تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

زندگی جاریست

آخیییییییییییییییییییییییییییییش......تمام خستگیهام در رفت. الان حدود دوهفته است که تو تعطیلات به سر میبرم و حسسسسساببببی استراحت کردم. خیلی خوب بودو یه هفته دیگه از این تعطیلات باقی مونده. تو این دوهفته یه ذره حالم بهتر شده و کم کم داره اون علایم بد و وحشتناک از بین میره. و من به غذا خوردن و وزن گرفتن افتادم. غذاها مزه شون برام یه ذره بهتر شدن و کلی بهم کیف میده. شکمم یه نمه بزرگتر شده و کلی کیف میکنم وقتی دستم رو روش میزارم و با نی نی حرف میزنم. فکر کنم از امروز که رفتم تو هفته ۱۶ دیگه روحش آروم آروم وارد بدنش میشه.....واااااااااااااااای.....یعنی چه جوری میشه؟ یعنی تا الان روح نداشته؟ و هزارتا سئوال دیگه که مثل بچگیهام در این مورد داشتم و همش آز آقای همسر سئوال میکنم و اونم میگه نمیدونم.

در مورد مشکلات چند پست پایین که نوشتم همه چی را بیخیال......همچین درست شده که خودم از تعجب حسابی دارم شاخ درمیارم. البته من دیدم که از پس اقای همسر بر نمیام با مامانم و بابام تکلیفم را یکسره کردم و اونها را متوجه اشتباهاتشون کردم و خدا را شکر خیلی خوب جواب داد.آقای همسر هم بعدش خیلییییییییییییییییییییییی خوب کنار اومد و دیگه همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

من و آقای همسر چند وقتیه وابستگیمون به هم خیلی زیاد شده. نمیدونم چرا تحمل دوری همدیگه برامون یه ذره سخت شده. مثلا من چند روز رفتم خونمون که حداقل چون خودم نمیتونستم آشپزی کنم اونجا چیزی بخورم. ولی همش دلم برای آقای همسر و خونمون تنگ میشد. نمیدونم چرا اینطوری شدیم. شاید وجود نینی گولو باعث شده. ولی خیلی خوبه. احساس نزدیکیمون به هم بیشتر شده.

الان یه ذره سختی داره از یه کانالی بهمون وارد میشه که تو این وضعیت یه جورهایی دوتاییمون به حمایت همدیگه احتیاج دارم و این احساس قشنگ قابل لمسه. خیلییییییییییییییییییییی شیرینه. اصلا این احساس نزدیکی که به هم داریم اون مشکله و اون سختیه را برام جذااااااب کرده. دعا کنین که حل بشه.

بازم همینجا از همه دوستهای خوبم تشکر میکنم که حالم را پرسیدن. من وبلاگهای همه شما را میخونم - البته با دو خط خوندن و سرگیجه و یه ذره استراحت و دوباره از نو- همتون را واقعا دوست دارم و بهتون احساس نزدیکی میکنم ولی اگه نمیتونم برای همتون کامنت بزارم دلخور نشین. شرایطم اورژانسیه

در ضمن ملودی جان تولدت مبارک. البته با عرض شرمندگی و تاخیر.

آف تمام دوستام پرید

نوشته شده توسط خانم همسر در 8:36 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم مرداد 1385

خوبم!

بالاخره تونستم در درون خودم به یه ثبات برسم. دیگه مثل قبلا ها در مورد مشکلم نمیخوام حرص و جوش بخورم. تا الان هرچی سعی کردم که به دیگران نشون بدم بابا واقعیت اونجوری نیست که شما فکر میکنین.....بابا اشتباه میکنین و .... خسته شدم و الکی الکی انرژی خودم را تحلیل بردم. آقا جان به جایی رسیدم که وللش.....بی خیال.....اصلا مرور زمان خودش همه چی رو درست میکنه. اصلا اختلافهای شما به من چه؟ منو سننه؟

این نی نی گولوی من هم دو دستی زندگی را چسبیده  و داره با این اشتهاش منو بیچاره میکنه. ته دلم اینقدر ضعف میره که نگو. برای من هم خوردن غذا خیلیییییییییییییییییی سخته ولی مجبورم بخورم وگرنه از ضعف و بیحالی میرم زیر سرم.

اونروز آقای همسر میگفت که بچمون بزرگ شه تلافی میکنه و مارو میاندازه خونه سالمندان.....من هم متعجب که چراااااااااااااااااااااااااا؟ گفت آخه یه روز تصمیم میگیریم بندازیمش یه روز قربون صدقه اش میریم. عقده ای شده طفلکی

**از همه دوستهای خوبم که احوالم را میپرسن و نگران حالم بودن و همینطور با نظریات خیلی خیلی ارزشمندشون راهنماییم کردن ممنونم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:22 | موضوع:
• لینک ثابت   •