تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

چهارشنبه هفدهم تیر 1388

خواب

آوا باید بخوابه.......مامانش باید بخوابه......باباش باید بخوابه.... همه باید بخوابن................مانی و نیما و آرتین و عسل و عمه و خاله و خلاصه هرکسی که توی فامیل و دوستا و همسایه هاست باید اسم برده بشه تا این دردونه ی من چشاش آروم آروم سنگین بشه و روی هم بیفته و خوابش ببره.این پروسه ی خوابوندن عجب انرژی میبره. فعلا که لالایی مورد علاقه ی آوا این آهنگه!!! خیلی دوست دارم بنویسم حتی اگر شده هر روز اما این کامپیوتر خونه بدجووووووووووووووور ادا درمیاره. به هرحال فعلا در حال تمرینم. یه جورهایی هم در دوباره نوشتن دودل بودم ولی تا آوا هست زندگی هم هست. باید خاطراتش را ثبت کنم. میترسم یادم بره. پس بسم الله!
نوشته شده توسط خانم همسر در 23:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

ماجراهای خونه سه نفره ی ما

طعم گس خوشبختی همینه. پختن یه کیک هویجی توی یه عصر بارونی به همراه مخملی و نرمترین عسلک دنیا و یه چای دارچینی اصل اصل و انتظار مهربونترین بابای دنیا و آقای همسر را کشیدن.. هیمن احساس ناب را با هیچ چی عوض نمیکنم. دوباره میخوام بنویسم. نوشتن را دوست دارم. ماجراهای خونه ی سه نفره ی ما خیلی شیرینه. دلم میخوام همه رو ثبت کنم. دوباره اومدم.
نوشته شده توسط خانم همسر در 19:34 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم فروردین 1386

و این منم زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یاس ساده و غمگین آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

                                                                             «خداحافظ»

نوشته شده توسط خانم همسر در 17:40 | موضوع:
• لینک ثابت  

جمعه یازدهم اسفند 1385

بدون شرح

دخترم روزبروز بزرگتر میشه و من هر روز عاشق تر. حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه حالم خوبه فقط بوی عیدو حس نمیکنم و برای اومدن عید هیچ انگیزه ای ندارم. بهتره بگم اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااا حوصله عید را ندارم. خونه تکونی هم ندارم فقط باید فرشها را بدیم بیرون که برامون بشورن. برای سفر هم برنامه ای نداریم. فکر کنم این ۱۳ روز را همش توی خونه باشیم و من از این وضعیت متنفرم. چقدر غرغرو شدم نه؟ آقای همسر بهم میگه عین پیرزنها شدی. نمیدونم شاید هم  راست میگه ولی دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم تا خشمم و هرچی احساس بده بریزه بیرون. اصلا هم افسردگی پس از زایمان ندارم. برای تک تک حالتهام هم دلیل دارم. خلاصه ختم کلام اینکه بوی عید نمیاد به جاش بوی بدن آوا و بوی دهنش که بوی کرم کارامله را به خوبی و با ولع تمام هر روز استشمام میکنم.

 

 

 

 

در ضمن بلوز شلوار آبی و سارافون زرد را خودم با ذوق تمام قبل تولدش براش بافتم.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

اولین ماهگرد

من اصلا نمیدونم این فلسفه ماهگرد چیه و به گمونم تازگیها مد شده باشه و یه جورهایی به نظرم لوس بازیه. ولی از آنجایی که جو منو گرفت و خیلی دیگه به جون آقای همسر غر زده بودم تصمیم گرفتم برای اینکه جو خونه عوض بشه یه ماهگرد دبش سه نفره تو خونه کوچیکمون راه بندازم و شنبه صبح علی الطلوع از خونه مامان برگشتم و دیدم آقای همسر هم سر کار نرفته چون تازگیها ورزش را شروع کرده و استخر هم رفته بود ماهیچه های پاش گرفته بود و نمیتونست حرکت کنه. خلاصه یه کیک نه چندان خوشمزه پختم و خونه را حسابی مرتب کردم و ماهگردمون را جشن گرفتیم.

 

اما صاحب ماهگردمون همش خواب تشریف داشتن و هرکای کردیم بیدار نشد که حداقل یه عکس سه نفره خندان بندازیم.

 همش کله اش کج میشد.

 

خلاصه من و آقای همسر به کیک حمله کردیم

و ماهگرد آوا را جشن گرفتیم. آوا هم بغل دستمون رو مبلها خوابیده بود.

 

خلاصه تنوعی بود. ولی نمیدونم چرا هرکاری میکنم ته ته دلم و یه گوشه از زاویه چپش همش یه جوریه. یعنی اون یه تیکه کوچولو همش غمگینه و همین یه تیکه کوچولوی غمگین دلم پدر زندگیمو درآوره.

جواب آزمایش ادرار آوا نشون داد که یه کوچولو عفونت داره و شاید همین دلیل بیقراریهاش باشه. باید تا دو روز از یه شربتی که دکترش نوشته بخوره و مجددا بریم ویزیت بشه. دخترم خیلی دل درد داره و همش زور میزنه. اینقدر زور میزنه که به جای اون من دل و روده ام درد میگیره. همه میگن طبیعیه. نمیدونم؟!!!

نلی جان بابت راهنمایی هایی که کردی همین جا ازت تشکر میکنم. باید فورا برم داروخانه و شربت را بخرم. دیگه از دست دل دردهاش واقعا کلافه شدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:4 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

توپولوبم توپولو

این چند روز را تحمل کردم ولی مگه میشه بیخیال نوشتن شد. حالا هرجا که باشه. من اینجا را دوست دارم و مینویسم هرچند ممکنه که تو بیان احساساتم و کلا حرفهام محدودیت داشته باشم ولی اینجا را دوست دارم. چون میتونم حرفم را بنویسم. حالا با ایما و اشاره هم که شده ولی کلی خالی میشم. کلی سبک میشم و احساس خوبی بهم دست میده. اصلا میدونین چیه؟ وبلاگ اون احساس تنهایی و خلا را ازم میگیره. اینکه دوستهای خوبم حالم را میپرسن ....موقع مشکلاتم هرکس تجربیات خودش را برام مینویسه یا به نحوی دلداریم میده همه اینها منو وابسته خودش کرده. اصلا دیگه نمیتونم بیخبر از حال تک تک شما باشم. همتون را خالصانه دوست دارم.

آوا جون حسابی بزرگ و خانم شده. اگه از گریه های دل دردیش فاکتور بگیرم در کل دختر خیلی آرومیه و اذیت نمیکنه. خیلییییییییییییییییییییییییییییییی شکمو تشریف دارن و چنان با ولع و حرص شیر میخوره که انگار میخوام ازش بگیرم. توی بغلم سرش را روی شونم میزاره (موقع خواب) و عاشق آهنگ تو حوض خونه ما و سلطان قلبهاست. یعنی اینها را که براش میخونم آروم میشه و نفسهاش یکنواخت میشه و میره تو بحر آهنگ تا خوابش ببره. شعر تو حوض خونه ما را هم از برنامه رنگین کمان کش رفتم و برای دخترم میخونم. وقتی تو بغلم باشه و گشنش باشه فوری لپها و چونه منو میخوره و من عاااااااااااااااااااااااااااااااااااشق این حرکتش هستم و همون جا دوست دارم اینقدر بچلونمش که نگو. ولی نمیشه.

از چهارشنبه خونه پدرم هستم  و امروز برمیگردم. حسابی استراحت کردم و از همه مهمتر یه ذره تونستم بخوابم. حسرت به دلم مونده که یه خواب عمیق داشته باشم. ولی با کوچکترین صدای مشکوک نفس آوا از خواب میپرم و نگاش میکنم و چکش میکنم. شبها هم که خانمی حداقل سه بار به فاصله دو ساعت بیدار میشه و شیر میخوره. قربونش برم تو تاریکی شبها اون چشمهای سیاه براقش هیچ وقت یادم نمیره که با حرص و ولع مشغول مکیدن میشه.

دلم میخواد  یه پول قلنبه ای دستم بیاد و بدون هیچ دل نگرونی برم بیرون و واسه خودم خرید کنم. کللللللللللللللللللللللللللللللللی لباس و لوازم آرایش و کفش و کیف و .... ای خدا جون یه پول قلنبه با رقم بالا به من برسون. آمین

ava golam

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:23 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

آوای بغلی

فکر کنم من فاجعه آمیزترین و نفرت انگیزترین دوران نقاهت بعد از زایمان را سپری کرده باشم. هنوزم که هنوزه و تا عمر دارم فکر کنم آثار و پس لرزه هاش تو روح و روانم نمود پیدا کنه. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بهم سخت گذشت مخصوصا این روزهای آخر  و اتفاقاتی که برام افتاد و حرفهایی که شنیدم و چیزهایی که دیدم متاسفانه نزاشتن لذت مادر شدن را به طور کامل و سالم و با پوست و استخوان حس کنم و بدتر از همه استرس اینکه دارم شیر غصه دار به آوا میدم بیشتر از همه اعصابم را خرد کرده بود. هنوز هم حال و حوصله درست و حسابی ندارم ولی تنها بهانه زندگی ام داره کمکم میکنه که سرپا باشم و در خدمت خانه وخانواده و کلفتی و آشپزی و ... .

بعد از ظهر پنجشنبه رفتم خونه مامان که استراحت کنم و اونهم تو نگه داشتن آوا که تازگیها خیلی گریه میکنه کمکم کنه و شنبه بعدازظهر از ترس و هولم زودی برگشتم خونه و با یه اعصاب خسته و فرسوده و حال جسمی نه چندان خوب باز هم در خدمت خانه و خانواده ام هستم.

آوا بزرگ شده و اداهای خیلی بامزه ای داره. جدیداها احساس میکنم بغلی شده و مدام گریه های هیستریکی میکنه و تا میاد بغلمون آروم میشه. نمیدونم چکارش کنم. البته دل درد هم داره و همین باعث میشه مدام نق نق کنه. نمیدونم چرا وقتی گریه میکنه هول میکنم و صدای گریه هایش میره رو اعصابم و خودم هم دوست دارم باهاش بشینم و گریه کنم. خلاصه اصلا فکر نمیکردم که بچه داری اینقدر سخت باشه. کتاب دکتر اسپاک هم کمک خوبیه. مدام که بهش مراجعه میکنم.

نمیدونم چرا دیگه دلم نمیخواد این وبلاگ را آپ کنم. هرچند اینجا و محیطش را خیلییییییییییییییییییی دوست داشتم و دارم ولی احساس میکنم دیگه حرفی برای گفتن تو این خونه ندارم. نمیدونم چکار کنم ولی بدجور معتاد نوشتنم.

همه میگن دعای کسانی که مادر شدن تا چهل روز بعد از تولد بچه مستجاب میشه. خدایا من کماکان منتظر استجابت دعاهام هستم. خدایا کمکم کن. دوستهای خوبم دعا را یادتون نره. برام دعای کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:11 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

خوابهای طلایی

دیروز روز دهم بود و آوا را بردیم حموم. البته قبلش هم حموم رفته بود ولی خوب این حموم دهم نمیدونم چه حکمتی داره که از قدیم بوده. بعد حموم آوا مثل اون عروسک پنبه ای ها بدنش شل و ول میشه و به یه خواب عمیقی فرومیره که نگو. هرچند شبش من و مامان را بیچاره کرد و نمیخوابید. تازه دلش بازی هم میخواست و اگه بهش توجه نمیکردیم گریه های وحشتناکی میکرد.

دیشب برای شام دوست دوران دبیرستانم تنهایی با دختر ۴ ماهش اومده بود خونمون. من اصلا آدم حسودی نبوده و نیستم. ولی نمیدونم چرا دیشب حس حسادتم گل کرده بود. این حس را نداشتم که بعد از زایمان سراغم اومد. دلم میخواست من هم عین اون بودم. خیلی از چیزهایی را که من تو زندگیم دارم و اون نداره بدم ولی در عوض چیزهای خیلی جزیی و پیش پا افتاده ای که اون داره را من داشته باشم. خودش دیپلمه است و شوهرش سیکل داره و راننده آژانسه. وضع مالی در حد متوسطی دارن ولی من حاضرم همه چیزهایی که دارم و برام مهم بوده و هستن بدم ولی................

فقط در مورد دخترم حسودی نکردم چون آوای من خیلی ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه تر از دختر اون بود. خیلی زیاد.

اینهم ژستهای خانمی در هنگام خواب که عاشق تک تک این اداهاش هستم

 

 

این هم پاهای گومبولیش

عاشق این اداش هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:53 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم بهمن 1385

روزها

الان با یه دستم دارم به سختی تایپ میکنم و اوا هم داره شیر میخوره و با اون چشمهای بادومی سیاهش داره نقشهای گلدار لباس من را دنبال میکنه و بعضی وقتها هم یه چرتی میزنه.

امروز ۱۰ روز از تولدش گذشته و من وقتی به این چهره معصوم نگاه میکنم خیلی دلم براش میسوزه. خیلی معصوم تر از این حرفهاست. خیلی معصوم تر از این حرفهاست که با واژه هایی مثل نفرت و انتقام و دروغ آشنا بشه. خیلی معصوم تر از این حرفهاست که با کلمات زشت آشنا بشه و خیلی معصوم تر از این حرفهاست که فدای آرزوهای نپخته و خام پدر و مادرش بشه. اون خیلی پاکه و من نگران خدشه دار شدن همین پاکی هستم. شاید متوجه حرفهام نشین چون نمیتونم احساسات و حرفهام را راحت بروز بدم ولی تازه دارم متوجه میشم که تنها بهانه زندگیم آواست.

دخترم بزرگ شده و حسابی دست و پاهاش را تکون میده. وقتی که بعد از شیرخوردن بغلش میکنم که آروغش را بزنه فوری سرش را میچرخونه و لپهای منو میخواد بگیره و بمکه و من عاشق این حرکتش هستم. خیلی ناز میخوابه و اگه بتونم حتما یه عکس از ژستهای خوابیدنش را اینجا میزارم. از خودش هم صدا در میاره. همش هم در حال خوردنه و بعدش دل درد میگیره و تو جاش هی آه و ناله میکنه. الان دو روزه با چشمهاش تصاویر را دنبال میکنه و سرش را میچرخونه و اطراف را نگاه میکنه.

