تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

شنبه سی و یکم تیر 1385

تلخ ترین روز زندگیم

امروز و دیشب تلخ ترین روز زندگیم بود. امروز که بابا بهم زنگ زد و حالم را پرسید تلخ ترین گریه عمرم را کردم. بابایی که اندازه جووووووووووووووووووووونم دوستش دارم وقتی ازم خواهش کرد که دیگه من دور اونها را خط بکشم. بهم گفت من هنوز باباتم و هروقت اومدی خونم قدمت رو چشم ولی دیگه از من و مامان نخواه که با اون رابطه داشته باشیم. بابا گریه میکرد. وااااااااااااااای خاک بر سر من که اینقدر غرور بابا را شکستم. بابا و مامان دیگه تحملشون تموم شد. از دست آدمی که از نوک دماغ خودش اونورتر را نمیبینه. آدمی که از شکستن غرور دیگران لذت میبره. به هرحال من هم دیگه هیچ وقت برای درست کردن این وضعیت پیش قدم نمیشم چون دیگه از روی بابا خجالت میکشم. فکر میکنم رابطه قطع بشه بهتره. من هم فعلا باید به خاطر بعضی مسایل کوتاه بیام. یعنی اگه خودم تنها بودم واین کوچولو تو دلم نبود صد در صد دیگه برای آخرین بار- نه عین دفعه های گذشته- ازش جدا میشدم. ولی...

... که یه ذره مراعات حال منو نمیکنی و اینقدر مغروری. بهترین سالهای عمرم را داری فدای حرف و حدیثهای دیگران میکنی. پس کی میخوای مرد بشی؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:26 | موضوع:
• لینک ثابت  

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

آخ جون! فردا روز مادر من واقعا یک مادرم

الان حدودا سه چهار روزی هست که حالم بهتر شده و گلاب به روتون بالا نمیارم. ولی دل ضعفه و بیحالی را دارم اونم چه جوووووووووووووووووووووور. خیلی سخته که دلت ضعف بره و نتونی چیزی بخوری. یه جورهایی انگار معده ام به هم سابیده میشه. هوس زولبیا و بامیه کردم که با چایی بخورم ولی هرچقدر گشتیم پیدا نکردیم. و من کماکان هروقت چایی میخورم کلی بهانه زولبیا را میگیرم. دلم فسنجون و قرمه سبزی مامان آقای همسر را میخواست که بنده خدا برام درست کرد و دیروز آورد. ولی هنوز نخوردم ومنتظرم امروز ناهار برم خونه و ترتیبشون را بدم اساسی. آخه از امروز ساعت ۱ تعطیل میشم و ناهار هم اینجا خبری نیست. در ضمن چقدر خوبه تو دوران بارداری هرچی دلم بخواد را بدون حس عذاب وجدان از چاق شدن میتونم بخورم. چون خواه ناخواه آدم قلنبه میشه دیگه. ولی آخه چرا نمیتونم هیچ چی بخورم حالا که این فرصت گیرم اومده دیروز خواهر آقای همسر مهمون ما بود و آقای همسر بیچاره خودش تمام کارها را همراه با شوهر خواهرش انجام دادن. یعنی شام و پذیرایی و ... به عهده آقایون بود و ما نشسته بودیم و فیلم عروسی را میدیدم. در ضمن دوتا هدیه خوشگل هم برام آورده بودن. یه آباژور خیلی ناز که به سرویسم خیلی میخوره و یه فلاکس دوقلو برای نی نی مون.

یه جفت جوراب کوچولو هم برای نی نی جان خریدیم که همه با دیدنش کلی احساسات و صدا از خودشون بروز میدن. جوراب نوزادی آقای همسر هم از مامانش گرفتم و نگه داشتم و کلی خندیدم. نمیدونم چرا اون جوراب به اون کوچولویی کپی پاهای آقای همسره و کلی خنده داره.

چه چیزهای عجیب غریبی که من هوس نمیکنم. جمعه صبح دلم کله پاچه میخواست اونم فقط زبونش و هرچقدر جناب همسر گشتن نتونستن پیدا کنن چون ساعت ۱۰ بود و همه جا تموم شده بود. از کنسروش هم خوشم نمیاد. خلاصه همینجوری هوس به دلم موند در طول روز همش با خودم خلوت میکنم که ببینم چی دلم میخواد بخورم و کلی حس میگیرم و به اینها میرسم. ولی وقتی میبینمشون و میخورمشون زیاد بهم مزه نمیده یا نمیتونم بخورم.

