تبليغاتX
ماجراهای خونه کوچیک ما
امروز 

دوشنبه هفتم اسفند 1385

اولین ماهگرد

من اصلا نمیدونم این فلسفه ماهگرد چیه و به گمونم تازگیها مد شده باشه و یه جورهایی به نظرم لوس بازیه. ولی از آنجایی که جو منو گرفت و خیلی دیگه به جون آقای همسر غر زده بودم تصمیم گرفتم برای اینکه جو خونه عوض بشه یه ماهگرد دبش سه نفره تو خونه کوچیکمون راه بندازم و شنبه صبح علی الطلوع از خونه مامان برگشتم و دیدم آقای همسر هم سر کار نرفته چون تازگیها ورزش را شروع کرده و استخر هم رفته بود ماهیچه های پاش گرفته بود و نمیتونست حرکت کنه. خلاصه یه کیک نه چندان خوشمزه پختم و خونه را حسابی مرتب کردم و ماهگردمون را جشن گرفتیم.

 

اما صاحب ماهگردمون همش خواب تشریف داشتن و هرکای کردیم بیدار نشد که حداقل یه عکس سه نفره خندان بندازیم.

 همش کله اش کج میشد.

 

خلاصه من و آقای همسر به کیک حمله کردیم

و ماهگرد آوا را جشن گرفتیم. آوا هم بغل دستمون رو مبلها خوابیده بود.

 

خلاصه تنوعی بود. ولی نمیدونم چرا هرکاری میکنم ته ته دلم و یه گوشه از زاویه چپش همش یه جوریه. یعنی اون یه تیکه کوچولو همش غمگینه و همین یه تیکه کوچولوی غمگین دلم پدر زندگیمو درآوره.

جواب آزمایش ادرار آوا نشون داد که یه کوچولو عفونت داره و شاید همین دلیل بیقراریهاش باشه. باید تا دو روز از یه شربتی که دکترش نوشته بخوره و مجددا بریم ویزیت بشه. دخترم خیلی دل درد داره و همش زور میزنه. اینقدر زور میزنه که به جای اون من دل و روده ام درد میگیره. همه میگن طبیعیه. نمیدونم؟!!!

نلی جان بابت راهنمایی هایی که کردی همین جا ازت تشکر میکنم. باید فورا برم داروخانه و شربت را بخرم. دیگه از دست دل دردهاش واقعا کلافه شدم.

نوشته شده توسط خانم همسر در 11:4 | موضوع:
• لینک ثابت   •