حال خودم هم زیاد خوب نیست. خیلی احساس ضعف میکنم و شبها با اینکه تمام تنم از شدت ضعف و عرق خیس شده ولی مدام میلرزم. احساس میکنم دیگه هیچ انرژی برام باقی نمونده. این ده روز مامان اینجا بود و من فقط به آوا شیر میدادم. حالا اون میخواد بره واقعا احساس بیچارگی میکنم. بابای آوا هم فکر نمیکنم رضایت بده من چند روزی به اونجا برم. نمیدونم چکار کنم.

دوستهای خوبم عاجزانه از همه شما میخوام برام دعا کنین. شاید باورتون نشه ولی واقعا به دعاهای شما محتاجم. برام دعا کنین که خدا زودتر جوابم رابده. برای اولین بار خالصانه خودم و احساسم را در برابر خدا عریان کردم و ازش تقاضای کمک کردم. شماها هم بین من و خدا پادرمیونی کنین

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:16 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم بهمن 1385

شکار لحظه ها

shekar lahzeh ha
نوشته شده توسط خانم همسر در 19:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

آوای دلنشین خونه کوچیکمون

هفته پیش همین روز و حدود ساعت چهار و نیم بامداد با همون دلهره و ترس شیرین و عجیبی که داشتم آوا به دنیا اومد. ساعت ۶ به هوش اومدم و اولین چیزی که حس کردم یه درد وحشتناک و یه سوزش خیلی عمیق و عذاب دهنده بود که با دیدن یه چهره مظلوم و کوپول و یه صورت مثل هلو که پرستارها بلندش کرده بودن تا من ببینمش تمام دردهام فراموش شد. دلم میخواست میتونستم بلند شم و بشینم و در آغوشش بگیرم ولی متاسفانه درد لعنتی امونم را بریده بود. بعدش که برای شیر دادن آوا را پیشم آوردن سعی کردم درد را فراموش کنم و شیرین ترین لذت مادری را یعنی همون شیردادن به نوزاد را با تموم وجود حس کنم و این لذت و اون حس و اون خاطره برای همیشه تو ذهنم بمونه و فراموشم نشه.

الان یک هفته از اون شب پر از استرس و از اون شب دردناک و صد البته از اون شب شیرین میگذره و من هر روز به این موجود شیرین و دوست داشتنی وابسته تر میشم. نمیتونم دقیقا بگم چه حسی دارم ولی خیلی شیرینه. مخصوصا اداهای این آوا خانم و پرخوریهایی که میکنه و در نتیجه همین پرخوریها شبها رودل میکنه.

آقای همسر هم از اونشب خیلی زحمت کشیده و انگار واقعا مسئولیت پدری رو شونه هاش سنگینی میکنه و از هیچ کاری برای من و آوا دریغ نمیکنه. یه نمونه کوچیکش اینه که حسابی هوای منو داره که نکنه من یه موقع افسردگی زایمان بگیرم و مرتب بهم روحیه میده و اصلا نمیزاره من ناراحت بشم.

همسر عزیزم و به عبارتی بابا مملی دوست دارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 1:26 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385

اسم دخترمون

راستش این آخرین باری که رفتم سونو گرافی و یه کوپولو خانم ۳.۳۰۰گرمی را با یه عالمه لپ توی اون صورت گردش و لبهای کوچولوش را  دیدم اینقدر ذوق زده شدم که نگو. آخه یه جور حسیه که اصلا نمیشه توصیفش کرد. یه حس گنگ گنگ. اینکه مالک یه فرشته کوچولویی. وظیفه اصلیت نگهداری از اونه. مال خودته. نه ماه تو شکمت نزدیکترین ارتباط را باهاش داشتی. خیلییییییییی جالبه. یه ذره هم ترس و استرس را باید چاشنی این حس زیبا کرد. یه حس قشنگ همراه با دلهره.

تاریخ زایمانم شد ۷ بهمن. دکتر تشخیص دادن که ۲ زوده و بهتره ۷ باشه. خیلی جالب شد. چون من ۷ تیرم. آقای همسر۷ اسفند و نی نی کوپولی هم ۷ بهمن. زایمانم هم سزارین هستش. خودم از همون اول انتخابم این روش بود.

بالاخره بعد از کلی دودلی و وسواس در انتخاب اسمش ما به این نتیجه رسیدیک که اسم کوپول خانم را آوا بذارم.

ممنون از همه دوستهای خوبی که به من سر میزنین و کامنتهای امیدوارانه برام میزارین. من وبهای همه شما را میخونم. ولی اگه برای همه کامنت نمیزارم به بزرگی خودتون ببخشین. همتون را دوست دارم. برام دعا کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 7:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم دی 1385

ماجراهای جدید از یه خونه کوچیک جدید

بالاخره این اسباب کشی و جمع و جور شدن تموم شد و ما به یه خونه کوچیک نقل مکان کردیم. خونه ای که دقیقا توی اون سرمای هوا و به طور مداوم سه هفته تمام آقای همسر دنبالش گشته بود. هرچند فعلا خونه خودمون نیست ولی مستقل بودن و دوباره ماجراهای خونه کوچیکمون شروع شدن کلی برام ارزش داره. حالا قدر خونه خودمون را میدونم با کلی اتفاقات خوب خوب.

امشب هم بالاخره آقای همسر کامپیوتر را علم کرد. هرچند به علت کوچیکی خونه میز کامپیوتر ۶متری مون را نتونستیم بیاریم. ولی فعلا تا خریدن یه میز کوچول موچول کامپیوتر روی دوتا میز کوچولوی تختمون داره خودنمایی میکنه.

اتاق دخمل گلی هم آماده شده و خریدهاش تموم شده و من روزی هزار مرتبه میرم و کشوها و وسایلهاش را دستکاری میکنم و با عروسکهای خوشگلش هم بازی میکنم. خیلی خوشحالم که همراه دخترم قراره یه بار دیگه بازیهای دوره کودکی را مرور کنم. مخصوصا منتظرم تا بزرگتر بشه و دوتایی با هم خمیربازی کنیم. آخه من عاشق خمیر بازیم.

تاریخ زایمان هم۲ بهمن هستش و من دارم از یه اضطراب خفه کننده میمیرم. وااااااااااااااااااااااای ۱۰روز دیگه. آقای همسر هم مدام بهم دلداری میده و میگه ترس نداره و من کنارتم و .... ولی خوب ترس داره دیگه. فردا هم قراره برم سونو و خیلی بیتابم تا این توپولی را که با لگدهاش سوراخ سوراخم کرده یه بار دیگه ببینم. قربون اون لگدهای کوچولوی محکمش بشم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 23:29 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم دی 1385

5 تا از خصوصيتهاي شخصيتي من

بازی جالبی تو وبلاگها راه افتاده و من هم از طرف ساناز و هم از طرف مامان مهشاد کوپولو به این بازی دعوت شدم. راستش خیلی سخته آدم به اعماق شخصیتش نفوذ کنه و چیزهای خیلی خصوصی را برای دیگران فاش کنه ولی به نظر من جالبه. من هم ۵ تا خصوصیتم را سعی میکنم صادقانه بنویسم:

۱- اولین خصوصیتی که دارم و همیشه هم برای خودم باعث دردسر شده اینه که نسبت به دیگران خیلیییییییییییی دل رحم و دلسوزم و هیچوقت جرات و شهامت اینو ندارم که از رفتارهایی که با من میشه و ازشون بدم میاد انتقاد کنم. یعنی همیشه حاضرم خودخوری کنم و رفتارهای بد دیگران را تحمل کنم اما هیچوقت جنگ و دعوا راه نیافته مگه که دیگه اون رفتار خیلی آزاردهنده بشه که دیگه میزنم خودم همه چی را تموم میکنم و از اون فرد متنفر میشم و یه دفعه رابطه را قطع میکنم بدون اینکه حاضر به دیدن یا شنیدن صحبتهای طرف باشم. ولی بعد یه مدت دوباره همه چی فراموش میشه تازه دلم برای طرف میسوزه که چرا همچین کاری کردم و نکنه ازم ناراحت باشه در صورتیکه ممکنه رفتاری که اون با من کرده به مراتب خیلی بدتر بوده باشه.

۲- من همیشه دوست دارم هدیه هایی که میدم ارزشمند باشه هم از نظر مادی هم از نظر زیبایی. یعنی دوست ندارم برای از سر واکردن یا ادا کردن دین به کسی هدیه بدم همین انتظار هم از دیگران دارم. یعنی بدترین چیزی که توی ذوقم میخوره هدیه ها و کادوهای زپرتی و زشت و بی کلاسه. ولی متاسفانه وقتی کسی چنین هدیه ای برام میاره اینقدر به به و چه چه میکنم که طرف فکر میکنه اوووووووووووووه برام سنگ تموم گذاشته. بعدش از لجم دوست دارم اون هدیه را سر به نیست کنم تا جلوی چشمم نباشه.

۳- یکی از آرزوهایی خیلی خیلی ارزشمندم اینه که ادامه تحصیل در مقطع ارشد و دکترا بدم. یعنی هرزمانی که باشه باید این کار را بکنم. خودم هم نمیدونم چرا این اینقدر برام مهمه ولی حتما انجامش میدم چون هنوز عاشق بوی دفتر و کتاب نو و درس خوندن نیمه شب و پاک کن و مدادو خودکارهای خوشگل هستم. اصلا حسرت مشق نوشتن دارم با دفترهای خوشگل جلد کارتنی.

۴- دوست دارم اعتماد به نفسم بره بالا و یه خانم منطقی و باشخصیت باشم و موقع اختلاف نظر با آقای همسر عین این بچه ها مدام به هم نپریم و لجبازی نکنیم. به عبارتی دوست دارم رفتارم بالغانه باشه نه کودکانه. همینطور آقای همسر هم.

۵- دوست دارم همیشه و همه جا همه کس از خانه داری و کدبانو گری و دستپخت من تعریف کنن. به عبارتی دوست دارم گل سرسبد فامیل باشم از هر نظر. یعنی دوست دارم زندگی من و اقای همسر آنچنان نمونه باشه که دیگران ما را برای حل اختلاف به عنوان ریش سفید قبول داشته باشن

خوب آرزو که بر جوانان عیب نیست

من هم مامان بهانه و  ملودي و مامان منتظر و شهرزاد و  بلفي را دعوت ميکنم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 15:52 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آذر 1385

یک عاشقانه آرام

وقتی به آقای همسر زنگ زدم و دیدم که توی این سرمای هوا و بدون ماشین و با وجودی که فردا امتحان نیم ترم هم داره سرسختانه داره دنبال خونه میگرده دلم یه دنیا عاشق شد. دلم یه دنیا احساس امنیت کرد. دلم یه دنیا سپاس شد. من و آقای همسر به نتیجه رسیدیم که دخترمون هرجور شده تو خونه خودمون دنیا بیاد. کلا شرایط زندگی با پدر و مادرم خیلی سخته. به هرحال هرچند تو این مدت هم مزاحم اونها شدیم ولی یه جورهایی من همش میترسیدم که زندگی و رابطه خوب خودم و اقای همسر که به اینجا رسونده بودیمش و کلی برای ایجاد این رابطه بعد از اونهمه سختیها و جدایی ها تلاش کرده بودیم و وقت گذاشته بودیم قربانی بشه. من و آقای همسر واقعا تا به اینجا برای زندگیمون تلاش کردیمو وقتی رابطه بینمون از یه مو هم نازکتر شده بودو در مرز جدایی بودیم باز هم همه چی را از صفر شروع کردیم. خونه مشترک اولیه کوچیکمون......پول جمع کردنهامون و پس اندازهامون و ..... همه چی . حالا نمیخوام تمام اینهایی که با خون دل به دست آوردم در اثر یه سهل انگاری و شاید یه سوء تفاهم از بین بره.

آقای همسر عزیزم میخوام همینجا و توی همین خونه مجازیمون که تو معتقدی نباید خیلی از رازهای زندگیمون توش فاش و عیان بشه ازت صمیمانه تشکر کنم. از زحماتی که برای من میکشی.

باید منو ببخشی که بعضی وقتها مدام ازت ایراد میگیرم و تو را مقایسه میکنم.

همسر عزیزم تو رو هر جوری که باشی  حتی همین خود بداخلاقت را دوست دارم. خود اخمو و اون زبون تلخت را تو دعواها. چون بعدش میدونم هیچی تو دلت نیست.

عزیزم همین صحبتهای دیشبمون و کلی بالا و پایین کردنهای پس اندازمون کلی به من انرژی مثبت داد. چون میدونم همه جوره تو حمایتم میکنی و نمیزاری کوچکترین سختی بکشم. صحبتهای دیشب خیلی شیرین بود. به هرحال ثمره این  یه سال زندگی مشترکمون بود. با مرور همه خاطره های تلخ و شیرین از دعواهای غیر اقتصادی من تا همون جریان تک لباس- که فقط خودم و خودت میدونیم-  منو حسابی میخندونه. این خاطرات سرشار از انرژیم میکنه. یه سال را خیلی خوب زندگی کردیم. پایه های رابطه محکمتر شده.

عزیزم اگه بعضی وقتها میرنجونمت منو ببخش ولی من و دختری بدجوری عاشقتیم. ممنون از این همه تلاشی که برای گرم نگه داشتن خونه و زندگیمون میکنی. من و دختری الان غرق عشق توییم. زدوتر برگرد خونه آخه هوا سرده و فردا هم امتحان داری عشق من.

نوشته شده توسط خانم همسر در 18:2 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم آذر 1385

تفال

من کلا روزهایی که دلگیرم یه تفالی به حافظ میزنم و تا حدودی آروم میشم. نمیدونم چرا تفال دیروز مخصوصا این بیتش بدجوری به دلم نشسته:

اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش             که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

یکی از روزهای این هفته دیگه باید بریم من و مامان برای دختر کوچولویی خرید کنیم. همش میترسم نکنه سونو اشتباه کرده باشه و نی نیم پسر باشه. آخه نظریه عموم طبق ظاهرم و ... این بود که بچه حتما پسره. ولی اصلا دوست ندارم اشتباه شده باشه چون تازه با دختری ازتباط عاطفی برقرار کردم و یه دفعه اگه خدای نکرده چیز دیگه ای پیش بیاد همه تصویرهام شکسته میشه.