پنجشنبه هم دوتا از دوستهای دانشگاهمون مهمونمون بودن و کلی خوش گذشت. اخه جدیدا ها همسایه ما شدن و شبها کلی خاله بازی میکنیم.

روزشمار نی نی جون درست شده و اون بالاست. ۱۲ بهمن هم متولد میشه.

پنجشنبه آقای همسر به خاطر گرم بودن اتاق خواب طبق معمول تو هال خوابید و فوری به خواب رفت. منم تو تخت دراز کشیده بودم و همه جا سکوت بود. صدای قلب خودم را میشنیدم و یه صدای دیگه هم تو درونم بود و تند تند تالاپ و تولوپ میکرد. نبضم نبود چون خیلی تند میزد فکر کنم صدای قلب نی نی بود. داشتم سکته میکردم. از طریق تشک تخت که گوشم روش بود داشتم اون صدا را میشنیدم. صدای قلب خودم جدا بود. یه تالاپ تولوپ دیگه هم تو وجودم بود. یه حس خاصی بود. یه آن خیلی ترسیدم . آخه حس اینکه یه موجود زنده تو دل آدم باشه و وول بخوره و قلب داشته باشه یه جوریه. نمتونم بیانش کنم ولی یه حس خاصیه که تابحال تجربش نکرده بودم. با همون صدا خوابم برد. یه خواب خیلیییییییییییییییییی آروم و شیرین. نمیدونم واقعا صدای قلبش بود. آخه مگه میشه شنیده بشه؟ البته سکوت سکوت بودو تاریکی شب و منم گوشم را گذاشته بودم روی تشک تخت بدون بالش. قلب خودم یه جور میزد. یه صدای دیگه هم بود یه جور دیگه.....واییییییییییییییییییییییییییی. خیلی ناز بود.

چقدر چرت و پرت نوشتم. فکر کنم داره سرم گیج میره.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:1 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

سلام

روزها همینطور از پی هم میگذرندو زندگی من و اقای همسر هم همینطور پیش میره. سه روز مرخصی استعلاجی داشتم و تو خونه حسابی که نه ولی یه ذره کیف کردم. البته واقعا حالم افتضاححححححححح بود و یه جورهایی با این بیحالی و ضعف و تهوع دست و پنجه نرم میکردیم. آقای همسر هم همچنان این شرایط را پابپای من تحمل میکنه. به هرحال چاره ای نداره. الان دو روزه که حالم نسبتا بهتره.

از همه دوستهای خوبم که بهم سر میزنن و کلی از دوستهای مهربونم که عاشق نوشته هاشونم تشکر میکنم که بهم سر میزنین ولی باید منو ببخشین که نمیتونم برای همه نظر بدم. چون جدیداها  به صفحه مانیتور زل میزنم سرم گیج میره و چشمام قیلی ویلی و بنابراین زیاد نمیتونم به همه سر بزنم.

نمونه اش الان. باید فعلا خداحافظی کنم

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:22 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم تیر 1385

