تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

یک عاشقانه آرام

وقتی به آقای همسر زنگ زدم و دیدم که توی این سرمای هوا و بدون ماشین و با وجودی که فردا امتحان نیم ترم هم داره سرسختانه داره دنبال خونه میگرده دلم یه دنیا عاشق شد. دلم یه دنیا احساس امنیت کرد. دلم یه دنیا سپاس شد. من و آقای همسر به نتیجه رسیدیم که دخترمون هرجور شده تو خونه خودمون دنیا بیاد. کلا شرایط زندگی با پدر و مادرم خیلی سخته. به هرحال هرچند تو این مدت هم مزاحم اونها شدیم ولی یه جورهایی من همش میترسیدم که زندگی و رابطه خوب خودم و اقای همسر که به اینجا رسونده بودیمش و کلی برای ایجاد این رابطه بعد از اونهمه سختیها و جدایی ها تلاش کرده بودیم و وقت گذاشته بودیم قربانی بشه. من و آقای همسر واقعا تا به اینجا برای زندگیمون تلاش کردیمو وقتی رابطه بینمون از یه مو هم نازکتر شده بودو در مرز جدایی بودیم باز هم همه چی را از صفر شروع کردیم. خونه مشترک اولیه کوچیکمون......پول جمع کردنهامون و پس اندازهامون و ..... همه چی . حالا نمیخوام تمام اینهایی که با خون دل به دست آوردم در اثر یه سهل انگاری و شاید یه سوء تفاهم از بین بره.

آقای همسر عزیزم میخوام همینجا و توی همین خونه مجازیمون که تو معتقدی نباید خیلی از رازهای زندگیمون توش فاش و عیان بشه ازت صمیمانه تشکر کنم. از زحماتی که برای من میکشی.

باید منو ببخشی که بعضی وقتها مدام ازت ایراد میگیرم و تو را مقایسه میکنم.

همسر عزیزم تو رو هر جوری که باشی  حتی همین خود بداخلاقت را دوست دارم. خود اخمو و اون زبون تلخت را تو دعواها. چون بعدش میدونم هیچی تو دلت نیست.

عزیزم همین صحبتهای دیشبمون و کلی بالا و پایین کردنهای پس اندازمون کلی به من انرژی مثبت داد. چون میدونم همه جوره تو حمایتم میکنی و نمیزاری کوچکترین سختی بکشم. صحبتهای دیشب خیلی شیرین بود. به هرحال ثمره این  یه سال زندگی مشترکمون بود. با مرور همه خاطره های تلخ و شیرین از دعواهای غیر اقتصادی من تا همون جریان تک لباس- که فقط خودم و خودت میدونیم-  منو حسابی میخندونه. این خاطرات سرشار از انرژیم میکنه. یه سال را خیلی خوب زندگی کردیم. پایه های رابطه محکمتر شده.

عزیزم اگه بعضی وقتها میرنجونمت منو ببخش ولی من و دختری بدجوری عاشقتیم. ممنون از این همه تلاشی که برای گرم نگه داشتن خونه و زندگیمون میکنی. من و دختری الان غرق عشق توییم. زدوتر برگرد خونه آخه هوا سرده و فردا هم امتحان داری عشق من.

نوشته شده توسط خانم همسر در 18:2 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم آذر 1385

تفال

من کلا روزهایی که دلگیرم یه تفالی به حافظ میزنم و تا حدودی آروم میشم. نمیدونم چرا تفال دیروز مخصوصا این بیتش بدجوری به دلم نشسته:

اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش             که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

یکی از روزهای این هفته دیگه باید بریم من و مامان برای دختر کوچولویی خرید کنیم. همش میترسم نکنه سونو اشتباه کرده باشه و نی نیم پسر باشه. آخه نظریه عموم طبق ظاهرم و ... این بود که بچه حتما پسره. ولی اصلا دوست ندارم اشتباه شده باشه چون تازه با دختری ازتباط عاطفی برقرار کردم و یه دفعه اگه خدای نکرده چیز دیگه ای پیش بیاد همه تصویرهام شکسته میشه.

خیلی باحال شده. تو شکمم احساس میکنم قشنگ منو میشناسه و باهام بعضی وقتها ارتباط داره. مثلا یه دفعه چند تا ضربه محکم طرف راست شکمم میزنه بعد من هیچ عکس العملی نشون نمیدم دوباره همون تعداد محکمتر میزنه. بعد اگه دستم را بزارم همونجا آروم میگیره ولی اگه نزارم اینقدر میزنه و میزنه تا من یه عکس العملی نشونش بدم. بعضی وقتها هم اصلا جم نمیخوره و من نگران میشم و صداش میکنم و قربون صدقه اش میرم که مردم از نگرانی. یه وول کوچولو بخور خیالم راحت شه. اونهم یه نمه تکونی میخوره و دوباره ساکت میشه. بعضی روزها نمیدونم چرا اینجوری میشه. فکر کنم اون روزها دپرشنه و حال نداره . خلاصه دنیایی داریم ما دوتا.

