تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

شنبه چهاردهم بهمن 1385

روزها

الان با یه دستم دارم به سختی تایپ میکنم و اوا هم داره شیر میخوره و با اون چشمهای بادومی سیاهش داره نقشهای گلدار لباس من را دنبال میکنه و بعضی وقتها هم یه چرتی میزنه.

امروز ۱۰ روز از تولدش گذشته و من وقتی به این چهره معصوم نگاه میکنم خیلی دلم براش میسوزه. خیلی معصوم تر از این حرفهاست. خیلی معصوم تر از این حرفهاست که با واژه هایی مثل نفرت و انتقام و دروغ آشنا بشه. خیلی معصوم تر از این حرفهاست که با کلمات زشت آشنا بشه و خیلی معصوم تر از این حرفهاست که فدای آرزوهای نپخته و خام پدر و مادرش بشه. اون خیلی پاکه و من نگران خدشه دار شدن همین پاکی هستم. شاید متوجه حرفهام نشین چون نمیتونم احساسات و حرفهام را راحت بروز بدم ولی تازه دارم متوجه میشم که تنها بهانه زندگیم آواست.

دخترم بزرگ شده و حسابی دست و پاهاش را تکون میده. وقتی که بعد از شیرخوردن بغلش میکنم که آروغش را بزنه فوری سرش را میچرخونه و لپهای منو میخواد بگیره و بمکه و من عاشق این حرکتش هستم. خیلی ناز میخوابه و اگه بتونم حتما یه عکس از ژستهای خوابیدنش را اینجا میزارم. از خودش هم صدا در میاره. همش هم در حال خوردنه و بعدش دل درد میگیره و تو جاش هی آه و ناله میکنه. الان دو روزه با چشمهاش تصاویر را دنبال میکنه و سرش را میچرخونه و اطراف را نگاه میکنه.

حال خودم هم زیاد خوب نیست. خیلی احساس ضعف میکنم و شبها با اینکه تمام تنم از شدت ضعف و عرق خیس شده ولی مدام میلرزم. احساس میکنم دیگه هیچ انرژی برام باقی نمونده. این ده روز مامان اینجا بود و من فقط به آوا شیر میدادم. حالا اون میخواد بره واقعا احساس بیچارگی میکنم. بابای آوا هم فکر نمیکنم رضایت بده من چند روزی به اونجا برم. نمیدونم چکار کنم.

دوستهای خوبم عاجزانه از همه شما میخوام برام دعا کنین. شاید باورتون نشه ولی واقعا به دعاهای شما محتاجم. برام دعا کنین که خدا زودتر جوابم رابده. برای اولین بار خالصانه خودم و احساسم را در برابر خدا عریان کردم و ازش تقاضای کمک کردم. شماها هم بین من و خدا پادرمیونی کنین

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:16 | موضوع:
• لینک ثابت   •