دوشنبه هفتم اسفند 1385
اولین ماهگرد
اما صاحب ماهگردمون همش خواب تشریف داشتن و هرکای کردیم بیدار نشد که حداقل یه عکس سه نفره خندان بندازیم.
همش کله اش کج میشد.
خلاصه من و آقای همسر به کیک حمله کردیم
و ماهگرد آوا را جشن گرفتیم. آوا هم بغل دستمون رو مبلها خوابیده بود.
خلاصه تنوعی بود. ولی نمیدونم چرا هرکاری میکنم ته ته دلم و یه گوشه از زاویه چپش همش یه جوریه. یعنی اون یه تیکه کوچولو همش غمگینه و همین یه تیکه کوچولوی غمگین دلم پدر زندگیمو درآوره.
جواب آزمایش ادرار آوا نشون داد که یه کوچولو عفونت داره و شاید همین دلیل بیقراریهاش باشه. باید تا دو روز از یه شربتی که دکترش نوشته بخوره و مجددا بریم ویزیت بشه. دخترم خیلی دل درد داره و همش زور میزنه. اینقدر زور میزنه که به جای اون من دل و روده ام درد میگیره. همه میگن طبیعیه. نمیدونم؟!!!
نلی جان بابت راهنمایی هایی که کردی همین جا ازت تشکر میکنم. باید فورا برم داروخانه و شربت را بخرم. دیگه از دست دل دردهاش واقعا کلافه شدم.