مسایل کشت و کشتاری

دوباره بعد از دوسه روز هیجان ما فروکش کرد و افکار منفی فرار کردن و من شدم یه خانم همسر مهربون و اونم شد یه آقای همسر مهربون. نمیدونم بعضی وقتها چی میشه که ما دوتا اینقدر کُلک و پر همدیگه رو میریزیم و روهم آب جوش میریزیم. میگن دعوا و کشمکش نمک زندگیه ولی من فکر میکنم که اگه جلوش را نگیریم و توی جروبحث حریمها را رعایت نکنیم دیگه کار به جاهای باریک کشیده میشه. مشکل من و آقای همسر اینه که دوتاییمون باهم آمپرامون بالا میره. یکیمون اون لحظه آروم نیست و خودش را نمیتونه کنترل کنه که کار به قهر نکشه. من منتظرم آقای همسر بس کنه و اون منتظره من خفه خون بگیرم. هیچکدوممون هم صحنه را ترک نمیکنیم و تا آخرین توانمون همونجا میمونیم که دیگه آخرش با گریه های هیستریکی من خاتمه پیدا میکنه. البته من همیشه میرم تو اتاق خواب و آقای همسر در را میبنده و من لجم میگیره و میرم درو باز میکنم. اون میگه درو ببند من نمیخوام ببینمت و من درو باز میکنم و درست تو ناحیه دیدش قرار میگیرم و اونهم آتیشش تندتر میشه و بعد منهم آتیشم شعله ور میشه. بعدش از همون اولین روز آشناییمون هرچی نقطه ضعف داشتیم زیر ذره بین میزاریم و به همدیگه تحویل میدیم بعد همدیگه را متهم میکنیم و بعد طبق معمول من تصمیم میگیرم که ازش جدا بشم و اونهم میگه همچین مایل نیست با من زندگی کنه و بهتره کار را یکسره کنیم. و خلاصه دیگه هرکدوممون ساکت میشیم. بعدش که آروم شدیم تازه میفهمیم واییییییییییییی چه اشتباهی کردیم و خلاصه یکیمون یه چشمه میاد و اون یکی هم پشیمون و بساط بخور بخور و آشتی و ماچ مالی و گله و شکایت و منت کشی شروع میشه. بعدش از هم قول میگیریم که دیگه این کارو نکنیم  و دوباره زندگی شیرین میشودو اما ...

حالا این دعوای ما ممکنه یه شروع ساده داشته باشه. ممکنه مامان من خونمون باشه و آقای همسر اخم کرده باشه. ممکنه آقای همسر به وسیله عوامل دشمن تحریک شده باشه و رفتارهای من براش عقده شده باشه  یا ممکنه سر فتن به خونه کسی مثل مامانم یا مهمونی رفتن و .... داد و قال راه بندازیم. یا بعضی وقتها هیچکدوم اینها نیست. آقای همسر اخم کرده منم اخم میکنم. همین مقدمهء یه آتیش بزرگ میشه. یا ممکنه من روزهایی سگ باشم و حوصله نداشته باشم. آقای همسر هم همون روز سگ میشه. میگم مشکل ما اینه که فراز و فرودهای روحی و احوالاتمون باهمه. همین باعث تنش میشه. باور کنین دعواهای ما همیشهء خدا سر این مسایل بوده. با هم اختلاف نظر سر خرج کردن و میزان خرج کردن و حتی تیپ ظاهری هم و بعضی رفتارها داریم ولی هیچ وقت سر این مسایل کشت و کشتار راه ننداختیم و هرکدوممون بالاخره با اون یکی کنار اومدیم ولی باور کنین قشون کشی ما سر همین موضوعات بالا بود. به خاطر همینه که میگم دعواهای ما یه ذره عجیب غریبه.

البته آقای همسر خانواده من را مخصوصا مامانم را مقصر در دعواهامون میدونه و من هم مادر و خواهر آقای همسر را. البته من میگم ما دوتا باید رفتارهامون را در مقابل اونها عوض کنیم. نه اینکه بی احترامی کنیم اما اگه من و آقای همسر با هم مچ باشیم هیچ عاملی نمیتونه توی ما نفوذ کنه و روابط ما را تحت تاثیر بزاره. ما دوتا باید روی خودمون کار کنیم نه دیگران.

ولی آقای همسر هم برای تولد امسالم سنگ تموم گذاشت و دوتا هدیه خیلیییییییییییییییییییییییییییییی زیبا با یه کیک خوشگل و یه شمع ۲۹ روش منو سورپریز کرد و کلی معذرت خواهی کرد که عدد ۹ را اشتباهی به جای ۶ خریده. خلاصه منم ۹ را برعکس روی کیک گذاشتم و ۲۵ سالگیم را بدر کردم ولی نتونستم کیک بخورم چون از چیزهای نرم و خامه دار حالم به هم میخوره.

هدیه ها هم شامل یک ست کیف پول چرمی ایتالیا همراه با ساعتش و یکدست لباس ورزشی که از این به بعد برای سلامتی خودم هم که شده شبها باهاش برم پارک و ورزش کنم. خدا به دادم برسه.

