تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

جمعه یازدهم اسفند 1385

بدون شرح

دخترم روزبروز بزرگتر میشه و من هر روز عاشق تر. حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه حالم خوبه فقط بوی عیدو حس نمیکنم و برای اومدن عید هیچ انگیزه ای ندارم. بهتره بگم اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااا حوصله عید را ندارم. خونه تکونی هم ندارم فقط باید فرشها را بدیم بیرون که برامون بشورن. برای سفر هم برنامه ای نداریم. فکر کنم این ۱۳ روز را همش توی خونه باشیم و من از این وضعیت متنفرم. چقدر غرغرو شدم نه؟ آقای همسر بهم میگه عین پیرزنها شدی. نمیدونم شاید هم  راست میگه ولی دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم تا خشمم و هرچی احساس بده بریزه بیرون. اصلا هم افسردگی پس از زایمان ندارم. برای تک تک حالتهام هم دلیل دارم. خلاصه ختم کلام اینکه بوی عید نمیاد به جاش بوی بدن آوا و بوی دهنش که بوی کرم کارامله را به خوبی و با ولع تمام هر روز استشمام میکنم.

 

 

 

 

در ضمن بلوز شلوار آبی و سارافون زرد را خودم با ذوق تمام قبل تولدش براش بافتم.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

اولین ماهگرد

من اصلا نمیدونم این فلسفه ماهگرد چیه و به گمونم تازگیها مد شده باشه و یه جورهایی به نظرم لوس بازیه. ولی از آنجایی که جو منو گرفت و خیلی دیگه به جون آقای همسر غر زده بودم تصمیم گرفتم برای اینکه جو خونه عوض بشه یه ماهگرد دبش سه نفره تو خونه کوچیکمون راه بندازم و شنبه صبح علی الطلوع از خونه مامان برگشتم و دیدم آقای همسر هم سر کار نرفته چون تازگیها ورزش را شروع کرده و استخر هم رفته بود ماهیچه های پاش گرفته بود و نمیتونست حرکت کنه. خلاصه یه کیک نه چندان خوشمزه پختم و خونه را حسابی مرتب کردم و ماهگردمون را جشن گرفتیم.

 

اما صاحب ماهگردمون همش خواب تشریف داشتن و هرکای کردیم بیدار نشد که حداقل یه عکس سه نفره خندان بندازیم.

 همش کله اش کج میشد.

 

خلاصه من و آقای همسر به کیک حمله کردیم

و ماهگرد آوا را جشن گرفتیم. آوا هم بغل دستمون رو مبلها خوابیده بود.

 

خلاصه تنوعی بود. ولی نمیدونم چرا هرکاری میکنم ته ته دلم و یه گوشه از زاویه چپش همش یه جوریه. یعنی اون یه تیکه کوچولو همش غمگینه و همین یه تیکه کوچولوی غمگین دلم پدر زندگیمو درآوره.

جواب آزمایش ادرار آوا نشون داد که یه کوچولو عفونت داره و شاید همین دلیل بیقراریهاش باشه. باید تا دو روز از یه شربتی که دکترش نوشته بخوره و مجددا بریم ویزیت بشه. دخترم خیلی دل درد داره و همش زور میزنه. اینقدر زور میزنه که به جای اون من دل و روده ام درد میگیره. همه میگن طبیعیه. نمیدونم؟!!!

نلی جان بابت راهنمایی هایی که کردی همین جا ازت تشکر میکنم. باید فورا برم داروخانه و شربت را بخرم. دیگه از دست دل دردهاش واقعا کلافه شدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:4 | موضوع:
• لینک ثابت   •