خیلی باحال شده. تو شکمم احساس میکنم قشنگ منو میشناسه و باهام بعضی وقتها ارتباط داره. مثلا یه دفعه چند تا ضربه محکم طرف راست شکمم میزنه بعد من هیچ عکس العملی نشون نمیدم دوباره همون تعداد محکمتر میزنه. بعد اگه دستم را بزارم همونجا آروم میگیره ولی اگه نزارم اینقدر میزنه و میزنه تا من یه عکس العملی نشونش بدم. بعضی وقتها هم اصلا جم نمیخوره و من نگران میشم و صداش میکنم و قربون صدقه اش میرم که مردم از نگرانی. یه وول کوچولو بخور خیالم راحت شه. اونهم یه نمه تکونی میخوره و دوباره ساکت میشه. بعضی روزها نمیدونم چرا اینجوری میشه. فکر کنم اون روزها دپرشنه و حال نداره . خلاصه دنیایی داریم ما دوتا.

هنوز نتونستم با اسم کیمیا ارتباط برقرار کنم. من دیانا را خیلیییییییییییییییییییییی دوست دارم و تو ذهنم و تو دلم اکثرا دختری را دیانا صدا میکنم. آخه خیلی قشنگه این اسم. یعنی فرشته من دیانا کوچولو.

بعضی وقتها میگم نباید خیلی به بچه وابسته بشم و تو ذهنم هی تمرکز میکنم که نههههههههه خیلی هم زیاد نفسم نفس اون نیست ولی مگه میشه. فکر کنم به خاطر همین عشق و همین نفسه که خیلی از مامانها سختیها و زشتیهای زندگی مشترکشون را تحمل میکنن که غم فرزندشون را نبینن. نمیدونم من چه جور مامانی میشم؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 8:39 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم آذر 1385

امشب شب دیدار دو خانواده و مراسم خواستگای رسمی من و اقای همسر در چهار سال پیش بود یعنی سال ۸۱ که دوتا خانواده رسما با هم آشنا شدن. وااااااااااااااای چه اضطرابی داشتیم من و آقای همسر. ولی همه چی به خوبی و خوشی اونشب تموم شد.  اصلا فکر نمیکردم اقای همسر یادش مونده باشه. وقتی از سر کار برگشت من هم با هیجان ازش سئوال کردم که اگه گفتی امشب چه شبیه و اونهم گفت شب خواستگاریمون کلی ذوق مرگ شدم اما نمیدونم چرا بی معرفت برام گل نخریده بود. چون اگه من آقای همسر بودم برای خانم همسرم حتما حتما یه شاخه گل را میخریدم. ولی همینکه یادش بود باز جای شکرش باقیه.

دختر گلم....عزیزم و نیمه وجودم را بعضی وقتها خواب میبینم و همین باعث میشه که اونروز تا آخرش از یه عشق خفه کننده و هیجان دیدنش بیتاب بشم. دیگه خیلی کم تحمل شدم و دوست دارم زودتر در آغوشش بگیرم و بوش کنم و دستها و پاهای کوچولوش را بوسه بزنم. هنوز وسایلهاش را نخریدیم و قراره بعد از این جمعه که چهلم مادربزرگم تموم میشه بریم خرید. یه ژاکت برای عیدش بافتم اینقدررررررررررررررر خوشگل و ناز شده که همش نگاش میکنم. بوش میکنم و با دختری حرف میزنم و اونم یه لگد یا یه مشتی در تایید حرفهام نثارم میکنه. شکمم به حد خنده داری بزرگ شده و هیکل خنده داری پیدا کردم. کلی دارم ذوق میکنم و از این بیریختی اصلا نگران نیستم. خیلی دوران خوب و دوست داشتنیه.

اما در مورد اسم! راستش من و آقای همسر در مورد اسم کیمیا به توافق رسیدیم. اما یه اسم دیگه هم هست که من خیلی دوستش دارم و اون دیانا هستش. بعضی روزها اسم دختری کیمیا میشه بعضی روزها دیانا. هنوز نتونستیم تصمیم بگیریم.  البته آقای همسر کیمیا را بیشتر از دیانا دوست داره و معتقده که اسم بچه نباید نماد تازه به دوران رسیدگی باشه . کیمیا ۷۰ درصد تصویب شده. حالا شاید نظرمون عوض شد. نمیدونم. ولی هرچی باشه دوستش دارم .

نوشته شده توسط خانم همسر در 18:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آذر 1385

انتخاب اسم

سرماخوردگی بدجوری امونم را بریده. بدیش اینه که نمیتونم دارویی به غیر از ویتامین سی مصرف کنم. با مرخصی زایمانم پیش از موعد موافقت شد و من دیگه خانه نشین شدم وکلی دارم حال میکنم. از امشب هم اینترنتم تو خونه وصل شد و فکر کنم بتونم تند تند آپ کنم.

ناراحتی بین من و آقای همسر هم اصلا زیاد طول نکشید و فوری به آشتی منجر شد. با دیدن فیلم میم مثل مادر و رفتن به یه قهوه خونه سنتی و صحبتهای تفاهمانه و بعدش خریدن یه دست لباس برای دخترکمون همه چی تموم شد و قربون صدقه ها شروع شد و دوباره زندگی قشنگ و زیبا شده و احساس خوشبختی بدجوری داره فوران میکنه. خیلی بده که من و آقای همسر موقع دلتنگیها و ناراحتیهامون درست دست میزاریم رونقطه ضعفهای همدیگه. کاشکی بشه این عادت زشت هربار کمرنگتر بشه. چون احساس میکنم به بطن رابطمون بدجوری لطمه میزنه و نگرانم میکنه.

دختر کوچولوم با تکونهاش داره دیونم میکنه از عشق. دوسش دارم. دوسش دارم. دوسش دارم هزارتا.

راستش در مورد انتخاب اسم دوست دارم نظر شما بهترین دوستهامو بدونم. همتون را دوست دارم. ما فعلا سر یه اسم موندیم وقتی صددرصد شد خبرتون میکنم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 17:8 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم آبان 1385

بدترین جمله ای که تا بحال شنیدم

بعضی وقتها میگم که توی این وبلاگ نباید اینقدر خاطرات بد را نوشت. ولی آخه اینجا باید تمام خاطرات چه تلخ و چه شیرینش ثبت بشه. از اول هدفم همین بوده. خاطرات این برهه از زندگیم دوست دارم جاودانه بمون. فقط این را برای این اینجا نوشتم که یادم نره. هرچند خاطره خیلی تلخیه حوصله ندارم همش را بنویسم ولی احساس میکنم این اتفاق تلخ روز جمعه باعث شد یه نگاه عمیقی به زندگیم بیاندازم و خط مشی ام را عوض کنم. گاهی وقتها زیادی از خود گذشتنها و زیادی بها دادن به طرف مقابل فقط و فقط اونها را پرتوقع تر میکنه. به هرحال نمیدونم از این به بعد با دیدم و احساسم نسبت به آقای همسر چه کنم چون خیلی تغییر کرده. نه اینکه بگم ازش متنفر شدم . نه اصلا اینطور نیست ولی بعضی وقتها بعضی دعواها و نیشها و کنایه هایی که این وسط ردوبدل میشه ناخودآگاه و شاید هم در مرور زمان باعث مرگ یک سری ارزشها میشه. نمیدونم خوبه یا بده ولی میدونم که باید روندم را تو زندگیم عوض کنم. به احساسات خودم هم اهمیت بدم.

تهدید تو دعواها بدترین چیزه و مخصوصا اینکه بچه ای را که با سختیهای دوران بارداری تو وجودت پرورش میدی و حس مالکیت نسبت بهش داری بگن که ازت میگیرنش و تو حسرت میزارنت. به نظر من این نفرت انگیزترین جمله ای بود که تا بحال تو عمرم شنیده بودم و مطمئن هستم باز هم تکرار میشه و مطمئن هستم که از این ناحیه باز هم آزار میبینم. باید خودمو قوی کنم. برام دعا کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

بیتابم

واقعا دیگه مامان شدم. وااااااااااااااااااای مامان یه دختر ناز. خیلی خوشحالم. خیلی شادم. خیلی عاشقم. دیگه هیچ چی برام مهم نیست. برام مهم نیست که اگه آقای همسر بعضی روزها تو فرمه و باهام حرف نمیزنه. برام مهم نیست که از دست بعضی کارها و رفتارها تا حد جنون عصبانی میشم. برام بی مهری بعضیها دیگه اصلا مهم نیست. چون فرشته کوچولومو دارم. من نباید غصه بخورم چون هر روز که غمگینم میره یه گوشه دلم و جم نمیخوره و باید کلی باهاش حرف بزنم و نازشو بکشم تا یه تکونی بخوره  و یه مشت کوچولویی نثار دل و روده ام کنه. بعد که شاد میشم و کلی قربون صدقه اش میرم حرکات دوارش شروع میشه و از چپ میره راست و از بالا یه دفعه معلق میشه به پایین و قلب منو میلرزونه.

من عاشقم. یه حس خوبه. امروز برای اولین بار بعد از یه دعوای بیخودی با آقای همسر اصلا ناراحت نشدم و بغض منو نگرفت. با دخترکم اومدم سرکار و دوتاییمون کلی داریم حال میکنیم. فیش حقوقیم را هم گرفتم و باید برم براش خرید کنم. کلی چیزهای خوشگل. آخ که چقدر برای دیدنش بیتابم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:27 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم آبان 1385

دختر کوچولوی ما

بالاخره معلوم شد که این خونه کوچولوی ما صاحب یه فرشته ی دختر خوشگل و مامانی میشه. اصلا باورم نمیشه. تا وقتی که جنسیتش را نمیدونستم چنان حس قویی نداشتم ولی از دیروز که فهمیدم قراره مامان یه فرشته ی کوچولوی گومبولی دخملی بشم انگاااااااااااااااااااااااار یه کوه افتاده رو دلم و اندازه سنگینی همون یه کوه عظیم حس مسئولیت مادرانه منو گرفته و همش در فکرم. اینکه از پس تربیتش برمیام؟ آینده اش چی میشه؟ حتی به روز عروسیش هم فکر میکنم. شاید مسخره باشه ولی تازه واقعا حس مامان شدن سراغم اومده. اصلا باورم نمیشه مامان یه کوچولوی ناز باشم. آقای همسر که کلی از دخترش طرفداری میکنه و داره بال بال میزنه. کلی برای اوقات فراغت خودش و دخترش داره برنامه ریزی میکنه و کلی مشعوف شده. اما من خیلی میترسم. چه مسئولیت بزرگیه این مادر و پدر بودن.

دیروز که تو مطب سونو بودم و دیدمش دلم لرزید. گوبولی بود. بچه درشت تر از حد معموله. یه عالمه لپ داشت و یه صورت گرد و یه دهن کوچولو که نمیدونم داشت چی میخورد. خیلی شبیه آقای همسر بود. دستهاش هم رو سینه اش بود و پاهاش هم درحال ورجه و ورجه. هروقت به یاد اون صحنه میافتم ضربان قلبم بالا میره.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ فداش بشم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:9 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

فوت مادربزرگ نازنینم

خیلی خیلی خسته و افسرده ام. با همه دعوا دارم. تو خونه مدام از دست مامانم حرص میخورم. مدام در مورد آقای همسر افکار منفی تو سرم میاد. دچار افسردگی شدم دوباره. خلاصه اینو بگم که خسته خسته ام و مدام اشکم دم مشکمه.

مادربزرگ نازنینم در اثر بیماری آلزایمر هفته پیش فوت کرد و این موضوع هم بی تاثیر نیست. برای مراسم خاکسپاریش نتونستم برم ولی امشب عازم سفر هستیم تا برای شب هفتش شرکت کنم. دلم براش تنگ شده و از اینکه نتونستم تو دوران بیماری اش زیاد بهش سر بزنم و اون موقعها ازش دلجویی کنم دچار حس عذاب وجدان دردناکی میشم. دلم براش خیلی تنگ شده. ایشالله روحش شاد باشه.

از خیلیها انتظار داشتم که حداقل با یه تلفن ساده و خونمون اومدن بهم این غم را تسلیت بگن ولی امان از یه ذره توجه. حالم از همشون داره به هم میخوره.   خیلی عصبانی و خیلی دلم شکسته. ولی چه میشه کرد. فقط باید تحملشون کرد. فقط تحمل اونهم تا به کی و چه وقت خدا میدونه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:43 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم آبان 1385

تنبلی مفرط

نمیدونم چرا دچار تنبلی مفرط شدم. باور کنین اصلا حس نوشتن ندارم و این حال خودم برام عجیبه. نینی گوبولی ما هنوز جنسیتش مشخص نشده و دکتر برام سونو ننوشته چون میگه تاحالا سه بار انجام دادم و لزومی نداره اینقدر عجله کنم  ولی من خیلییییییییییییییییییییییی مشتاقم بدونم اینی که تو اعماق وجودم داره رشد میکنه و اینقدر ورجه و ورجه میکنه تودلم چیه؟ چی صداش کنم؟ اسمش را انتخاب کنم و ... یه جورهایی خیلی دوستش دارم وقتی تکون میخوره  و مدام لگد و مشتهای کوچولو نثارم میکنه کلی حال میکنم و ته دلم میلرزه. خیلی دلم میخواد از رو شکمم ببوسمش ولی اصلا امکانپذیر نیست. نمیدونم چرا شکمم زیاد رشد عرضی نداشته و خیلی مشخص نیست که باردارم. ولی دکتر میگفت نگران نباشم جون نی نی رشد خودش را بطور کامل داره. تنها چیزی که نگرانم کرده جواب آزمایش قندمه که ۱۴ تا از حد نرمال بالاتر بوده. خیلی میترسم و هنوز نرفتم دکتر.

در ضمن چیز دیگه ای که باید تو وقایع خونه ما ثبت بشه اینه که به کرج نقل مکان کردیم اما نه خونه خودمون بلکه خونه مامان و بابای من. تا بعد زایمان اونجا هستیم و بعد واممون که جور شد به لطف خدا خونمون را هم میخریم و با نی نیمون دیگه میریم تو خونه ی خودمون. یه خونه کوچیک سه نفره

نمیدونم چرا روحیه ام اینقدر حساس شده. غدد اشکیم متاسفانه بدجوری بیش فعالی گرفته. خیلیییییییییییییییییییییی حساس شدم. فکر کنم چیزی تو مایه های افسردگی دوران بارداری باشه. البته همیشه اینطوری نیستم ها.