**در ضمن آقای همسر وبلاگمو خونده بود و کلی گله کرد که چرا تا حالا تولدهام بهم خوش نگذشته؟ مثلا اون مثال آورد که پارسال برام خط و گوشی موبایل خریده...سال قبلش فلان چیزو خریده و سال قبل ترش یه چیز دیگه.....ولی من اصلا منظورم این نبود که هدیه هیچی نخریده.  تازه همیشه آقای همسر هدیه های تولدم را سنگ تموم گذاشته درصورتیکه من سال قبل بی پول بودم و براش فقط یه تنگ سفالی خریدم. من منظورم اینها نبود. من دوست دارم روزهای تولدم همههههههههههههههههههههههههء کسایی را که دوست دارم دورم باشن. مامان و بابام و برادرم و دوستام و ... یعنی دلم تولد دامبولی میخواد نه اینکه بگم چیزی برام نخریده.

***نمیدونم چرا بعضی از آدمها اینقدر عقده ای هستند که کامنت دونی را جایی برای خالی کردن عقده های روانی خودشون میدونن. متاسفانه و با عرض معذرت از تمام دوستهای خوبم مجبورم برای کامنتها تایید بزارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 8:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم تیر 1385

تولدم مبارک

امروز من وارد بیست و ششمین سال زندگی ام شدم. روز تولدم همیشه برام خیلییییییییییی مهم بوده و یه نوع حس خودشیفتگی بهم دست میده تو این روز و دوست دارم برای خودم هدیه بخرم. همیشه روزهای تولدم بهم خوش گذشته به غیر از این چند سال که ازدواج کردم. مخصوصا پارسال که خیلی بد بود و کلی گریه کردم به خاطر یه سری مسایل. ولش کن درد دل زیاده مخصوصا که الان حال روحیم هم مساعد نیست. اولین روز بیست و شش سالگیم را دارم میگذرونم و کلی سورپرایز شدم چه از نوع خوبش و چه از نوع بدش. نوع خوبش این بود که صبح که اومدم اداره همکارام برام تولد گرفته بودن و کلی هدیه و گل گرفتم و خیلی خوشحالم کردن. کلی تلفن از دوستهام و دختر عمه هام داشتم که خیلی بهم حال داد و کلی روحیه گرفتم. سورپرایز نوع بدش این بود که تو این شرایطی که من دارم و توی این اوضاع وخیم بارداری یه نفر به جای اینکه آروم جونم باشه شده قاتل روحم و حسابی دلمرده و زخمی ام کرده و اون کسی نیست جز جناب همسر خان طلایی که از خدا آروزی عمر با برکت و سربلندی براش دارم. هنوزم که بابا شده نمیخواد دست از این رفتارهای مزخرفش برداره. بگو تو که نمیتونی اخلاقهای گندت را کنترل کنی پس چرا اینقدر برای من دم از اصول اخلاقی میزنی و سقط یه جنینی که هنوز روح تو بدنش حلول نکرده را غیر شرعی میدونی؟! اذیت کردن یه خانم حامله که تازه از زیر سرم اومده با اون حرفهای مزخرفت و تهدیدهات و ...( که فقط بین خودم و خودت و همون خدایی که تو قبول داری میمونه. خدای من نه چون از نظر تو من بی دین و ایمونم. دین و ایمون را فقط تو و ... دارین) از نظر تو و دین ایمونت که اونقدر همه جا افتخار میدونیش کار شرعیه؟!!!!!

 

فکر میکنم به قول بهانه بعضی وقتها آدم برای حفظ آبروی خودش نمیتونه همه پت و پوته هاش را آب بده و منم الان مجبورم خفه خون بگیرم. دوران خیلی سختی را دارم میگذرونم. هم حال روحیم بده و هم حال جسمیم. فقط از همتون میخوام برام دعا کنین. شرایط بدی را دارم تحمل میکنم.

* از خیلی ها که بهم میگن خوب میخواستی قبل از اینکه بچه دار بشی جلوش را میگرفتی حرصم میگیره. خوب آخه بارداری ناخواسته یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!! خوب حتما جلوش را گرفتم و نشده دیگه پس چرا هی منو ملامت میکنین؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:59 | موضوع:
• لینک ثابت   •