شنبه بیست و هفتم آبان 1385
بدترین جمله ای که تا بحال شنیدم
تهدید تو دعواها بدترین چیزه و مخصوصا اینکه بچه ای را که با سختیهای دوران بارداری تو وجودت پرورش میدی و حس مالکیت نسبت بهش داری بگن که ازت میگیرنش و تو حسرت میزارنت. به نظر من این نفرت انگیزترین جمله ای بود که تا بحال تو عمرم شنیده بودم و مطمئن هستم باز هم تکرار میشه و مطمئن هستم که از این ناحیه باز هم آزار میبینم. باید خودمو قوی کنم. برام دعا کنین.
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
بیتابم
من عاشقم. یه حس خوبه. امروز برای اولین بار بعد از یه دعوای بیخودی با آقای همسر اصلا ناراحت نشدم و بغض منو نگرفت. با دخترکم اومدم سرکار و دوتاییمون کلی داریم حال میکنیم. فیش حقوقیم را هم گرفتم و باید برم براش خرید کنم. کلی چیزهای خوشگل. آخ که چقدر برای دیدنش بیتابم.
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
دختر کوچولوی ما
دیروز که تو مطب سونو بودم و دیدمش دلم لرزید. گوبولی بود. بچه درشت تر از حد معموله. یه عالمه لپ داشت و یه صورت گرد و یه دهن کوچولو که نمیدونم داشت چی میخورد. خیلی شبیه آقای همسر بود. دستهاش هم رو سینه اش بود و پاهاش هم درحال ورجه و ورجه. هروقت به یاد اون صحنه میافتم ضربان قلبم بالا میره.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ فداش بشم.
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
فوت مادربزرگ نازنینم
مادربزرگ نازنینم در اثر بیماری آلزایمر هفته پیش فوت کرد و این موضوع هم بی تاثیر نیست. برای مراسم خاکسپاریش نتونستم برم ولی امشب عازم سفر هستیم تا برای شب هفتش شرکت کنم. دلم براش تنگ شده و از اینکه نتونستم تو دوران بیماری اش زیاد بهش سر بزنم و اون موقعها ازش دلجویی کنم دچار حس عذاب وجدان دردناکی میشم. دلم براش خیلی تنگ شده. ایشالله روحش شاد باشه.
از خیلیها انتظار داشتم که حداقل با یه تلفن ساده و خونمون اومدن بهم این غم را تسلیت بگن ولی امان از یه ذره توجه. حالم از همشون داره به هم میخوره. خیلی عصبانی و خیلی دلم شکسته. ولی چه میشه کرد. فقط باید تحملشون کرد. فقط تحمل اونهم تا به کی و چه وقت خدا میدونه.
دوشنبه یکم آبان 1385
تنبلی مفرط
در ضمن چیز دیگه ای که باید تو وقایع خونه ما ثبت بشه اینه که به کرج نقل مکان کردیم اما نه خونه خودمون بلکه خونه مامان و بابای من. تا بعد زایمان اونجا هستیم و بعد واممون که جور شد به لطف خدا خونمون را هم میخریم و با نی نیمون دیگه میریم تو خونه ی خودمون. یه خونه کوچیک سه نفره![]()
نمیدونم چرا روحیه ام اینقدر حساس شده. غدد اشکیم متاسفانه بدجوری بیش فعالی گرفته. خیلیییییییییییییییییییییی حساس شدم. فکر کنم چیزی تو مایه های افسردگی دوران بارداری باشه. البته همیشه اینطوری نیستم ها.
هروقت به چهره آقای همسر نگاه میکنم خنده ام میگیره آخه اصلا بهش نمیاد که بابا شده باشه. یه معصومیت خاص بچه گونه هنوز تو چهره اش هست و اصلا به باباها نمیخوره. هنوز هم که هنوزه من و اون باورمون نشده که داریم مامان و بابا میشیم. ولی این اتفاق خیلییییییییییییییییییییی مارو به هم نزدیک کرده. یه جورهایی دیگه مطمئن شدیم که تا ابد باید همدیگه را تحمل کنیم و همین باعث شده برای همدیگه دوست داشتنی تر بشیم
سعی میکنم از این به بعد هم تند تند آپ کنم ولی تنبلی خیلی بد دردیه.
