چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
زندگی جاریست
در مورد مشکلات چند پست پایین که نوشتم همه چی را بیخیال......همچین درست شده که خودم از تعجب حسابی دارم شاخ درمیارم. البته من دیدم که از پس اقای همسر بر نمیام با مامانم و بابام تکلیفم را یکسره کردم و اونها را متوجه اشتباهاتشون کردم و خدا را شکر خیلی خوب جواب داد.
آقای همسر هم بعدش خیلییییییییییییییییییییییی خوب کنار اومد و دیگه همه چی به خیر و خوشی تموم شد.
من و آقای همسر چند وقتیه وابستگیمون به هم خیلی زیاد شده. نمیدونم چرا تحمل دوری همدیگه برامون یه ذره سخت شده. مثلا من چند روز رفتم خونمون که حداقل چون خودم نمیتونستم آشپزی کنم اونجا چیزی بخورم. ولی همش دلم برای آقای همسر و خونمون تنگ میشد. نمیدونم چرا اینطوری شدیم. شاید وجود نینی گولو باعث شده. ولی خیلی خوبه. احساس نزدیکیمون به هم بیشتر شده.
الان یه ذره سختی داره از یه کانالی بهمون وارد میشه که تو این وضعیت یه جورهایی دوتاییمون به حمایت همدیگه احتیاج دارم و این احساس قشنگ قابل لمسه. خیلییییییییییییییییییییی شیرینه. اصلا این احساس نزدیکی که به هم داریم اون مشکله و اون سختیه را برام جذااااااب کرده
. دعا کنین که حل بشه.
بازم همینجا از همه دوستهای خوبم تشکر میکنم که حالم را پرسیدن. من وبلاگهای همه شما را میخونم - البته با دو خط خوندن و سرگیجه و یه ذره استراحت و دوباره از نو- همتون را واقعا دوست دارم و بهتون احساس نزدیکی میکنم ولی اگه نمیتونم برای همتون کامنت بزارم دلخور نشین. شرایطم اورژانسیه![]()
در ضمن ملودی جان تولدت مبارک. البته با عرض شرمندگی و تاخیر.
آف تمام دوستام پرید![]()
سه شنبه دهم مرداد 1385
خوبم!
این نی نی گولوی من هم دو دستی زندگی را چسبیده و داره با این اشتهاش منو بیچاره میکنه. ته دلم اینقدر ضعف میره که نگو. برای من هم خوردن غذا خیلیییییییییییییییییی سخته ولی مجبورم بخورم وگرنه از ضعف و بیحالی میرم زیر سرم.
اونروز آقای همسر میگفت که بچمون بزرگ شه تلافی میکنه و مارو میاندازه خونه سالمندان.....من هم متعجب که چراااااااااااااااااااااااااا؟ گفت آخه یه روز تصمیم میگیریم بندازیمش یه روز قربون صدقه اش میریم. عقده ای شده طفلکی![]()
**از همه دوستهای خوبم که احوالم را میپرسن و نگران حالم بودن و همینطور با نظریات خیلی خیلی ارزشمندشون راهنماییم کردن ممنونم.

