پنجشنبه ششم مهر 1385
شرح حال
دیگه تصمیم من و آقای همسر قطعی شد و قراره که به کرج نقل مکان کنیم چون من دور از خانواده ام خیلی سختمه و با اومدن نی نی فکر میکنم خیلی به کمکشون نیاز داشته باشیم. انتقالی آقای همسر هم درست شده و از شنبه محل کارش منتقل شده اونجا. ما هم باید زودتر دنبال خونه باشیم واسباب کشی و ....
این نی نی هم مدام تکون میخوره تو دل من و انگار داره دوچرخه سواری میکنه. الان حدود دو سه هفته است که تکونهاش خیلیییییییییییییییییی زیاد شده و مدام یه چیزی تو دلم ول میخوره و بعضی وقتها یه مشتهای کوچیکی نثارم میکنه که از لذتش منو تا آسمون هفتم میبره. ولی نمیدونم اینهمه ورجه و ورجه طبیعیه؟ نگرانم. میترسم نی نی بیش فعالی داشته باشه. همش ووووووووول میخوره. حالت تهوعم تقریبا از بین رفته ولی بعضی وقتها که گرسنگیم طول بکشه سراغم میاد. ولی احساس میکنم خیلی ضعیف شدم. خدا به دادم برسه سر این اسباب کشی.
اگه دیر به دیر آپ میکنم ببخشید.
الان سرم داره اینجوری میشه![]()