هروقت به چهره آقای همسر نگاه میکنم خنده ام میگیره آخه اصلا بهش نمیاد که بابا شده باشه. یه معصومیت خاص بچه گونه هنوز تو چهره اش هست و اصلا به باباها نمیخوره. هنوز هم که هنوزه من و اون باورمون نشده که داریم مامان و بابا میشیم. ولی این اتفاق خیلییییییییییییییییییییی مارو به هم نزدیک کرده. یه جورهایی دیگه مطمئن شدیم که تا ابد باید همدیگه را تحمل کنیم و همین باعث شده برای همدیگه دوست داشتنی تر بشیم سعی میکنم از این به بعد هم تند تند آپ کنم ولی تنبلی خیلی بد دردیه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:50 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم مهر 1385

شرح حال

تو این مدت اتفاقات خیلی زیادی افتاده و یه مشکلی سرکارم برام پیش اومده بود که شکر خدا حل شد و واحدم را عوض کردم. دیگه تو محل کارم به اینترنت دسترسی ندارم و وقتی هم که میام خونه بیشتر خواب تشریف دارم و هروقت هم پای کامپیوتر میشینم نمیدونم چه دردیه که فوری حالم بد میشه و سرگیجه میگیرم به همین دلیل این مدت کلا از دنیای اینترنت و دوستای گلم دور بودم ولی مدام به همه فکر میکردم و ذهنم مشغول بود.

دیگه تصمیم من و آقای همسر قطعی شد و قراره که به کرج نقل مکان کنیم چون من دور از خانواده ام خیلی سختمه و با اومدن نی نی فکر میکنم خیلی به کمکشون نیاز داشته باشیم. انتقالی آقای همسر هم درست شده و از شنبه محل کارش منتقل شده اونجا. ما هم باید زودتر دنبال خونه باشیم واسباب کشی و ....

این نی نی هم مدام تکون میخوره تو دل من و انگار داره دوچرخه سواری میکنه. الان حدود دو سه هفته است که تکونهاش خیلیییییییییییییییییی زیاد شده و مدام یه چیزی تو دلم ول میخوره و بعضی وقتها یه مشتهای کوچیکی نثارم میکنه که از لذتش منو تا آسمون هفتم میبره. ولی نمیدونم اینهمه ورجه و ورجه طبیعیه؟ نگرانم. میترسم نی نی بیش فعالی داشته باشه. همش ووووووووول میخوره. حالت تهوعم تقریبا از بین رفته ولی بعضی وقتها که گرسنگیم طول بکشه سراغم میاد. ولی احساس میکنم خیلی ضعیف شدم. خدا به دادم برسه سر این اسباب کشی.

اگه دیر به دیر آپ میکنم ببخشید.  الان سرم داره اینجوری میشه

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:3 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم شهریور 1385

شلوار پلنگی

انروز با آقای همسر رفتیم سونوگرافی برای سلامتی نی نیمون. زل زده بودیم به صفحه مانیتور و خانم دکتر هم برامون تشریحش میکرد. کله گنده شو نشونمون داد. قلب کوچولوشو که تند و تند میزد و خود کوچولوشو که مدام وول میخورد و کله شو تکون میداد. کلی ذوق مرگ شدم. ولی جنسیتش را گفت هنوز نمیتونه بگه چون سرش پایینه هنوز و هیچی اش معلوم نیست ولی شکر خدا همه چیش سالم بودو وزنش هم ۱۴۰ گرم بود. ولی آآآآآآآآآآآآآآی من حرص خوردم. این سه باری که رفتم سونوگرافی هردفعه زمان حاملگیم را یه چیزی بهم گفتن. مثلا بر حسب حسابهای اولیه از سونوگرافی های قبلی من الان دارم میرم هفته ۱۸ ولی اینبار بهم گفت که من هنوز هفته ۱۶ هستم. دیگه پاک گیج شدم و خودم نمیدونم هفته چندمم واقعا. تو کتاب نه ماه انتظاری که دارم وزن بچه تو هفته ۱۶ باید ۸۵ گرم باشه در صورتیکه اگه من هفته ۱۶ هستم چرا نی نی ۱۴۰ گرمه؟ وزن ۱۴۰ گرم مال هفته ۱۸ هستش! قبلا بهم گفته بود تاریخ زایمان ۱۲ بهمن الان میگه ۲۱ بهمن! فکر کنم باید مطب سونو را عوض کنم و یه جای خیلی خوب و معتبر پیدا کنم. لجم دراومده

دیشب هم برقهای ما از ساعت ۹ شب قطع شد  و ۵ صبح همه جا روشن شد و صدای تلویزیون دراومد و بیدارمون کرد. دیشب دیدیم که این سکوت و تاریکی چقدر کیف داره و یه رخوتی به آدم میده یه شمع کوچولو روشن کردیم و همونجا تو حال دراز شدیم و حرف زدیم. داشتیم حرف میزدیم که از دست کدوم کارهای همدیگه خیلی حرص میخوریم و آقای همسر هم داشت از من انتقاد میکرد و من هم گوش میدادم و هیچی نمیگفتم. خوب سکوت من به خاطر این بود که گفته هاش را با دقت گوش بدم و آروم آروم اگه اصلاح شدنی بود یه تغییراتی تو خودم بدم  ولی اون فکر کرد من ناراحت شدم و روحیه انتقاد پذیری ندارم و ناراحت شد و سکوت کرد. منم دیگه حوصله ام سر رفت و شمعو فوت کردیم و خوابیدیم.

امروز هم با تلفن آقای همسر از خنده غش کردم به خاطر دسته گلی که به آب دادم. شلوار قهوه ای رنگ آقای همسر را به یه عالم لباس سفید تو ماشین انداخته بودم و به خاطر بوی مایه نرم کننده که ناراحتم میکنه تو ماشین مایع نریختم. بعد شلوار خشک شده پر کرک شده بود. منم دوباره انداختم تو ماشین و یه عالم مایع نرم کننده روش ریختم و آبکشی کردم و انداختم تو خشک کن و صبح براش اتو کردم و یه ذره کرکهای سفید داشت ولی زیاد ضایع نبود. خلاصه الان بهم زنگ زد مگه دستم بهت نرسه؟ این چه شلواریه؟ مدل پلنگی شده و همه مسخرم کردن. نگو مایع نرم کننده خوب پاک نشده و الان داره نقش و نگار روی شلوار قهوه ای تولید میکنه و آقای همسر با یه شلوار نقش پلنگی داره یه لقمه نون حلال برای زن و بچه اش در میاره

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:2 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم شهریور 1385

خوشمزه ترین خوردنیهای دنیا

خوشمزه ترین خوردنی ها در این برهه زمانی از نظر من چیزهای ترش و اسیدی هستند که وقتی میزارمشون دهنم از بس ترشن موهای بدنم سیخ میشه. مثل کاهوی ریز خرد شده همراه با یه عااااااااااااااااااالمه آبغوره و نمک یا لیموترشهایی که با مهارت تمام پوستشون را عین پرتقال میکنم و بعد هلپی میاندازم تو دهن مبارک و حسابی از ترشیش وای وای میکنم. یا لواشکهای آلویی که عمه ام برام فرستاده و یا آلبالو خشکه هایی که مامان درست کرده. بعدش رب آلوی مادر آقای همسر که تو پیاله میریزم و قاشق قاشق با مزه ای وصف نشدنی میبلعمش. بعدش آخر شب از این همه چیزهای ترشی که خوردم و ضعف گرفتتم به حالت احتضار میافتم. واااااااااااااااااااااااااااااااااای نمیدونین چه حالی میده بهم. انگار میرم توبهشت وقتی چیزهای ترش میخورم. بعضی وقتها تو فکرم همش دنبال چیزی میگردم که از همه ترش تر باشه. میگم چطوره جوهر لیمو را هم امتحان کنم که نه تنها پوست دهن و روده خودم بره فکر کنم از نینی هم چیزی باقی نمونه. میترسم در اثر این همه چیزهای ترشی که میخورم نی نی ام تجزیه بشه

دیروز با کمک آقای همسر کلی لباس نشسته و جوراب کثیف از اینور و انور خونه پیدا کردیم و جمع کردیم و انداخیتیم تو ماشین و کلی آبکشی کردیم و دوتایی با هم رفتیم آویزونشون کردیم ولی در اثر پاره شدن بند رختها تمام تلاشمون به باد رفت. امروز دوباره باید اونهمه لباس شسته بشه و دوباره پهن بشه. این پهن کردن لباس رو بند چه کار سخت و نفرت انگیزیه.

دیشب هم آقای همسر ویار داشت که روتخت تو بالکن بخوابه و کلی هم اصرار کرد که منم برم پیشش ولی عمررررررررررررررا. اونهم کلی افاضات از خودش تراوش داد که زن و شوهر باید با هم بخوابن و اگه جدا بخوابن محبت بینشون کم میشه و هی گفت و هی گفت ولی من زیربار نرفتم. دیدم نصف شب برگشت اومد تو . لباسها را که آویزون کرده بودیم و ریخته بود بیدار شده بودو اومده بود تو

دیشب هم کلی باهم حرف زدیم و من بهش گفتم که از دستش عصبانیم و اونهم اگه یه اشتباه بکنه منم راحت حالش را میگیرم و خلاصه کلی شوخی کرد و از دلم درآورد.

دیروز نی نی گولو طرف چپ شکمم قلنبه شده بود و صدای قلبش را حس میکردم. کللللللللللللی روحم پرواز کرد و مشعوف شدم. عجب حسیه این حس شیرین مادری.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:15 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه چهارم شهریور 1385

از ماست که بر ماست!

بعضی روزها میشه که اصلا حوصله خودم را ندارم. اصلا بهتره بگم حوصله خودم را دارم ولی از دست خودم عصبانیم. از دست کارهای خودم راضی نیستم و مدام حرص میخورم. امروز هم از اونروزهاست و من نمیدونم چرا از صبح مدام به خودم فحش میدم و از دست خودم بی نهایت عصبانیم و دوست دارم یه جوری لج خودم را دربیارم تا دلم آروم بگیره.

تعطیلات را با خانواده خودم و داییم رفته بودیم شمال کشور و با وجود همه گرمای هوا و اظطرابهایی که مدام به طور هیستریک سراغم میومد که نکنه به آقای همسر خوش نگذره به خودم مخصوصا قسمت ورجه وورجه هام تو دریا خوش گذشت-جای ساناز حسسسسسابی خالی بود که دلش هوای شمال را کرده-

از دست خودم خیلییییییییییییییییی عصبانیم که تو مسافرت اینقدر اظطراب میگرفتم که واااااااااااااای به آقای همسر خوش میگذره یانه؟ آقای همسر اخم کرده یا نه؟ آقای همسر راضیه یا نه؟ و ....

بگو آحه حالا از شرایط هم راضی نباشه و اصلا اخم کرده باشه دیگه چرا اینقدر استرس میگیری آخه دختر؟ خوب فوقش اخم میکنه. غر میزنه. بهانه میگیره. دیگه چرا همش اظطراب میگیردت؟ این اظطراب پدر منو درآورد طوریکه الان بدجوری بهم فشار اومده و تازه که برگشتیم خونمون دلم میخواد از اون همه فشار زار زار گریه کنم. نمیدونم چرا اینطوریم. نه تنها در مورد مسافرت در بیشتر موارد همش خودم را تو سختی و اظطراب نگه میدارم تا شرایط اونجوری باشه که چیزی پیش نیاد که به آقای همسر بربخوره و ناراحتش کنه و این مسئله باعث میشه همیشه یه اظطراب خفه کننده ای داشته باشم که فقط خودم درکش میکنم و همیشه با مسخره بازیهام و خنده هام لاپوشانی میشه. همینها باعث میشه تا چندروز حرص بخورم و به خودم فحش بدم. تا یادم بره. نمیدونم چیکار کنم.

در ضمن از دست همین جناب همسر خان هم ناراحتم. دیشب که از ماشین مامان اینا پیاده شدیم و سوار یه ماشین شدیم که تا تهران بیاییم . پولها دست من بودو خواستیم کرایه تاکسی را حساب کنیم که دیدم وااااااااااااااای کیف پولم دست مامان جا مونده و ما هم به جز۵۰۰ تومان پولی تو جیبهامون نداشتیم. داشتم سکته میکردم و آقای همسر هم به ماشین گفت دربست تادم خونه بره که اونجا  پولشو حساب کنیم و بعدش با عصبانیت سر من داد میزنه که چندبار بهت گفتم همه وسایلها را برداشتی؟ با لحن متغیری که خودش خبر نداره مدام میگفت چند بار گفتم؟ مگه بهت نگفتم و ... در صورتیکه اصلا همچین جمله ای به من نگفته بود و خیلی به من برخورد. خوب مگه من دلم میخواسته یا قصدا اینکار را انجام دادم. بعدش یه آن یادم اومد که کیف پولم ممکنه تو ساک لباسها باشه که گشتم و شکر خدا اونجا بود ولی بعدش دیگه این رفتارش از دلم بیرون نیومده که نیومده. آخه من هیچوقت به خاطر اشتباهاتی که مرتکب شده و هیچ کاریش نمیشه کرد و قصدا نبوده با اینکه خیلی عصبانی شده بودم اینجوری باهاش برخورد نکرده بودم ولی همش به خودم میگم که وقتی اون اینجوری جسارت میکنه پس منهم اجازه دارم برای کارهاییش که اشتباهه اینجوری احساسات نشون بدم. نمیدونم چرا این کارش بدجوری رو دلم مونده و دوست دارم یه جوری حالش را بگیرم. یا اینکه سر من غر میزنه که شب دیر رسیدیم خونه آخه مگه ترافیک جاده چالوس تقصیر من بوده؟

اصلا میدونین چیه؟ اونهمه اظطراب و حرص و جوشی که خوردم نوش جونم. یه چیزی میگن این قدیمیها:

از ماست که بر ماست.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:21 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

زندگی جاریست

آخیییییییییییییییییییییییییییییش......تمام خستگیهام در رفت. الان حدود دوهفته است که تو تعطیلات به سر میبرم و حسسسسساببببی استراحت کردم. خیلی خوب بودو یه هفته دیگه از این تعطیلات باقی مونده. تو این دوهفته یه ذره حالم بهتر شده و کم کم داره اون علایم بد و وحشتناک از بین میره. و من به غذا خوردن و وزن گرفتن افتادم. غذاها مزه شون برام یه ذره بهتر شدن و کلی بهم کیف میده. شکمم یه نمه بزرگتر شده و کلی کیف میکنم وقتی دستم رو روش میزارم و با نی نی حرف میزنم. فکر کنم از امروز که رفتم تو هفته ۱۶ دیگه روحش آروم آروم وارد بدنش میشه.....واااااااااااااااای.....یعنی چه جوری میشه؟ یعنی تا الان روح نداشته؟ و هزارتا سئوال دیگه که مثل بچگیهام در این مورد داشتم و همش آز آقای همسر سئوال میکنم و اونم میگه نمیدونم.

