چهارشنبه هشتم شهریور 1385
شلوار پلنگی
دیشب هم برقهای ما از ساعت ۹ شب قطع شد و ۵ صبح همه جا روشن شد و صدای تلویزیون دراومد و بیدارمون کرد. دیشب دیدیم که این سکوت و تاریکی چقدر کیف داره و یه رخوتی به آدم میده یه شمع کوچولو روشن کردیم و همونجا تو حال دراز شدیم و حرف زدیم. داشتیم حرف میزدیم که از دست کدوم کارهای همدیگه خیلی حرص میخوریم و آقای همسر هم داشت از من انتقاد میکرد و من هم گوش میدادم و هیچی نمیگفتم. خوب سکوت من به خاطر این بود که گفته هاش را با دقت گوش بدم و آروم آروم اگه اصلاح شدنی بود یه تغییراتی تو خودم بدم ولی اون فکر کرد من ناراحت شدم و روحیه انتقاد پذیری ندارم و ناراحت شد و سکوت کرد. منم دیگه حوصله ام سر رفت و شمعو فوت کردیم و خوابیدیم.
امروز هم با تلفن آقای همسر از خنده غش کردم به خاطر دسته گلی که به آب دادم. شلوار قهوه ای رنگ آقای همسر را به یه عالم لباس سفید تو ماشین انداخته بودم و به خاطر بوی مایه نرم کننده که ناراحتم میکنه تو ماشین مایع نریختم. بعد شلوار خشک شده پر کرک شده بود. منم دوباره انداختم تو ماشین و یه عالم مایع نرم کننده روش ریختم و آبکشی کردم و انداختم تو خشک کن و صبح براش اتو کردم و یه ذره کرکهای سفید داشت ولی زیاد ضایع نبود. خلاصه الان بهم زنگ زد مگه دستم بهت نرسه؟ این چه شلواریه؟ مدل پلنگی شده و همه مسخرم کردن. نگو مایع نرم کننده خوب پاک نشده و الان داره نقش و نگار روی شلوار قهوه ای تولید میکنه و آقای همسر با یه شلوار نقش پلنگی داره یه لقمه نون حلال برای زن و بچه اش در میاره![]()
یکشنبه پنجم شهریور 1385
خوشمزه ترین خوردنیهای دنیا
دیروز با کمک آقای همسر کلی لباس نشسته و جوراب کثیف از اینور و انور خونه پیدا کردیم و جمع کردیم و انداخیتیم تو ماشین و کلی آبکشی کردیم و دوتایی با هم رفتیم آویزونشون کردیم ولی در اثر پاره شدن بند رختها تمام تلاشمون به باد رفت. امروز دوباره باید اونهمه لباس شسته بشه و دوباره پهن بشه. این پهن کردن لباس رو بند چه کار سخت و نفرت انگیزیه.
دیشب هم آقای همسر ویار داشت که روتخت تو بالکن بخوابه و کلی هم اصرار کرد که منم برم پیشش ولی عمررررررررررررررا. اونهم کلی افاضات از خودش تراوش داد که زن و شوهر باید با هم بخوابن و اگه جدا بخوابن محبت بینشون کم میشه و هی گفت و هی گفت ولی من زیربار نرفتم. دیدم نصف شب برگشت اومد تو . لباسها را که آویزون کرده بودیم و ریخته بود بیدار شده بودو اومده بود تو![]()
دیشب هم کلی باهم حرف زدیم و من بهش گفتم که از دستش عصبانیم و اونهم اگه یه اشتباه بکنه منم راحت حالش را میگیرم و خلاصه کلی شوخی کرد و از دلم درآورد.
دیروز نی نی گولو طرف چپ شکمم قلنبه شده بود و صدای قلبش را حس میکردم. کللللللللللللی روحم پرواز کرد و مشعوف شدم. عجب حسیه این حس شیرین مادری.
شنبه چهارم شهریور 1385
از ماست که بر ماست!
