تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385

آوای بغلی

فکر کنم من فاجعه آمیزترین و نفرت انگیزترین دوران نقاهت بعد از زایمان را سپری کرده باشم. هنوزم که هنوزه و تا عمر دارم فکر کنم آثار و پس لرزه هاش تو روح و روانم نمود پیدا کنه. خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بهم سخت گذشت مخصوصا این روزهای آخر  و اتفاقاتی که برام افتاد و حرفهایی که شنیدم و چیزهایی که دیدم متاسفانه نزاشتن لذت مادر شدن را به طور کامل و سالم و با پوست و استخوان حس کنم و بدتر از همه استرس اینکه دارم شیر غصه دار به آوا میدم بیشتر از همه اعصابم را خرد کرده بود. هنوز هم حال و حوصله درست و حسابی ندارم ولی تنها بهانه زندگی ام داره کمکم میکنه که سرپا باشم و در خدمت خانه وخانواده و کلفتی و آشپزی و ... .

بعد از ظهر پنجشنبه رفتم خونه مامان که استراحت کنم و اونهم تو نگه داشتن آوا که تازگیها خیلی گریه میکنه کمکم کنه و شنبه بعدازظهر از ترس و هولم زودی برگشتم خونه و با یه اعصاب خسته و فرسوده و حال جسمی نه چندان خوب باز هم در خدمت خانه و خانواده ام هستم.

آوا بزرگ شده و اداهای خیلی بامزه ای داره. جدیداها احساس میکنم بغلی شده و مدام گریه های هیستریکی میکنه و تا میاد بغلمون آروم میشه. نمیدونم چکارش کنم. البته دل درد هم داره و همین باعث میشه مدام نق نق کنه. نمیدونم چرا وقتی گریه میکنه هول میکنم و صدای گریه هایش میره رو اعصابم و خودم هم دوست دارم باهاش بشینم و گریه کنم. خلاصه اصلا فکر نمیکردم که بچه داری اینقدر سخت باشه. کتاب دکتر اسپاک هم کمک خوبیه. مدام که بهش مراجعه میکنم.

نمیدونم چرا دیگه دلم نمیخواد این وبلاگ را آپ کنم. هرچند اینجا و محیطش را خیلییییییییییییییییییی دوست داشتم و دارم ولی احساس میکنم دیگه حرفی برای گفتن تو این خونه ندارم. نمیدونم چکار کنم ولی بدجور معتاد نوشتنم.

همه میگن دعای کسانی که مادر شدن تا چهل روز بعد از تولد بچه مستجاب میشه. خدایا من کماکان منتظر استجابت دعاهام هستم. خدایا کمکم کن. دوستهای خوبم دعا را یادتون نره. برام دعای کنین.

نوشته شده توسط خانم همسر در 21:11 | موضوع:
• لینک ثابت   •