در مورد مشکلات چند پست پایین که نوشتم همه چی را بیخیال......همچین درست شده که خودم از تعجب حسابی دارم شاخ درمیارم. البته من دیدم که از پس اقای همسر بر نمیام با مامانم و بابام تکلیفم را یکسره کردم و اونها را متوجه اشتباهاتشون کردم و خدا را شکر خیلی خوب جواب داد.آقای همسر هم بعدش خیلییییییییییییییییییییییی خوب کنار اومد و دیگه همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

من و آقای همسر چند وقتیه وابستگیمون به هم خیلی زیاد شده. نمیدونم چرا تحمل دوری همدیگه برامون یه ذره سخت شده. مثلا من چند روز رفتم خونمون که حداقل چون خودم نمیتونستم آشپزی کنم اونجا چیزی بخورم. ولی همش دلم برای آقای همسر و خونمون تنگ میشد. نمیدونم چرا اینطوری شدیم. شاید وجود نینی گولو باعث شده. ولی خیلی خوبه. احساس نزدیکیمون به هم بیشتر شده.

الان یه ذره سختی داره از یه کانالی بهمون وارد میشه که تو این وضعیت یه جورهایی دوتاییمون به حمایت همدیگه احتیاج دارم و این احساس قشنگ قابل لمسه. خیلییییییییییییییییییییی شیرینه. اصلا این احساس نزدیکی که به هم داریم اون مشکله و اون سختیه را برام جذااااااب کرده. دعا کنین که حل بشه.

بازم همینجا از همه دوستهای خوبم تشکر میکنم که حالم را پرسیدن. من وبلاگهای همه شما را میخونم - البته با دو خط خوندن و سرگیجه و یه ذره استراحت و دوباره از نو- همتون را واقعا دوست دارم و بهتون احساس نزدیکی میکنم ولی اگه نمیتونم برای همتون کامنت بزارم دلخور نشین. شرایطم اورژانسیه

در ضمن ملودی جان تولدت مبارک. البته با عرض شرمندگی و تاخیر.

آف تمام دوستام پرید

نوشته شده توسط خانم همسر در 8:36 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم مرداد 1385

خوبم!

بالاخره تونستم در درون خودم به یه ثبات برسم. دیگه مثل قبلا ها در مورد مشکلم نمیخوام حرص و جوش بخورم. تا الان هرچی سعی کردم که به دیگران نشون بدم بابا واقعیت اونجوری نیست که شما فکر میکنین.....بابا اشتباه میکنین و .... خسته شدم و الکی الکی انرژی خودم را تحلیل بردم. آقا جان به جایی رسیدم که وللش.....بی خیال.....اصلا مرور زمان خودش همه چی رو درست میکنه. اصلا اختلافهای شما به من چه؟ منو سننه؟

این نی نی گولوی من هم دو دستی زندگی را چسبیده  و داره با این اشتهاش منو بیچاره میکنه. ته دلم اینقدر ضعف میره که نگو. برای من هم خوردن غذا خیلیییییییییییییییییی سخته ولی مجبورم بخورم وگرنه از ضعف و بیحالی میرم زیر سرم.

اونروز آقای همسر میگفت که بچمون بزرگ شه تلافی میکنه و مارو میاندازه خونه سالمندان.....من هم متعجب که چراااااااااااااااااااااااااا؟ گفت آخه یه روز تصمیم میگیریم بندازیمش یه روز قربون صدقه اش میریم. عقده ای شده طفلکی

**از همه دوستهای خوبم که احوالم را میپرسن و نگران حالم بودن و همینطور با نظریات خیلی خیلی ارزشمندشون راهنماییم کردن ممنونم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:22 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم تیر 1385

تلخ ترین روز زندگیم

امروز و دیشب تلخ ترین روز زندگیم بود. امروز که بابا بهم زنگ زد و حالم را پرسید تلخ ترین گریه عمرم را کردم. بابایی که اندازه جووووووووووووووووووووونم دوستش دارم وقتی ازم خواهش کرد که دیگه من دور اونها را خط بکشم. بهم گفت من هنوز باباتم و هروقت اومدی خونم قدمت رو چشم ولی دیگه از من و مامان نخواه که با اون رابطه داشته باشیم. بابا گریه میکرد. وااااااااااااااای خاک بر سر من که اینقدر غرور بابا را شکستم. بابا و مامان دیگه تحملشون تموم شد. از دست آدمی که از نوک دماغ خودش اونورتر را نمیبینه. آدمی که از شکستن غرور دیگران لذت میبره. به هرحال من هم دیگه هیچ وقت برای درست کردن این وضعیت پیش قدم نمیشم چون دیگه از روی بابا خجالت میکشم. فکر میکنم رابطه قطع بشه بهتره. من هم فعلا باید به خاطر بعضی مسایل کوتاه بیام. یعنی اگه خودم تنها بودم واین کوچولو تو دلم نبود صد در صد دیگه برای آخرین بار- نه عین دفعه های گذشته- ازش جدا میشدم. ولی...

... که یه ذره مراعات حال منو نمیکنی و اینقدر مغروری. بهترین سالهای عمرم را داری فدای حرف و حدیثهای دیگران میکنی. پس کی میخوای مرد بشی؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:26 | موضوع:
• لینک ثابت  

شنبه بیست و چهارم تیر 1385

آخ جون! فردا روز مادر من واقعا یک مادرم

الان حدودا سه چهار روزی هست که حالم بهتر شده و گلاب به روتون بالا نمیارم. ولی دل ضعفه و بیحالی را دارم اونم چه جوووووووووووووووووووووور. خیلی سخته که دلت ضعف بره و نتونی چیزی بخوری. یه جورهایی انگار معده ام به هم سابیده میشه. هوس زولبیا و بامیه کردم که با چایی بخورم ولی هرچقدر گشتیم پیدا نکردیم. و من کماکان هروقت چایی میخورم کلی بهانه زولبیا را میگیرم. دلم فسنجون و قرمه سبزی مامان آقای همسر را میخواست که بنده خدا برام درست کرد و دیروز آورد. ولی هنوز نخوردم ومنتظرم امروز ناهار برم خونه و ترتیبشون را بدم اساسی. آخه از امروز ساعت ۱ تعطیل میشم و ناهار هم اینجا خبری نیست. در ضمن چقدر خوبه تو دوران بارداری هرچی دلم بخواد را بدون حس عذاب وجدان از چاق شدن میتونم بخورم. چون خواه ناخواه آدم قلنبه میشه دیگه. ولی آخه چرا نمیتونم هیچ چی بخورم حالا که این فرصت گیرم اومده دیروز خواهر آقای همسر مهمون ما بود و آقای همسر بیچاره خودش تمام کارها را همراه با شوهر خواهرش انجام دادن. یعنی شام و پذیرایی و ... به عهده آقایون بود و ما نشسته بودیم و فیلم عروسی را میدیدم. در ضمن دوتا هدیه خوشگل هم برام آورده بودن. یه آباژور خیلی ناز که به سرویسم خیلی میخوره و یه فلاکس دوقلو برای نی نی مون.

یه جفت جوراب کوچولو هم برای نی نی جان خریدیم که همه با دیدنش کلی احساسات و صدا از خودشون بروز میدن. جوراب نوزادی آقای همسر هم از مامانش گرفتم و نگه داشتم و کلی خندیدم. نمیدونم چرا اون جوراب به اون کوچولویی کپی پاهای آقای همسره و کلی خنده داره.

چه چیزهای عجیب غریبی که من هوس نمیکنم. جمعه صبح دلم کله پاچه میخواست اونم فقط زبونش و هرچقدر جناب همسر گشتن نتونستن پیدا کنن چون ساعت ۱۰ بود و همه جا تموم شده بود. از کنسروش هم خوشم نمیاد. خلاصه همینجوری هوس به دلم موند در طول روز همش با خودم خلوت میکنم که ببینم چی دلم میخواد بخورم و کلی حس میگیرم و به اینها میرسم. ولی وقتی میبینمشون و میخورمشون زیاد بهم مزه نمیده یا نمیتونم بخورم.

پنجشنبه هم دوتا از دوستهای دانشگاهمون مهمونمون بودن و کلی خوش گذشت. اخه جدیدا ها همسایه ما شدن و شبها کلی خاله بازی میکنیم.

روزشمار نی نی جون درست شده و اون بالاست. ۱۲ بهمن هم متولد میشه.

پنجشنبه آقای همسر به خاطر گرم بودن اتاق خواب طبق معمول تو هال خوابید و فوری به خواب رفت. منم تو تخت دراز کشیده بودم و همه جا سکوت بود. صدای قلب خودم را میشنیدم و یه صدای دیگه هم تو درونم بود و تند تند تالاپ و تولوپ میکرد. نبضم نبود چون خیلی تند میزد فکر کنم صدای قلب نی نی بود. داشتم سکته میکردم. از طریق تشک تخت که گوشم روش بود داشتم اون صدا را میشنیدم. صدای قلب خودم جدا بود. یه تالاپ تولوپ دیگه هم تو وجودم بود. یه حس خاصی بود. یه آن خیلی ترسیدم . آخه حس اینکه یه موجود زنده تو دل آدم باشه و وول بخوره و قلب داشته باشه یه جوریه. نمتونم بیانش کنم ولی یه حس خاصیه که تابحال تجربش نکرده بودم. با همون صدا خوابم برد. یه خواب خیلیییییییییییییییییی آروم و شیرین. نمیدونم واقعا صدای قلبش بود. آخه مگه میشه شنیده بشه؟ البته سکوت سکوت بودو تاریکی شب و منم گوشم را گذاشته بودم روی تشک تخت بدون بالش. قلب خودم یه جور میزد. یه صدای دیگه هم بود یه جور دیگه.....واییییییییییییییییییییییییییی. خیلی ناز بود.

چقدر چرت و پرت نوشتم. فکر کنم داره سرم گیج میره.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:1 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

سلام

روزها همینطور از پی هم میگذرندو زندگی من و اقای همسر هم همینطور پیش میره. سه روز مرخصی استعلاجی داشتم و تو خونه حسابی که نه ولی یه ذره کیف کردم. البته واقعا حالم افتضاححححححححح بود و یه جورهایی با این بیحالی و ضعف و تهوع دست و پنجه نرم میکردیم. آقای همسر هم همچنان این شرایط را پابپای من تحمل میکنه. به هرحال چاره ای نداره. الان دو روزه که حالم نسبتا بهتره.

از همه دوستهای خوبم که بهم سر میزنن و کلی از دوستهای مهربونم که عاشق نوشته هاشونم تشکر میکنم که بهم سر میزنین ولی باید منو ببخشین که نمیتونم برای همه نظر بدم. چون جدیداها  به صفحه مانیتور زل میزنم سرم گیج میره و چشمام قیلی ویلی و بنابراین زیاد نمیتونم به همه سر بزنم.

نمونه اش الان. باید فعلا خداحافظی کنم

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:22 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم تیر 1385

مسایل کشت و کشتاری

دوباره بعد از دوسه روز هیجان ما فروکش کرد و افکار منفی فرار کردن و من شدم یه خانم همسر مهربون و اونم شد یه آقای همسر مهربون. نمیدونم بعضی وقتها چی میشه که ما دوتا اینقدر کُلک و پر همدیگه رو میریزیم و روهم آب جوش میریزیم. میگن دعوا و کشمکش نمک زندگیه ولی من فکر میکنم که اگه جلوش را نگیریم و توی جروبحث حریمها را رعایت نکنیم دیگه کار به جاهای باریک کشیده میشه. مشکل من و آقای همسر اینه که دوتاییمون باهم آمپرامون بالا میره. یکیمون اون لحظه آروم نیست و خودش را نمیتونه کنترل کنه که کار به قهر نکشه. من منتظرم آقای همسر بس کنه و اون منتظره من خفه خون بگیرم. هیچکدوممون هم صحنه را ترک نمیکنیم و تا آخرین توانمون همونجا میمونیم که دیگه آخرش با گریه های هیستریکی من خاتمه پیدا میکنه. البته من همیشه میرم تو اتاق خواب و آقای همسر در را میبنده و من لجم میگیره و میرم درو باز میکنم. اون میگه درو ببند من نمیخوام ببینمت و من درو باز میکنم و درست تو ناحیه دیدش قرار میگیرم و اونهم آتیشش تندتر میشه و بعد منهم آتیشم شعله ور میشه. بعدش از همون اولین روز آشناییمون هرچی نقطه ضعف داشتیم زیر ذره بین میزاریم و به همدیگه تحویل میدیم بعد همدیگه را متهم میکنیم و بعد طبق معمول من تصمیم میگیرم که ازش جدا بشم و اونهم میگه همچین مایل نیست با من زندگی کنه و بهتره کار را یکسره کنیم. و خلاصه دیگه هرکدوممون ساکت میشیم. بعدش که آروم شدیم تازه میفهمیم واییییییییییییی چه اشتباهی کردیم و خلاصه یکیمون یه چشمه میاد و اون یکی هم پشیمون و بساط بخور بخور و آشتی و ماچ مالی و گله و شکایت و منت کشی شروع میشه. بعدش از هم قول میگیریم که دیگه این کارو نکنیم  و دوباره زندگی شیرین میشودو اما ...

حالا این دعوای ما ممکنه یه شروع ساده داشته باشه. ممکنه مامان من خونمون باشه و آقای همسر اخم کرده باشه. ممکنه آقای همسر به وسیله عوامل دشمن تحریک شده باشه و رفتارهای من براش عقده شده باشه  یا ممکنه سر فتن به خونه کسی مثل مامانم یا مهمونی رفتن و .... داد و قال راه بندازیم. یا بعضی وقتها هیچکدوم اینها نیست. آقای همسر اخم کرده منم اخم میکنم. همین مقدمهء یه آتیش بزرگ میشه. یا ممکنه من روزهایی سگ باشم و حوصله نداشته باشم. آقای همسر هم همون روز سگ میشه. میگم مشکل ما اینه که فراز و فرودهای روحی و احوالاتمون باهمه. همین باعث تنش میشه. باور کنین دعواهای ما همیشهء خدا سر این مسایل بوده. با هم اختلاف نظر سر خرج کردن و میزان خرج کردن و حتی تیپ ظاهری هم و بعضی رفتارها داریم ولی هیچ وقت سر این مسایل کشت و کشتار راه ننداختیم و هرکدوممون بالاخره با اون یکی کنار اومدیم ولی باور کنین قشون کشی ما سر همین موضوعات بالا بود. به خاطر همینه که میگم دعواهای ما یه ذره عجیب غریبه.