تعطیلات را با خانواده خودم و داییم رفته بودیم شمال کشور و با وجود همه گرمای هوا و اظطرابهایی که مدام به طور هیستریک سراغم میومد که نکنه به آقای همسر خوش نگذره به خودم مخصوصا قسمت ورجه وورجه هام تو دریا خوش گذشت-جای ساناز حسسسسسابی خالی بود که دلش هوای شمال را کرده-
از دست خودم خیلییییییییییییییییی عصبانیم که تو مسافرت اینقدر اظطراب میگرفتم که واااااااااااااای به آقای همسر خوش میگذره یانه؟ آقای همسر اخم کرده یا نه؟ آقای همسر راضیه یا نه؟ و ....
بگو آحه حالا از شرایط هم راضی نباشه و اصلا اخم کرده باشه دیگه چرا اینقدر استرس میگیری آخه دختر؟ خوب فوقش اخم میکنه. غر میزنه. بهانه میگیره. دیگه چرا همش اظطراب میگیردت؟ این اظطراب پدر منو درآورد طوریکه الان بدجوری بهم فشار اومده و تازه که برگشتیم خونمون دلم میخواد از اون همه فشار زار زار گریه کنم. نمیدونم چرا اینطوریم. نه تنها در مورد مسافرت در بیشتر موارد همش خودم را تو سختی و اظطراب نگه میدارم تا شرایط اونجوری باشه که چیزی پیش نیاد که به آقای همسر بربخوره و ناراحتش کنه و این مسئله باعث میشه همیشه یه اظطراب خفه کننده ای داشته باشم که فقط خودم درکش میکنم و همیشه با مسخره بازیهام و خنده هام لاپوشانی میشه. همینها باعث میشه تا چندروز حرص بخورم و به خودم فحش بدم. تا یادم بره. نمیدونم چیکار کنم.
در ضمن از دست همین جناب همسر خان هم ناراحتم. دیشب که از ماشین مامان اینا پیاده شدیم و سوار یه ماشین شدیم که تا تهران بیاییم . پولها دست من بودو خواستیم کرایه تاکسی را حساب کنیم که دیدم وااااااااااااااای کیف پولم دست مامان جا مونده و ما هم به جز۵۰۰ تومان پولی تو جیبهامون نداشتیم. داشتم سکته میکردم و آقای همسر هم به ماشین گفت دربست تادم خونه بره که اونجا پولشو حساب کنیم و بعدش با عصبانیت سر من داد میزنه که چندبار بهت گفتم همه وسایلها را برداشتی؟ با لحن متغیری که خودش خبر نداره مدام میگفت چند بار گفتم؟ مگه بهت نگفتم و ... در صورتیکه اصلا همچین جمله ای به من نگفته بود و خیلی به من برخورد. خوب مگه من دلم میخواسته یا قصدا اینکار را انجام دادم. بعدش یه آن یادم اومد که کیف پولم ممکنه تو ساک لباسها باشه که گشتم و شکر خدا اونجا بود ولی بعدش دیگه این رفتارش از دلم بیرون نیومده که نیومده. آخه من هیچوقت به خاطر اشتباهاتی که مرتکب شده و هیچ کاریش نمیشه کرد و قصدا نبوده با اینکه خیلی عصبانی شده بودم اینجوری باهاش برخورد نکرده بودم ولی همش به خودم میگم که وقتی اون اینجوری جسارت میکنه پس منهم اجازه دارم برای کارهاییش که اشتباهه اینجوری احساسات نشون بدم. نمیدونم چرا این کارش بدجوری رو دلم مونده و دوست دارم یه جوری حالش را بگیرم.
یا اینکه سر من غر میزنه که شب دیر رسیدیم خونه آخه مگه ترافیک جاده چالوس تقصیر من بوده؟
اصلا میدونین چیه؟ اونهمه اظطراب و حرص و جوشی که خوردم نوش جونم. یه چیزی میگن این قدیمیها:
از ماست که بر ماست.

