تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385

خوابهای طلایی

دیروز روز دهم بود و آوا را بردیم حموم. البته قبلش هم حموم رفته بود ولی خوب این حموم دهم نمیدونم چه حکمتی داره که از قدیم بوده. بعد حموم آوا مثل اون عروسک پنبه ای ها بدنش شل و ول میشه و به یه خواب عمیقی فرومیره که نگو. هرچند شبش من و مامان را بیچاره کرد و نمیخوابید. تازه دلش بازی هم میخواست و اگه بهش توجه نمیکردیم گریه های وحشتناکی میکرد.

دیشب برای شام دوست دوران دبیرستانم تنهایی با دختر ۴ ماهش اومده بود خونمون. من اصلا آدم حسودی نبوده و نیستم. ولی نمیدونم چرا دیشب حس حسادتم گل کرده بود. این حس را نداشتم که بعد از زایمان سراغم اومد. دلم میخواست من هم عین اون بودم. خیلی از چیزهایی را که من تو زندگیم دارم و اون نداره بدم ولی در عوض چیزهای خیلی جزیی و پیش پا افتاده ای که اون داره را من داشته باشم. خودش دیپلمه است و شوهرش سیکل داره و راننده آژانسه. وضع مالی در حد متوسطی دارن ولی من حاضرم همه چیزهایی که دارم و برام مهم بوده و هستن بدم ولی................

فقط در مورد دخترم حسودی نکردم چون آوای من خیلی ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه تر از دختر اون بود. خیلی زیاد.

اینهم ژستهای خانمی در هنگام خواب که عاشق تک تک این اداهاش هستم

 

 

این هم پاهای گومبولیش

عاشق این اداش هستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط خانم همسر در 13:53 | موضوع:
• لینک ثابت   •