البته آقای همسر خانواده من را مخصوصا مامانم را مقصر در دعواهامون میدونه و من هم مادر و خواهر آقای همسر را. البته من میگم ما دوتا باید رفتارهامون را در مقابل اونها عوض کنیم. نه اینکه بی احترامی کنیم اما اگه من و آقای همسر با هم مچ باشیم هیچ عاملی نمیتونه توی ما نفوذ کنه و روابط ما را تحت تاثیر بزاره. ما دوتا باید روی خودمون کار کنیم نه دیگران.

ولی آقای همسر هم برای تولد امسالم سنگ تموم گذاشت و دوتا هدیه خیلیییییییییییییییییییییییییییییی زیبا با یه کیک خوشگل و یه شمع ۲۹ روش منو سورپریز کرد و کلی معذرت خواهی کرد که عدد ۹ را اشتباهی به جای ۶ خریده. خلاصه منم ۹ را برعکس روی کیک گذاشتم و ۲۵ سالگیم را بدر کردم ولی نتونستم کیک بخورم چون از چیزهای نرم و خامه دار حالم به هم میخوره.

هدیه ها هم شامل یک ست کیف پول چرمی ایتالیا همراه با ساعتش و یکدست لباس ورزشی که از این به بعد برای سلامتی خودم هم که شده شبها باهاش برم پارک و ورزش کنم. خدا به دادم برسه.

**در ضمن آقای همسر وبلاگمو خونده بود و کلی گله کرد که چرا تا حالا تولدهام بهم خوش نگذشته؟ مثلا اون مثال آورد که پارسال برام خط و گوشی موبایل خریده...سال قبلش فلان چیزو خریده و سال قبل ترش یه چیز دیگه.....ولی من اصلا منظورم این نبود که هدیه هیچی نخریده.  تازه همیشه آقای همسر هدیه های تولدم را سنگ تموم گذاشته درصورتیکه من سال قبل بی پول بودم و براش فقط یه تنگ سفالی خریدم. من منظورم اینها نبود. من دوست دارم روزهای تولدم همههههههههههههههههههههههههء کسایی را که دوست دارم دورم باشن. مامان و بابام و برادرم و دوستام و ... یعنی دلم تولد دامبولی میخواد نه اینکه بگم چیزی برام نخریده.

***نمیدونم چرا بعضی از آدمها اینقدر عقده ای هستند که کامنت دونی را جایی برای خالی کردن عقده های روانی خودشون میدونن. متاسفانه و با عرض معذرت از تمام دوستهای خوبم مجبورم برای کامنتها تایید بزارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 8:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم تیر 1385

تولدم مبارک

امروز من وارد بیست و ششمین سال زندگی ام شدم. روز تولدم همیشه برام خیلییییییییییی مهم بوده و یه نوع حس خودشیفتگی بهم دست میده تو این روز و دوست دارم برای خودم هدیه بخرم. همیشه روزهای تولدم بهم خوش گذشته به غیر از این چند سال که ازدواج کردم. مخصوصا پارسال که خیلی بد بود و کلی گریه کردم به خاطر یه سری مسایل. ولش کن درد دل زیاده مخصوصا که الان حال روحیم هم مساعد نیست. اولین روز بیست و شش سالگیم را دارم میگذرونم و کلی سورپرایز شدم چه از نوع خوبش و چه از نوع بدش. نوع خوبش این بود که صبح که اومدم اداره همکارام برام تولد گرفته بودن و کلی هدیه و گل گرفتم و خیلی خوشحالم کردن. کلی تلفن از دوستهام و دختر عمه هام داشتم که خیلی بهم حال داد و کلی روحیه گرفتم. سورپرایز نوع بدش این بود که تو این شرایطی که من دارم و توی این اوضاع وخیم بارداری یه نفر به جای اینکه آروم جونم باشه شده قاتل روحم و حسابی دلمرده و زخمی ام کرده و اون کسی نیست جز جناب همسر خان طلایی که از خدا آروزی عمر با برکت و سربلندی براش دارم. هنوزم که بابا شده نمیخواد دست از این رفتارهای مزخرفش برداره. بگو تو که نمیتونی اخلاقهای گندت را کنترل کنی پس چرا اینقدر برای من دم از اصول اخلاقی میزنی و سقط یه جنینی که هنوز روح تو بدنش حلول نکرده را غیر شرعی میدونی؟! اذیت کردن یه خانم حامله که تازه از زیر سرم اومده با اون حرفهای مزخرفت و تهدیدهات و ...( که فقط بین خودم و خودت و همون خدایی که تو قبول داری میمونه. خدای من نه چون از نظر تو من بی دین و ایمونم. دین و ایمون را فقط تو و ... دارین) از نظر تو و دین ایمونت که اونقدر همه جا افتخار میدونیش کار شرعیه؟!!!!!

 

فکر میکنم به قول بهانه بعضی وقتها آدم برای حفظ آبروی خودش نمیتونه همه پت و پوته هاش را آب بده و منم الان مجبورم خفه خون بگیرم. دوران خیلی سختی را دارم میگذرونم. هم حال روحیم بده و هم حال جسمیم. فقط از همتون میخوام برام دعا کنین. شرایط بدی را دارم تحمل میکنم.

* از خیلی ها که بهم میگن خوب میخواستی قبل از اینکه بچه دار بشی جلوش را میگرفتی حرصم میگیره. خوب آخه بارداری ناخواسته یعنی چی؟!!!!!!!!!!!!!! خوب حتما جلوش را گرفتم و نشده دیگه پس چرا هی منو ملامت میکنین؟

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:59 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام خرداد 1385

همینجوری

اگه از این بی حالی و حالت تهوعی که مدام باهامه فاکتور بگیریم حالم خوبه. بیشتر از همه لوس شدنش مزه میده چون همه مواظب آدمن و مدام زنگ میزنن احوالمو میپرسن و ....

بیچاره آقای همسر یه دفعه ای و به قول معروف یه شبه وظایفش دوبرابر شده. از سر کار که بر میگردده بعد از یه خورده استراحت باید بره تو آشپزخونه و با احتیاط غذا درست کنه که من بوش را حس نکنم.

امشب قراره مامان برامون شام درست کنه و بیاره. نمیدونم چرا این کانال دماغم اینقدر حساس شده. اصلا انگار هرچی بو تو دنیاس از اینجا رد میشه و به مغزم میرسه و یه دفعه ای فرمان صادر میشه که من شکوفه بزنم. دیروز هم صبح آقای همسر بیچاره تو دستشویی بود و من یه دفعه ای مغزم فرمان داد و دویدم طرف دستشویی  کنار آقای همسر و شکوفه بارونش کردم. بیچاره اول صبحی قیافش اینجوری شده بود. چیز خاصی هوس نمیکنم. فقط دوست دارم چیزهایی که میخورم ترش باشه. شکل پیاز را که میبینم انگار دنیا برام به آخر رسیده. نمیدونم چرا اینقدر از این موجود بدم اومده

در ضمن مامان و بابامون و دایی و عمو و عمه نی نی گلو کلیییییییییییییییییییی ذوق زده شدن.

استرسم خیلی کمتر شده ولی به حدی حساس شدم که نگووووووووووووووووووووووو مخصوصا نسبت به جناب همسر. نمیدونم چرا ازش انتظار دارم مدام بهم توجه کنه به حدی که نه روزنامه بخونه و نه فوتبال نگاه کنه. کافیه که یکدقیقه سکوت کنه فوری اعتراض میکنم که چرا اخم کردی؟ و اونهم اینجوری مشه نه که قبلا خوابم خیلییییییییییییییییییییییی کم بودالان دوبرابر شده. اصلا انگار به خواب احتیاج دارم. در ضمن اراده انجام هیچ کاری را ندارم مثل تمیز کردن خونه نمدونم این حالتها طبیعیه؟

در کل همش شیرینه.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:46 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385

حرفهایی بین خودم و نی نی گولوم

عزیز مامان*

تو این هفته با اینکه احساسات متناقضی نسبت بهت داشتم ولی از همون روز اول فهمیدم اومدی تو کنج بدنم بار و بندیلت را بستی درسته که نسبت بهت موضع گرفتم ولی یه جورهایی وقتی تنها میشدم برات غش و ضعف میرفتم. خودت خوب میدونی که چقدر برات حرف زدم . اونروز که رفتیم سونوگرافی و وقتی خانم دکتر تمام قسمتهای تشکیل شده بدن کوچولوت را برای من و بابامحمدرضایی تشریح میکرد عاشقت شدم. واقعا که عشق مادری یه چیزیه که تو دنیا نظیر نداره. عشق پدری را هم تو چشمهای آقای همسر دیدم. وقتی که از مطب اومدیم بیرون و شروع کرد به ماچ مالی کردن عکست فهمیدم که بابایی هم چقدر دوستت داره. این چند روز هم با اینکه همش مدام در مورد خطرات سقط بهم میگفت ولی باز میگفت هرچی تو بخوای. چون تو باید نه ماه نی نیمون رو نگه داری. در ضمن بابا محمدرضایی شمارش سنت را داره هااااااااااااااا....چی فکر کردی مامان جون. امروز ۵هفته و ۵روزته. کانال قلبت تشکیل شده بود قراره چند روز دیگه بریم و ضربان قلبت را گوش بدیم. مامان جون تو رو خدا خوب از من تغذیه کنی ها. ماشالله مامانی هم جون داره و هم توپولیه پس خجالت نکش و هر چی دوست داشتی از مامانی بردار. هر ویتامینی خواستی بگو سریع بخورم تا بهت برسه. باشه عزیزم. نکنه یه وقت رشدت عقب بیافته ها

کوچولوی عزیزم

خیلی دوستت دارم. یعنی برات میمیرم. منو ببخش که تصمیم گرفته بودم از بین ببرمت. باشه؟ قول بده منو ببخشی....آخه خیلی دوستت دارم مامانی.

قول میدم بهترین زندگی را برات فراهم کنم. عزیزم منو و بابایی خیلی در موردت با هم حرف زدیم. من و بابایی اختلاف اساسی نداریم که تو نگران بشی فقط یه ذره در مورد خانواده های همدیگه یعنی مامان  بزرگها و بابابزرگت- که هنوز نمیدونن تو اومدی- لجبازی داریم  که اون هم با اومدن تو مطمئن باش هیچوقت پیش نمیاد. بهت قول میدم عزیز دل مامانی.....برات همه کار میکنم قشنگم.....همه کار.

دیروز با حرفی که گفتم باباییت را ناراحت کردم و حالا از اومدنت میترسه ولی مطمئنم عشق پدریش اونقدر قوی میشه که هیچ وقت حاضر به از بین بردن تو نمیشه.....دوستت دارم عزیز مامان.......قول دادی مامان را ببخشی هاااااااااااااا

امروز هم قراره با باباییت در موردت حرف بزنیم. خوشگل مامان ببینم چیکار میکنی؟ از همین حالا باید وجود خودت را دیگه اثبات کنی باشه مامانی؟

* از به کاربردن واژه مامان حسی بهم دست میده که تا حالا تجربه نکرده ام. خیلی شیرینه.

** اصلا کی گفته نی نی گولوی ما ناخواسته است......الان برام اونقدر خواستنیه که حاضرم جونم را براش بدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 14:32 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385

یه نی نی ناخواسته!

چیزی رو که انتظارش رو نداشتیم و برنامه اش رو برای سه چهار سال دیگه گذاشته بودیم-هرچند به نظر آقای همسر برنامه ای نبوده-امروز ما رو شوکه کرد:بارداری ناخواسته!

هنوزم که هنوزه از شوک این خبر یه جورهایی منگم و حالم خیلی بد شده. اصلا از وقتی که فهمیدم انگار هرچی حالت تهوع تو دنیا وجود داره یه دفعه گریبان منو گرفته.

آقای همسر از این قضیه "ظاهرا"خوشحاله. ولی من اصلا آمادگی مامان شدن نداشتم و مصر هستم که بچه رو سقط کنیم. آقای همسر هم میگه هرچی تو بخوای ولی از خطرات سقط جنین میترسه و میگه ممکنه برات عوارض بدی داشته باشه. حالم خیلی بده و واقعا نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم.

تو رو خدا یه کمی دلداریم بدین و بگین که خوبه سقط جنین کنم؟ نمیدونم چی کار کنم. بدجوری دچار استرس شدم و از یه چیزی که نمیدونم چیه میترسم. شاید از آینده.

در ضمن من تو هفته ششم هستم

من و آقای همسر در این مورد باهم حرف زدیم و دلایل مخالفتش با سقط جنین:

۱- داروهای تقلبی سقط و خطرات آن

۲- احتمال نازای بعد از سقط

۳- غیرشرعی بودن اینکار و اینکه ظاهرا این نی نی حق زندگی دارد.

۴- اثرات روانی سقط بر روی خانم همسر

اما دلایل من برای سقط جنین همون اختلافاتی هست که بین ما وجود داره هرچند از وقتی که وب نویسی را شروع کردم خوشبختانه این عجیب و غریب بودن اختلافات برام عادی شد و فهمیدم همه به نوعی در روابطشون دچار این اختلافها هستن ولی هنوزم میترسم. دوست دارم به یه ثبات برسیم و بعد سرنوشت یه نی نی را تضمین کنیم.

