تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

شنبه بیست و هفتم آبان 1385

بدترین جمله ای که تا بحال شنیدم

بعضی وقتها میگم که توی این وبلاگ نباید اینقدر خاطرات بد را نوشت. ولی آخه اینجا باید تمام خاطرات چه تلخ و چه شیرینش ثبت بشه. از اول هدفم همین بوده. خاطرات این برهه از زندگیم دوست دارم جاودانه بمون. فقط این را برای این اینجا نوشتم که یادم نره. هرچند خاطره خیلی تلخیه حوصله ندارم همش را بنویسم ولی احساس میکنم این اتفاق تلخ روز جمعه باعث شد یه نگاه عمیقی به زندگیم بیاندازم و خط مشی ام را عوض کنم. گاهی وقتها زیادی از خود گذشتنها و زیادی بها دادن به طرف مقابل فقط و فقط اونها را پرتوقع تر میکنه. به هرحال نمیدونم از این به بعد با دیدم و احساسم نسبت به آقای همسر چه کنم چون خیلی تغییر کرده. نه اینکه بگم ازش متنفر شدم . نه اصلا اینطور نیست ولی بعضی وقتها بعضی دعواها و نیشها و کنایه هایی که این وسط ردوبدل میشه ناخودآگاه و شاید هم در مرور زمان باعث مرگ یک سری ارزشها میشه. نمیدونم خوبه یا بده ولی میدونم که باید روندم را تو زندگیم عوض کنم. به احساسات خودم هم اهمیت بدم.

تهدید تو دعواها بدترین چیزه و مخصوصا اینکه بچه ای را که با سختیهای دوران بارداری تو وجودت پرورش میدی و حس مالکیت نسبت بهش داری بگن که ازت میگیرنش و تو حسرت میزارنت. به نظر من این نفرت انگیزترین جمله ای بود که تا بحال تو عمرم شنیده بودم و مطمئن هستم باز هم تکرار میشه و مطمئن هستم که از این ناحیه باز هم آزار میبینم. باید خودمو قوی کنم. برام دعا کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

بیتابم

واقعا دیگه مامان شدم. وااااااااااااااااااای مامان یه دختر ناز. خیلی خوشحالم. خیلی شادم. خیلی عاشقم. دیگه هیچ چی برام مهم نیست. برام مهم نیست که اگه آقای همسر بعضی روزها تو فرمه و باهام حرف نمیزنه. برام مهم نیست که از دست بعضی کارها و رفتارها تا حد جنون عصبانی میشم. برام بی مهری بعضیها دیگه اصلا مهم نیست. چون فرشته کوچولومو دارم. من نباید غصه بخورم چون هر روز که غمگینم میره یه گوشه دلم و جم نمیخوره و باید کلی باهاش حرف بزنم و نازشو بکشم تا یه تکونی بخوره  و یه مشت کوچولویی نثار دل و روده ام کنه. بعد که شاد میشم و کلی قربون صدقه اش میرم حرکات دوارش شروع میشه و از چپ میره راست و از بالا یه دفعه معلق میشه به پایین و قلب منو میلرزونه.

من عاشقم. یه حس خوبه. امروز برای اولین بار بعد از یه دعوای بیخودی با آقای همسر اصلا ناراحت نشدم و بغض منو نگرفت. با دخترکم اومدم سرکار و دوتاییمون کلی داریم حال میکنیم. فیش حقوقیم را هم گرفتم و باید برم براش خرید کنم. کلی چیزهای خوشگل. آخ که چقدر برای دیدنش بیتابم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:27 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385

دختر کوچولوی ما

بالاخره معلوم شد که این خونه کوچولوی ما صاحب یه فرشته ی دختر خوشگل و مامانی میشه. اصلا باورم نمیشه. تا وقتی که جنسیتش را نمیدونستم چنان حس قویی نداشتم ولی از دیروز که فهمیدم قراره مامان یه فرشته ی کوچولوی گومبولی دخملی بشم انگاااااااااااااااااااااااار یه کوه افتاده رو دلم و اندازه سنگینی همون یه کوه عظیم حس مسئولیت مادرانه منو گرفته و همش در فکرم. اینکه از پس تربیتش برمیام؟ آینده اش چی میشه؟ حتی به روز عروسیش هم فکر میکنم. شاید مسخره باشه ولی تازه واقعا حس مامان شدن سراغم اومده. اصلا باورم نمیشه مامان یه کوچولوی ناز باشم. آقای همسر که کلی از دخترش طرفداری میکنه و داره بال بال میزنه. کلی برای اوقات فراغت خودش و دخترش داره برنامه ریزی میکنه و کلی مشعوف شده. اما من خیلی میترسم. چه مسئولیت بزرگیه این مادر و پدر بودن.

