها هیچکدوم اینها نیست. آقای همسر اخم کرده منم اخم میکنم. همین مقدمهء یه آتیش بزرگ میشه. یا ممکنه من روزهایی سگ باشم و حوصله نداشته باشم. آقای همسر هم همون روز سگ میشه. میگم مشکل ما اینه که فراز و فرودهای روحی و احوالاتمون باهمه. همین باعث تنش میشه. باور کنین دعواهای ما همیشهء خدا سر این مسایل بوده. با هم اختلاف نظر سر خرج کردن و میزان خرج کردن و حتی تیپ ظاهری هم و بعضی رفتارها داریم ولی هیچ وقت سر این مسایل کشت و کشتار راه ننداختیم و هرکدوممون بالاخره با اون یکی کنار اومدیم ولی باور کنین قشون کشی ما سر همین موضوعات بالا بود. به خاطر همینه که میگم دعواهای ما یه ذره عجیب غریبه.
البته آقای همسر خانواده من را مخصوصا مامانم را مقصر در دعواهامون میدونه و من هم مادر و خواهر آقای همسر را. البته من میگم ما دوتا باید رفتارهامون را در مقابل اونها عوض کنیم. نه اینکه بی احترامی کنیم اما اگه من و آقای همسر با هم مچ باشیم هیچ عاملی نمیتونه توی ما نفوذ کنه و روابط ما را تحت تاثیر بزاره. ما دوتا باید روی خودمون کار کنیم نه دیگران.
ولی آقای همسر هم برای تولد امسالم سنگ تموم گذاشت و دوتا هدیه خیلیییییییییییییییییییییییییییییی زیبا با یه کیک خوشگل و یه شمع ۲۹ روش منو سورپریز کرد و کلی معذرت خواهی کرد که عدد ۹ را اشتباهی به جای ۶ خریده. خلاصه منم ۹ را برعکس روی کیک گذاشتم و ۲۵ سالگیم را بدر کردم ولی نتونستم کیک بخورم چون از چیزهای نرم و خامه دار حالم به هم میخوره.
هدیه ها هم شامل یک ست کیف پول چرمی ایتالیا همراه با ساعتش و یکدست لباس ورزشی که از این به بعد برای سلامتی خودم هم که شده شبها باهاش برم پارک و ورزش کنم
. خدا به دادم برسه.
**در ضمن آقای همسر وبلاگمو خونده بود و کلی گله کرد که چرا تا حالا تولدهام بهم خوش نگذشته؟ مثلا اون مثال آورد که پارسال برام خط و گوشی موبایل خریده...سال قبلش فلان چیزو خریده و سال قبل ترش یه چیز دیگه.....ولی من اصلا منظورم این نبود که هدیه هیچی نخریده. تازه همیشه آقای همسر هدیه های تولدم را سنگ تموم گذاشته درصورتیکه من سال قبل بی پول بودم و براش فقط یه تنگ سفالی خریدم. من منظورم اینها نبود. من دوست دارم روزهای تولدم همههههههههههههههههههههههههء کسایی را که دوست دارم دورم باشن. مامان و بابام و برادرم و دوستام و ... یعنی دلم تولد دامبولی میخواد نه اینکه بگم چیزی برام نخریده.
***نمیدونم چرا بعضی از آدمها اینقدر عقده ای هستند که کامنت دونی را جایی برای خالی کردن عقده های روانی خودشون میدونن. متاسفانه و با عرض معذرت از تمام دوستهای خوبم مجبورم برای کامنتها تایید بزارم.
چهارشنبه هفتم تیر 1385
تولدم مبارک
فکر میکنم به قول بهانه بعضی وقتها آدم برای حفظ آبروی خودش نمیتونه همه پت و پوته هاش را آب بده و منم الان مجبورم خفه خون بگیرم. دوران خیلی سختی را دارم میگذرونم. هم حال روحیم بده و هم حال جسمیم. فقط از همتون میخوام برام دعا کنین. شرایط بدی را دارم تحمل میکنم.
* از خیلی ها که بهم میگن خوب میخواستی قبل از اینکه بچه دار بشی جلوش را میگرفتی حرصم میگیره. خوب آخه بارداری ناخواسته یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!! خوب حتما جلوش را گرفتم و نشده دیگه پس چرا هی منو ملامت میکنین؟