در ضمن نمیدونم از چی میترسم ولی با تمام وجودم میدونم که اصلا آمادگی مامان شدن را ندارم. احساس میکنم هنوز بچه ام. هنوز اون حس مسئولیت پذیری سراغم نیومده.....هنوز خودخواهم و نمیتونم - البته فکر میکنم- نمیتونم نی نی را دوست داشته باشم. یه ترس گنگ و ناشناخته و نامفهوم.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 0:13 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385

دعواهای غیر اقتصادی

هر وقت من و آقای همسر اختلاف پیدا میکنیم و طی چندروزی که با هم حرف نمیزنیم کلی ضرر به اقتصاد خونه وارد میشه. چون من غذا درست میکنم و آقای همسر نمیخوره و از بیرون غذاهای آماده و کنسروی میخره. من هم که این وضعیت را میبینم  غذاهای بیرون را سفارش میدم و اصولا روزهایی که ماقهریم این پیتزایی سر کوچمون کار و بارش رونق میگیره از بس من سفارش میدم. در ضمن برای عصرونه و اوقات بیکاری هم کلی خوراکیجات خوشمزه میخرم که بیکار نباشم. چون اصولا هروقت ناراحت باشم خوردن بهم آرامش میده. در ضمن با خریدن هدایایی برای خودم باید خودم را تسکین بدم. بعد از آشتی هم که دوتاییمون برای همدیگه سنگ تموم میزاریم و یه شامی بیرون میخوریم یا یه کافی شاپی میریم و میریم چیز میز برای هم میخریم و خلاصه این دعوای اخیرمون حدودا صد تومان ناقابل برامون آب خورد. به همین دلیل تصمیم گرفتیم  و به هم قول دادیم که جون مامانامون این بار که قهر کردیم کاری نکنیم که تمام حساب کتابامون تا آخر برج به هم بخوره و طبق معمول روند خورد و خوراکمون براه باشه و سر این قضیه لج و لج بازی نباشه. حالا ببینیم میتونیم به این قولمون وفادار بمونیم؟
نوشته شده توسط خانم همسر در 8:4 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم خرداد 1385

تشکر از تابان

نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد!

نمیدونم چی شد که کامنت تابان (که فکر میکنم خانوم باشه) تو پست قبلی خیلییییییییییییییی روی من اثر گذاشت و انگاری یکباره از خواب غفلت بیدارم کرد و کلی به جزییات رابطه خودمون فکر کردم و برای آقای همسر هم تعریف کردم و خلاصه نمیدونم چی شد که به یکی از عوامل اختلافاتمون که شاید هم خیلی مهم بود و تنها عامل همون بود پی بردیم و انگاری یه بار سنگینی را از روی دوشمون برداشتن. باور کنین که خیلی برام عجیب بود. نمیدونم چی بود که یه دفعه دیدم به زندگیم و روشم و روابطم با آقای همسر عوض شد. بهم اقرار شد و به دلم افتاد که ای بابااااااااااااااااااااااااا! ترمز! فقط و فقط خودم و آقای همسر مهم هستیم. میشه بدون اینکه به کسی بی احترامی بشه و دل کسی بشکنه ما دوتا راه زندگی خودمون را داشته باشیم.....قانونهای خونه خودمون را داشته باشیم. چقدر به خاطر اینکه دل اطرافیان را نشکونیم هی تیشه به ریشه این زندگی بزنیم.....خلاصه اینجوری بود که از خواب غفلت بیدار شدیم و کلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی با همدیگه حرف زدیم. از اون حرفهایی که به هردومون آرامش میده.

تابان جان من هیچ آدرسی ازت ندارم ولی همینجا هم خودم و هم آقای همسر ازت تشکر میکنیم. راهنمایی مفیدی کردی مارا.......مرسی.

در ضمن تعطیلات به ما دوتا خیلی خوش گذشت. کلی روحیه هامون شارژ شد. خونه بودیم ولی خوش گذشت. این آقای همسر اینقدر آدم را میخندونه که بعضی وقتها فکر میکنم آخه این همه ادا و حرفهاو حرکات خنده آور از کجاش درمیاره!!!!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم خرداد 1385

صلح

ماجرا از این قرار بود که کلا از هفته پیشش سر مسایلی ما با هم درگیر شده بودیم و خلاصه از هم خیلییییییییییییییییییییی دلخور بودیم. همش هم سر مسایل بیخود بود. مثل اینکه چرا من خونه مامانم موندم و همراه اون برنگشتم و یکی دیگه اینکه من دوست نداشتم جمعه شب خونه مامان آقای همسر بخوابم و فقط دعوت نهارشون را قبول کرده بودم که آقای همسر هم لج کرده بود که الا و بلا یا باید شب اونجا بخوابیم یا اصلا نمیریم که من هم لج کردم و نرفتم و برنامه ناهار اونروز به هم خورد و خلاصه بگو مگوی خیلییییییییییییییییییییییییی شدیدی بین ما به وجود اومد. همینطور از دست هم دلخور بودیم. آخر این هفته هم دختر عمه من شام مارو دعوت کرده بود و من دعوتشون را قبول کرده بودم و خلاصه درست صبح پنجشنبه آقای همسر بهانه آورد که به اونجا نمیریم. سه دفعه پیش هم ما رو دعوت کرده بودن و هربار آقای همسر به دلایلی که فقط خودش درک میکنه اونجا نرفت. خیلی ضایع شده بودم و استرس شدیدی داشتم. چون اونها برای ختم پدر آقای همسر اومده بودن و از نظر من خیلی بی احترامی بود که هربار دعوت اونها را به هم بزنیم. خلاصه چنان حال دیدنی داشتم من که نگو. از اون طرف هم آقای همسر طبق معمول تمام این قضایا را به مامان بنده نسبت میدادن که تقصیر اونه و اون تو را تحریک کرده وتو اخلاقت اینجوری شده درصورتیکه مامان گفت به خاطر اون درست نیست من خودم تنهایی برم مهمونی .....همینجوری قهر بودیم و خلاصه مدام همدیگه را آب میکشیدیم و رو بند آویزون میکردیم. جمعه هم که مامان برای پیک نیک ما را دعوت نکرد - به خاطر آقای همسر- و این خیلی به من برخورد و بدتر ناراحتم کرد. روز شنبه طبق معمول که آقای همسر هر روز باید ساعت ۵ خونه میبود نیومد و دیگه از نگرانی ساعت ۷ بهش زنگ زدم که با دوستاش تو پارک بود بعد دیدم ساعت ۳۰/۹ شد و نیومد زنگ زدم دیدم که یه صدای گوشخراش موسیقی کلاسیک میاد و آقای همسر با یه صدای آرومی میگه من کنسرتممنم که کارد میزدی خونم در نمیومد چنان گوشی را محکم کوبوندم که فکر کنم سه تا همسایه اونورتر هم شنیدن و خلاصه داشتم سکته میکردم. من هم همه برقها را خاموش کردم و درم قفل کردم و رفتم تو تخت دراز کشیدم و گفتم من یکی در را باز نمیکنم. خلاصه ساعت ۳۰/۱۱ جناب تشریف آوردن خونه و یه راست اومد طرف اتاق خواب و منم خودم را به خواب زدم و اینقدر تکونم داد تا مثلا بیدار شدم و فقط و فقط سعی داشتم خودم را آروم نشون بدم. ازم پرسید باهاش قهرم؟ منم گفتم نه مثل اینکه ساعت ۱۲ است و من خوابم هاااااااااااااااااااااااا. دیگه تن صدام رفت بالا و با غیظ خوابیدم واونهم رفت بیرون.

خلاصه فرداش هم که دیگه حالم تعریفی نداشت و کلی امواج منفی و بی اعتمادی بود که به مغزم هجوم آورده بود. تا اینکه کامنت بابای فردا یادم انداخت ای بابا!!!!!!!!!!! حداقل من بیام یه نیش ترمز بزنم. فورا به موبایلش زنگ زدم و خلاصه اونهم که دپرشن شدیدی بود و سرکار نرفته بود. من هم فورا مرخصی گرفتم رفتم خونه و خلاصه با اینکه در مورد اختلافاتمون حرف نزدیم اما نوازش خون هردومون بدجوری اومده بود پایین و هردومون به مهربونی احتیاج داشتیم. دیشب هم تا دیروقت بیدار موندیم.

یه شام بدمزه درست کردم که در نوع خودش بی نظیر بود. دستورش را همکارم بهم داده بود و برای اولین بار بود که درست میکردم. تره پلو.....خیلی چرب شده بود و افتضاح بود. کلی به بدمزگیش خندیدیم. یه سبد بزرگ آلبالو خوردیم که فکر کنم امروز معده جفتمون بدجوری مشکل داره....دست آخر بابت این یه هفته و دوروز پر کشمکش و چزوندن همدیگه به همدیگه خسته نباشید گفتیم. واقعا این دعوامون شاهکار دعواهامون بود. چه انرژی از هردوتامون گرفته بود. بالاخره تموم شد........خنده داره نه؟!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:19 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم خرداد 1385

همینجوری.

هر وقت میامدمو صفحه را باز میکردم و اون پست قبلی را میدیدم از نفرت و یه حس تلخ تمام بدنم میلرزید و گر میگرفت. روحیم خیلی بدتر از اونی بود که امروز بتونم و بیام آپ کنم. ولی میخواستم که یه چیزی بنویسم که اون پست پایین را دیگه نبینم.

واقعا حرفی برای گفتن ندارم. اوضاع خونه هم تعریفی نداره و اینبار چراغهای رابطه نیست که خاموش شده بلکه چراغهای دلم دیگه خاموش خاموشه. چقدر روابط سطحی و بچه گونه شده.....پر از لجبازی شده.....وقتی دو نفر آدم با منطق میتونن حرف بزنن و بالاخره یه تصمیم قاطعانه بگیرن- البته نه تصمیمی که فقط بخوان دق دلشون را خالی کنن- خوب باباجان مرضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض داری که فقط لج میکنی و دلت را میخوای خنک کنی از اینکه منو بچزونی. خسته شدم از این همه........بهتره حرف نزنم چون ممکنه از حوصله همه خارج باشه.......نفرت بدجوری وجودم را داره تسخیر میکنه.......حس اینکه دارم تلف میشم بدجوری رو اعصابم داره راه میره.....حس اینکه خر فرضم کردن داره بدجوری داغونم میکنه.....حس اینکه این همه دارم دروغ میشنوم داره خفم میکنه......وای که دارم دیووونه میشم. بلاتکلیفی بددردیه.....از همه مهمتر نفرت هم بد دردیه......دیشب قبل از خواب شاواسانا کردم-یکی از حرکات یوگا= ریلکسیشن- خیلی خوب بود تا صبح راحت خوابیدم.ولی هروقت کارها و حرفهای آزاردهنده به یادم میاد حالت تهوع میگیرم.... فقط میخوام بهت بگم:؟!!!!!!! این راه به ترکستان میرود!!!!!!

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:1 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385

بی منظور

یه بیتی از شاملو:

نیست از بدگویی نامهربانان اندهی در قلب من

                                           رفته مدتها زمن زین یاوه گویی ها کرم.

 

اینهم همینجوری بگم و برم:

نسبت دادن لقب "فاحشه " به زنها از طرف مردها فقط نشانه ضعف و کوته بینی مردهاست و بس.

نظر شما چیه؟

پ ن: بابا جان در مورد این فاحشه گفتن آقایون متاسفانه یکی از دوستهام از شوهرش که خیلی بهش اظهار عشق میکنه گله داشت که توی هر دعوایی مدام بهش میگه فاحشه.....بهش میگه قبل از ازدواج با من دست چند نفر گشتی؟!!!!!!!!! حتی به مادر دختره هم فحش میده و میگه ج ن د ه . خلاصه این خانم از این قضیه خیلی ناراحت بود و دیگه ادامه زندگی براش مشکل شده. من هم جواب بالا را بهش دادم که آره بابا جان. این نشانه ضعف و کوته بینی شوهرته.....حالا ببینم چی کار میکنی با این شوهر کوته بینت!!!!!

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:12 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

چادر نماز گل گلی

روز پنجشنبه صبح کله سحر که آقای همسر داشت میرفت سرکار منم پاشدم و رفتم خونه مامان و بابام و خلاصه تا فردا صبحش که اونجا بودم کلی خوش گذروندم و دلتنگیهامو درکردم و الان دلتنگ دلتنگشونم. بعد صبح جمعه اومدم تهران و با آقای همسر رفتیم نمایشگاه کتاب و خیلییییییییییییییییییخوش گذشت. کتاب زیادی نخریدیم ولی چیزهایی را که احتیاج داشتیم پیدا کردیم. اول از همه مثنوی معنوی دکتر سروش که دو جلده  و مال انتشارات علمی فرهنگی بود خریدیم. آخه خونه کوچیک ما حافظ داره.....سعدی داره......شاهنامه داره.....مثنوی نداشت که حالا اونهم داره......بعضی شبها بشینیم و مثنوی بخونیم بد نیست.

من یه کتاب ۵۰ نکته خانه داری خردیم و نکته های جالبی داره و بعضیهاشو از این به بعد اینجا مینویسم تا همممون با هم کدبانوی نموینه ای باشیم.

کتاب کالبدشکافی جنبش اصلاحات را آقای همسر خرید.

کتاب رمانی از مهاجرانی خریدیم به اسم بهشت خاکستری. چند صفحه خوندم خیلی جالبه و چاپ هفتم این کتاب بود.

چند تایی هم کتاب خریدیم برای بعضی ها که بهمون سپرده بودن من جمله پدرم و خواهرزاده آقای همسر.

بعد خسته و کوفته اومدیم خونه و استراحت کردیم و آقای همسر رفت روی همون تراسی که در موردش نوشته بودم تا کولر را راه اندازی کنه. منم چایی دم کردم و یه لحظه دلم خواست حاج خانم بشم. برای همینم چادر نمازم را که سفیده و گلهای صورتی داره سر کردم و با یه سینی چای رفتم رو تراس پیش حاج آقامون که داشت کولر درست میکرد رو تخت نشستم و حاج آقامون اومد پیشمون و چایی خوردیم و اذان که دادن حاج آقامون گفت که همینجا وضو میگیره و خلاصه کلی خندیدم و  ولی خیلی بهم چسبید. تازه اینقدر دلم میخواد با چادر گل گلیم برم سبزی بخرم و زنبیلم زیر چادرم باشه......وای اگه به سرم بزنه و این کارو بکنم چی؟!!!!!!!!! خوب مگه چیه؟ کلی کیف میکنم. حس خوبی بهم دست میده.

بعدش شام خوردیم و دوتایی رفتیم تو تخت دراز شدیم و کتابامون را خوندیم که من فکر کنم فقط موفق به خوندن روی جلدش شدم و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد.

دیروز آقای همسر کلی احساس خوشبختی داشت و مدام میگفت وای خدا را شکر که رابطمون خوبه.......وای چه خونه خوشگلی داریم......وای دلم برای خونمون خیلی تنگ میشه.....و حسابی وای وای کرد

 پی نوشت:

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم
اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.
 
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم.
اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
 
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.
اين يعني من خانه اي دارم.
 
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند .
اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.
 
