تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

آوای دلنشین خونه کوچیکمون

هفته پیش همین روز و حدود ساعت چهار و نیم بامداد با همون دلهره و ترس شیرین و عجیبی که داشتم آوا به دنیا اومد. ساعت ۶ به هوش اومدم و اولین چیزی که حس کردم یه درد وحشتناک و یه سوزش خیلی عمیق و عذاب دهنده بود که با دیدن یه چهره مظلوم و کوپول و یه صورت مثل هلو که پرستارها بلندش کرده بودن تا من ببینمش تمام دردهام فراموش شد. دلم میخواست میتونستم بلند شم و بشینم و در آغوشش بگیرم ولی متاسفانه درد لعنتی امونم را بریده بود. بعدش که برای شیر دادن آوا را پیشم آوردن سعی کردم درد را فراموش کنم و شیرین ترین لذت مادری را یعنی همون شیردادن به نوزاد را با تموم وجود حس کنم و این لذت و اون حس و اون خاطره برای همیشه تو ذهنم بمونه و فراموشم نشه.

الان یک هفته از اون شب پر از استرس و از اون شب دردناک و صد البته از اون شب شیرین میگذره و من هر روز به این موجود شیرین و دوست داشتنی وابسته تر میشم. نمیتونم دقیقا بگم چه حسی دارم ولی خیلی شیرینه. مخصوصا اداهای این آوا خانم و پرخوریهایی که میکنه و در نتیجه همین پرخوریها شبها رودل میکنه.

آقای همسر هم از اونشب خیلی زحمت کشیده و انگار واقعا مسئولیت پدری رو شونه هاش سنگینی میکنه و از هیچ کاری برای من و آوا دریغ نمیکنه. یه نمونه کوچیکش اینه که حسابی هوای منو داره که نکنه من یه موقع افسردگی زایمان بگیرم و مرتب بهم روحیه میده و اصلا نمیزاره من ناراحت بشم.

همسر عزیزم و به عبارتی بابا مملی دوست دارم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 1:26 | موضوع:
• لینک ثابت   •