دیروز که تو مطب سونو بودم و دیدمش دلم لرزید. گوبولی بود. بچه درشت تر از حد معموله. یه عالمه لپ داشت و یه صورت گرد و یه دهن کوچولو که نمیدونم داشت چی میخورد. خیلی شبیه آقای همسر بود. دستهاش هم رو سینه اش بود و پاهاش هم درحال ورجه و ورجه. هروقت به یاد اون صحنه میافتم ضربان قلبم بالا میره.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ فداش بشم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:9 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

فوت مادربزرگ نازنینم

خیلی خیلی خسته و افسرده ام. با همه دعوا دارم. تو خونه مدام از دست مامانم حرص میخورم. مدام در مورد آقای همسر افکار منفی تو سرم میاد. دچار افسردگی شدم دوباره. خلاصه اینو بگم که خسته خسته ام و مدام اشکم دم مشکمه.

مادربزرگ نازنینم در اثر بیماری آلزایمر هفته پیش فوت کرد و این موضوع هم بی تاثیر نیست. برای مراسم خاکسپاریش نتونستم برم ولی امشب عازم سفر هستیم تا برای شب هفتش شرکت کنم. دلم براش تنگ شده و از اینکه نتونستم تو دوران بیماری اش زیاد بهش سر بزنم و اون موقعها ازش دلجویی کنم دچار حس عذاب وجدان دردناکی میشم. دلم براش خیلی تنگ شده. ایشالله روحش شاد باشه.

از خیلیها انتظار داشتم که حداقل با یه تلفن ساده و خونمون اومدن بهم این غم را تسلیت بگن ولی امان از یه ذره توجه. حالم از همشون داره به هم میخوره.   خیلی عصبانی و خیلی دلم شکسته. ولی چه میشه کرد. فقط باید تحملشون کرد. فقط تحمل اونهم تا به کی و چه وقت خدا میدونه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:43 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم آبان 1385

تنبلی مفرط

نمیدونم چرا دچار تنبلی مفرط شدم. باور کنین اصلا حس نوشتن ندارم و این حال خودم برام عجیبه. نینی گوبولی ما هنوز جنسیتش مشخص نشده و دکتر برام سونو ننوشته چون میگه تاحالا سه بار انجام دادم و لزومی نداره اینقدر عجله کنم  ولی من خیلییییییییییییییییییییییی مشتاقم بدونم اینی که تو اعماق وجودم داره رشد میکنه و اینقدر ورجه و ورجه میکنه تودلم چیه؟ چی صداش کنم؟ اسمش را انتخاب کنم و ... یه جورهایی خیلی دوستش دارم وقتی تکون میخوره  و مدام لگد و مشتهای کوچولو نثارم میکنه کلی حال میکنم و ته دلم میلرزه. خیلی دلم میخواد از رو شکمم ببوسمش ولی اصلا امکانپذیر نیست. نمیدونم چرا شکمم زیاد رشد عرضی نداشته و خیلی مشخص نیست که باردارم. ولی دکتر میگفت نگران نباشم جون نی نی رشد خودش را بطور کامل داره. تنها چیزی که نگرانم کرده جواب آزمایش قندمه که ۱۴ تا از حد نرمال بالاتر بوده. خیلی میترسم و هنوز نرفتم دکتر.

در ضمن چیز دیگه ای که باید تو وقایع خونه ما ثبت بشه اینه که به کرج نقل مکان کردیم اما نه خونه خودمون بلکه خونه مامان و بابای من. تا بعد زایمان اونجا هستیم و بعد واممون که جور شد به لطف خدا خونمون را هم میخریم و با نی نیمون دیگه میریم تو خونه ی خودمون. یه خونه کوچیک سه نفره

نمیدونم چرا روحیه ام اینقدر حساس شده. غدد اشکیم متاسفانه بدجوری بیش فعالی گرفته. خیلیییییییییییییییییییییی حساس شدم. فکر کنم چیزی تو مایه های افسردگی دوران بارداری باشه. البته همیشه اینطوری نیستم ها.

هروقت به چهره آقای همسر نگاه میکنم خنده ام میگیره آخه اصلا بهش نمیاد که بابا شده باشه. یه معصومیت خاص بچه گونه هنوز تو چهره اش هست و اصلا به باباها نمیخوره. هنوز هم که هنوزه من و اون باورمون نشده که داریم مامان و بابا میشیم. ولی این اتفاق خیلییییییییییییییییییییی مارو به هم نزدیک کرده. یه جورهایی دیگه مطمئن شدیم که تا ابد باید همدیگه را تحمل کنیم و همین باعث شده برای همدیگه دوست داشتنی تر بشیم سعی میکنم از این به بعد هم تند تند آپ کنم ولی تنبلی خیلی بد دردیه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:50 | موضوع:
• لینک ثابت   •