یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
آوای بغلی
بعد از ظهر پنجشنبه رفتم خونه مامان که استراحت کنم و اونهم تو نگه داشتن آوا که تازگیها خیلی گریه میکنه کمکم کنه و شنبه بعدازظهر از ترس و هولم زودی برگشتم خونه و با یه اعصاب خسته و فرسوده و حال جسمی نه چندان خوب باز هم در خدمت خانه و خانواده ام هستم.
آوا بزرگ شده و اداهای خیلی بامزه ای داره. جدیداها احساس میکنم بغلی شده و مدام گریه های هیستریکی میکنه و تا میاد بغلمون آروم میشه. نمیدونم چکارش کنم. البته دل درد هم داره و همین باعث میشه مدام نق نق کنه. نمیدونم چرا وقتی گریه میکنه هول میکنم و صدای گریه هایش میره رو اعصابم و خودم هم دوست دارم باهاش بشینم و گریه کنم. خلاصه اصلا فکر نمیکردم که بچه داری اینقدر سخت باشه. کتاب دکتر اسپاک هم کمک خوبیه. مدام که بهش مراجعه میکنم.
نمیدونم چرا دیگه دلم نمیخواد این وبلاگ را آپ کنم. هرچند اینجا و محیطش را خیلییییییییییییییییییی دوست داشتم و دارم ولی احساس میکنم دیگه حرفی برای گفتن تو این خونه ندارم. نمیدونم چکار کنم ولی بدجور معتاد نوشتنم.
همه میگن دعای کسانی که مادر شدن تا چهل روز بعد از تولد بچه مستجاب میشه. خدایا من کماکان منتظر استجابت دعاهام هستم. خدایا کمکم کن. دوستهای خوبم دعا را یادتون نره. برام دعای کنین.

