تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

پنجشنبه ششم مهر 1385

شرح حال

تو این مدت اتفاقات خیلی زیادی افتاده و یه مشکلی سرکارم برام پیش اومده بود که شکر خدا حل شد و واحدم را عوض کردم. دیگه تو محل کارم به اینترنت دسترسی ندارم و وقتی هم که میام خونه بیشتر خواب تشریف دارم و هروقت هم پای کامپیوتر میشینم نمیدونم چه دردیه که فوری حالم بد میشه و سرگیجه میگیرم به همین دلیل این مدت کلا از دنیای اینترنت و دوستای گلم دور بودم ولی مدام به همه فکر میکردم و ذهنم مشغول بود.

دیگه تصمیم من و آقای همسر قطعی شد و قراره که به کرج نقل مکان کنیم چون من دور از خانواده ام خیلی سختمه و با اومدن نی نی فکر میکنم خیلی به کمکشون نیاز داشته باشیم. انتقالی آقای همسر هم درست شده و از شنبه محل کارش منتقل شده اونجا. ما هم باید زودتر دنبال خونه باشیم واسباب کشی و ....

این نی نی هم مدام تکون میخوره تو دل من و انگار داره دوچرخه سواری میکنه. الان حدود دو سه هفته است که تکونهاش خیلیییییییییییییییییی زیاد شده و مدام یه چیزی تو دلم ول میخوره و بعضی وقتها یه مشتهای کوچیکی نثارم میکنه که از لذتش منو تا آسمون هفتم میبره. ولی نمیدونم اینهمه ورجه و ورجه طبیعیه؟ نگرانم. میترسم نی نی بیش فعالی داشته باشه. همش ووووووووول میخوره. حالت تهوعم تقریبا از بین رفته ولی بعضی وقتها که گرسنگیم طول بکشه سراغم میاد. ولی احساس میکنم خیلی ضعیف شدم. خدا به دادم برسه سر این اسباب کشی.

اگه دیر به دیر آپ میکنم ببخشید.  الان سرم داره اینجوری میشه

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   •