هنوز نتونستم با اسم کیمیا ارتباط برقرار کنم. من دیانا را خیلیییییییییییییییییییییی دوست دارم و تو ذهنم و تو دلم اکثرا دختری را دیانا صدا میکنم. آخه خیلی قشنگه این اسم. یعنی فرشته من دیانا کوچولو.

بعضی وقتها میگم نباید خیلی به بچه وابسته بشم و تو ذهنم هی تمرکز میکنم که نههههههههه خیلی هم زیاد نفسم نفس اون نیست ولی مگه میشه. فکر کنم به خاطر همین عشق و همین نفسه که خیلی از مامانها سختیها و زشتیهای زندگی مشترکشون را تحمل میکنن که غم فرزندشون را نبینن. نمیدونم من چه جور مامانی میشم؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 8:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

امشب شب دیدار دو خانواده و مراسم خواستگای رسمی من و اقای همسر در چهار سال پیش بود یعنی سال ۸۱ که دوتا خانواده رسما با هم آشنا شدن. وااااااااااااااای چه اضطرابی داشتیم من و آقای همسر. ولی همه چی به خوبی و خوشی اونشب تموم شد.  اصلا فکر نمیکردم اقای همسر یادش مونده باشه. وقتی از سر کار برگشت من هم با هیجان ازش سئوال کردم که اگه گفتی امشب چه شبیه و اونهم گفت شب خواستگاریمون کلی ذوق مرگ شدم اما نمیدونم چرا بی معرفت برام گل نخریده بود. چون اگه من آقای همسر بودم برای خانم همسرم حتما حتما یه شاخه گل را میخریدم. ولی همینکه یادش بود باز جای شکرش باقیه.

دختر گلم....عزیزم و نیمه وجودم را بعضی وقتها خواب میبینم و همین باعث میشه که اونروز تا آخرش از یه عشق خفه کننده و هیجان دیدنش بیتاب بشم. دیگه خیلی کم تحمل شدم و دوست دارم زودتر در آغوشش بگیرم و بوش کنم و دستها و پاهای کوچولوش را بوسه بزنم. هنوز وسایلهاش را نخریدیم و قراره بعد از این جمعه که چهلم مادربزرگم تموم میشه بریم خرید. یه ژاکت برای عیدش بافتم اینقدررررررررررررررر خوشگل و ناز شده که همش نگاش میکنم. بوش میکنم و با دختری حرف میزنم و اونم یه لگد یا یه مشتی در تایید حرفهام نثارم میکنه. شکمم به حد خنده داری بزرگ شده و هیکل خنده داری پیدا کردم. کلی دارم ذوق میکنم و از این بیریختی اصلا نگران نیستم. خیلی دوران خوب و دوست داشتنیه.

اما در مورد اسم! راستش من و آقای همسر در مورد اسم کیمیا به توافق رسیدیم. اما یه اسم دیگه هم هست که من خیلی دوستش دارم و اون دیانا هستش. بعضی روزها اسم دختری کیمیا میشه بعضی روزها دیانا. هنوز نتونستیم تصمیم بگیریم.  البته آقای همسر کیمیا را بیشتر از دیانا دوست داره و معتقده که اسم بچه نباید نماد تازه به دوران رسیدگی باشه . کیمیا ۷۰ درصد تصویب شده. حالا شاید نظرمون عوض شد. نمیدونم. ولی هرچی باشه دوستش دارم .

نوشته شده توسط خانم همسر در 18:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آذر 1385

انتخاب اسم

سرماخوردگی بدجوری امونم را بریده. بدیش اینه که نمیتونم دارویی به غیر از ویتامین سی مصرف کنم. با مرخصی زایمانم پیش از موعد موافقت شد و من دیگه خانه نشین شدم وکلی دارم حال میکنم. از امشب هم اینترنتم تو خونه وصل شد و فکر کنم بتونم تند تند آپ کنم.

ناراحتی بین من و آقای همسر هم اصلا زیاد طول نکشید و فوری به آشتی منجر شد. با دیدن فیلم میم مثل مادر و رفتن به یه قهوه خونه سنتی و صحبتهای تفاهمانه و بعدش خریدن یه دست لباس برای دخترکمون همه چی تموم شد و قربون صدقه ها شروع شد و دوباره زندگی قشنگ و زیبا شده و احساس خوشبختی بدجوری داره فوران میکنه. خیلی بده که من و آقای همسر موقع دلتنگیها و ناراحتیهامون درست دست میزاریم رونقطه ضعفهای همدیگه. کاشکی بشه این عادت زشت هربار کمرنگتر بشه. چون احساس میکنم به بطن رابطمون بدجوری لطمه میزنه و نگرانم میکنه.

دختر کوچولوم با تکونهاش داره دیونم میکنه از عشق. دوسش دارم. دوسش دارم. دوسش دارم هزارتا.

راستش در مورد انتخاب اسم دوست دارم نظر شما بهترین دوستهامو بدونم. همتون را دوست دارم. ما فعلا سر یه اسم موندیم وقتی صددرصد شد خبرتون میکنم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 17:8 | موضوع:
• لینک ثابت   •