نوشته شده توسط خانم همسر در 12:54 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385

تصمیم

دیروز خیلی خیلی احساس درماندگی میکردم.....حس میکردم تحقیر شدم و یه بغض ناجوری گلومو گرفته بود. از دست آقای همسر خیلییییییییییییییییییی ناراحت بودم. چون اونو مقصر میدونستم. چون فکر میکردم کوتاهی اون باعث اینهمه بی احترامی به من شده....رفتم خونه و دیدم که اون هم خونه است و تو اتاق خواب بود. اصلا اون طرف نرفتم و برای خودم تو حال دراز کشیدم که مثلا بخوابم. خللاصه بعد از یه ساعت که خواب بودم دیدم دستهای یه نفر که خیلی هم سرد بود داره تکونم میده و آقای همسر اومده بود معذرت خواهی و اینکه بشینیم باهم حرف بزنیم. منم که مثل یه گوله آتیش بودم و مدام حق را به جانب خودم میدادم ـآخه واقعا هم بود- خلاصه بعد از کلی صحبت نتیجه ای که گرفتیم و خود آقای همسر پیشنهاد داد قظع رابطه با طرف اختلافمون بود. همونی که من را خیلی اذیت میکنه و دوست ندارم تو این وبلاگ اسمش را بیارم. خلاصه الان باز خیالم راحته که دیگه قرار نیست هیچ وقت ببینمش و باید سعی کنم آروم آروم کینه اش را هم از دلم پاک کنم تا باعث دردسر نشه برای خودم. یه جورهایی باید این آدم را از صفحه ذهنم پاک کنم. خلاصه اگه آقای همسر آرومم نمیکرد و این راه منطقی را پیشنهاد نمیکرد فکر کنم خونش را میریختم تو شیشه.

بعدش بنده که شدیدا گشنم بود و حوصله غذادرست کردن هم نداشتم به پیشنهاد آقای همسر شام خواستیم بریم بیرون و عابر بانک برداشتیم که پول هم بگیریم که متاسفانه عابربانکه کارتمون را خورد و پول هم به مقدار یه شام لذیذ و شیک نداشتیم که بریم رستوران. با اجازتون تخم مرغ همراه با نون بربری خاشخاشی خریدیم و رفتیم نیمرو با کره خوردیم و بعد من به حالت بیهوشی افتادم تاصبح. صبح هم که معلومه: آشپزخانه عاری از ظرفهای کثیف و نشسته چند روز پیش بود.

**من به این دلیل نظرخواهی پست قبلی را بستم که چند تا از دوستان فکر میکردن که من میخوام جدا بشم و خلاصه شروع به نصیحت و .... و من هم حالم خوب نبود و یه جورهایی حوصله نصیحت را نداشتم. خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید.

**ساناز جونم ممنونم از راهنماییهات. کلی با هم گپ زدیم و من دلم باز شد.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:5 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385

راه چاره

نمیدونم تو این وضعیت درسته که من دارم این چیزها را مینویسم یانه؟ ولی میدونم که دیگه با اون اتفاق همه چی خراب خراب شد... میدونم دیگه نمیتونم همون خانم همسر باشم. احساس میکنم بدجوری بهم ظلم شده. یه حس بدیه...یه چیزی تو مایه های له شدن شخصیت و غرور و احترام و ... تازه اینها چیزی نیست که له بشه....نمیدونم چی تو دلم بود که یه دفعه با اتفاق دیشب خالی شد. دلم نشکسته ولی میدونم که دیگه آخر خطم......متاسفانه با اخلاقی که دارم میدونم که دیگه به آخر رسیدم.

حالم خیلی خیلی بده. تا حالا اینطوری نشده بودم. حتی اون زمانی که دیگه واقعا میخواستیم از هم جدا شیم. خیلی داغونم.نمیتونم مدام خودم را گول بزنم.  دیگه امکانش نیست. دوستش دارم ولی خیلی چیزها که برام مهم بود کنار گذاشته شد.........اصلا نمیتونم به خودم بقبولونم که باید شرایطش را درک کنم. چون اون حرفها و اون کارها مال اون شرایطش نبود که من درکش کنم....کاشکی فقط قبول میکرد که من همسرشم.....من و اون ماییم. بی احترامی به من بی احترامی به اون هم هست. کاشکی یه ذره براش مهم بودم.

برای اولین بار اصلا دوست ندارم که ساعت سه و نیم بشه.....نمیدونم کجا برم؟ دوست ندارم برم تو اون خونه....حس بدی دارم.....میترسم....نمیخوام تا تکلیفم را با خود خودم روشن نکردم مامان و بابام را نگران کنم.....این وسط فقط و فقط من بی عرضه ام که باید تکلیفم را با خودم روشن کنم.......ای خدای مهربون کمکم کن.........تا یه هفته به خودم مهلت میدم که فکرام را متمرکز کنم....یه خطا چند بار باید تکرار بشه؟ خداجون خودت میدونی که سر همین قضیه ها بود که باهات قهر بودم پس بیا و کمکم کن......کمکم کن درست تصمیم بگیرم.....دوست ندارم از یه سوراخ دوبار گزیده بشم.....آره.....بزار بهم بگه من زن زندگی نیستم....خدا کمکم کن تصمیم درست را بگیرم. دوست دارم زندگی کنم. با آرامش. با حس امنیت. نه اینکه یکی بد من را بگه اون اتفاقها بیافته.....میدونم که من و اون خیلی خیلی دوریم اما من مگه تلاش نکردم؟ دیگه نا ندارم.....باید فکر کنم. عین دفعه های پیش نمیخوام عجولانه تصمیم بگیرم. اینبار جدا میخوام بد و خوب تصمیم را به گردن بگیرم.....فقط و فقط خودم مسئولم.....خدا فراموشم نکن.

نوشته شده توسط خانم همسر در 9:1 | موضوع:
• لینک ثابت  

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385

تسلیت

پدر آقای همسر دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ماه برای همیشه از پیش ما رفتند و به دیار باقی رفتند.

.

.

.

روحش شاد و از خدا میخوام که به بازماندگانش و آقای همسرم که خیلی براش نگرانم صبر بده..

.

.

.

پدر....نصیحتهات همیشه یادم میمونه و بهت قول میدم که با بلندیها و پستیهای زندگی مبارزه کنم.....آخه همیشه نصیحتم میکردی....همون بخاری و تلویزیونی که برامون هدیه خریدی و عکسهات تنها یادگاریهایی هست که از تو دارم.....یادمه که خونمون را دیدی کلی ذوق کردی و من لجم دراومده بود از بس ازم میپرسیدی که بخاری را کی نصب میکنین و از تلویزیون راضی هستی؟ ولی حالا واقعا یه جورهایی جات خالیه.....میدونم که بدن پر دردت را رها کردی و الان در آرامشی...... خداحافظ.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:14 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه نهم اردیبهشت 1385

دخل و خرج خونه کوچیک ما

آخر هفته خوبی داشتم...روابط فعلا حسنه حسنه است و یه جورهایی اینقدر روابط عاشقانه است که انگار تازه با هم آشنا شدیم.....یه جورهایی حال و هوای اون موقعهاست.....دلمون برای هم تنگ تنگ میشه......وقتی با هم یه جایی قرار داریم تپش قلب میگیرم.......قبل از اینکه ببینمش تو آیینه یه نگاه دقیق به خودم میاندازم و خودم را برانداز میکنم.......دستهای همو محکم میگیریم......مدام به هم زنگ میزنیم در طول روز.........خوب با هم مشورت میکنیم-البته همیشه میکنیم اما این روزها یه جوری دیگه لوسبازیه- و...

من پنجشنبه با بابا رفتم مسافرت و البته به پدربزگ و مامان بزرگم سرزدم و جمعه برگشتیم......سفر خوبی بود  و کلی جاده زیبا بود....روحیه ام خیلی خیلی خوب شده.....برای آقای همسر هم خیلی دلم تنگ شده بود و دوست داشتم اونهم کنارم بود.

امروز صبح رفتم از کارتم پول بردارم که دیدم ۲۵۰ هزار تو حسابمه و فکر کردم که آقای همسر پولشو واریز کرده تو حسابم و بهم نگفته که سورپرایز بشم و کلی تو دلم قربون صدقه اش رفتم و تا رسیدم دانشگاه بهش زنگ زدم و ازش تشکر کردم. اونهم گیج شده بود و میگفت من هنوز پولم را از بانک نگرفتم. خلاصه کاشف به عمل اومد که حق بهره وری و حق سرویسمون را به حسابمون واریز کردن و خلاصه باز هم خوش خوشانم شد....ایشالله آقای همسر هم پولهاش را به حساب من واریز کنه و من راحت برای دخل و خرج خونه کوچیکمون برنامه ریزی کنم.

از آنجا که من به هنر خیلی علاقه دارم از امروز کلاس طراحی و دوخت لباس و ژورنال شناسی ام شروع میشه و من کلی ذوق دارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 10:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه دوم اردیبهشت 1385

روال عادی زندگی

زندگی داره روال همیشگیشو طی میکنه جز اینکه یه فرصت کاری برای آقای همسر پیش اومده که به اندازه همین شغلی که داره براش جاذبه  ولی نمیدونه که صد درصد موفق میشه یا نه ؟ یا اینکه اگه اینکار را قبول کنه باید خیلی چیزها را از دست بده و خلاصه این یه هفته همش داشتیم با هم حساب کتاب میکردیم و یه برگه جلومون بود و معایب مزایا مینوشتیم و نمیتونستیم تصمیم بگیریم. بیچاره آقای همسر دچار بلا تکلیفی مفرطی شده بود ومیزان پر شدن زیرسیگاریها بالا رفته بود. دیروز دیگه خیال همدیگه را راحت کردیم که چیزی که بیشتر از همیشه منو اون بهش نیاز داریم یه زندگی آرومه و همراه با امنیت مالی و پس بهتره که ریسک بازیمون گل نکنه و دلمون هوایی نشه و همینطور فعلا زندگی کنیم و خوش بگذرونیم.

دیروز هم از درخت مو همسایه که ساقه هاش تا بالا پشت بوم خونه ما اومده برگ مو دزدی کردم و یه عالمه برگهای جوون کندم و نشستم یه قابلمه دلمه درست کردم. هوا تاریک شده بود و من برگ مو کم آورده بودم که با آقای همسر همراه با یه چراغ قوه رفتیم بالا پشت بوم و دوباره برگ کندیم و کلی خندیدم به آقای همسر با اون چراغ قوه ی دستش و اون هم کلی غر زد که این کار درست نیست و ... حالا من امروز میخوام برم بهشون بگم که از برگهاشون کندم.....ولی جای همگی خالی که چه دلمه هایی درست کردم. اولین بارم بود و کلی ذوق کردم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 12:58 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم فروردین 1385

جمعه ی خانه ما

پنجشنبه شب همون وسط هال خوردیم و پاشوندیم و فیلم نگاه کردیم و روزنامه ها اون وسط ولو بود و روی میز پر ظرفها و استکانهای نشسته و .... صبح جمعه ساعت ۸ صبح موبایل آقای همسر زنگ خورد و بیچاره تو خواب و بیداری جواب داد. یکی از دوستهاش بود که از بندر اومده بود و گفت نزدیکهای خونه شمام و دارم میام اونجا. من و آقای همسر عین فشنگ ازجا پریدیم و هرچی اون وسط بود به اتاق خواب منتقل کردیم و درش را هم بستیم. با چشمهای خواب آلود روی میز را مرتب چیدیم و کتری را روگاز علم کردیم و خلاصه در عرض کمتر از چند ثانیه لباس پوشیده و مرتب منتظر موندیم.

خلاصه دوست آقای همسر با پدرش اومده بود و فقط کافی بود در اتاق خواب باز بشه. نمیدونم چرا وقتی نشسته بودیم همش چشمم به در بود. آخه پنچره باز بود و ممکن بود باد در را باز کنه و چه آبروریزی میشد.

بعد از رفتن اونها یه نفس راحت کشیدیم ولی دیگه خواب از سرمون پریده بود. آخه ما منتظر جمعه بودیم که تا ساعت ۱۲ بخوابیم. اونم نشد.

الان هم آقای همسر با دوستهاش بیرونه و من تو خونه تنهام. امروز مثل این خانمهای خونه دار دو سری لباس شستم و الان باید اتوشون کنم. با آقای همسر حیاط کوچیکمون (یه تراس خیلی بزرگ) را شستیم. تخت را یه جای مناسب فیکس کردیم برای غروبها که چایی و قلیون و یه ظرف هندونه ببریم اونجا و بخوریم. جای دنج و خوبیه. تازه یادم افتاد که یه پشتی دارم که میتونم ببرم اونجا بزارم تا حال و هوای سنتی پیدا کنه.

تاحالا هم دعوا نکردیم. چهارشنبه شب هم مهمونی دعوت بودیم و خوشبختانه این مهمونی به بحث و دعوا نکشید و کلی بهمون خوش گذشت. بعدش هم من و هم آقای همسر کلی احساس خوشبختی کردیم. نمیدونم چرا ولی حس خوبی بود.

چقدر پراکنده گویی کردم. آخه الان نه خیلی عصبانیم و نه خیلی هیجان مثبت دارم. یه جورهایی منگ شدم. از اون روزهاس که بی حسم. ببخشید خلاصه.

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 19:21 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385

یه خونه همچنان نامرتب

روز شنبه خیرسرم بعد از اینکه از سرکار برگشتم تصمیم گرفتم که خونه را که حسابی نامرتب بود مرتب کنم که با تصمیم قبلی که گرفته بودیم رفتیم چندتا موسسه زبان که شرایط ثبت نامشون را بپرسیم و با هم رفتیم خیابون گردی و شام هم بیرون خوردیم و کلی پیاده روی کردیم و خسته شدیم. دیروز هم به طور کامل بعد از سرکار بیرون بودم و شب که رسیدیم خونه خسته و کوفته فقط  تونستیم خودمون را به تخت برسونیم و بخوابیم.

نتیجش این میشه که هنوز خونه ما سگه میزنه و گربهه میرقصه. من هم اگه خونم نامرتب باشه مدام اظطراب دارم و میترسم مهمون ناخونده بیاد و کلی آبروی آدم بره.

روابط هم فعلا رضایت بخشه و تو دوران شیفتگی هستیم. حالا کی یه روزی دوباره خرخره هم را بجوییم خدا میدونه!!!!!!!!!! آخه این قهر و آشتی ها چیه که فلسفه زندگی مشترکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیچاره که آقای همسر میگه ازم میترسه اصلا خودم فکر نمیکنم وقتی عصبانی میشم اینقدر لولو به نظر بیام!!!!!!!!به هرحال فعلا داریم زندگی میکنیم و در کل روزها خوب میگذره.

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:36 | موضوع:
• لینک ثابت   •