ماجراهای خونه کوچیک ما
عزیز من! بیا خاطرات مشترکمان را هرگز به دست باد نسپریم
امروز
جمعه یازدهم اسفند 1385
بدون شرح
دخترم روزبروز بزرگتر میشه و من هر روز عاشق تر. حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه حالم خوبه فقط بوی عیدو حس نمیکنم و برای اومدن عید هیچ انگیزه ای ندارم. بهتره بگم اصلاااااااااااااااااااااااااااااااااا حوصله عید را ندارم. خونه تکونی هم ندارم فقط باید فرشها را بدیم بیرون که برامون بشورن. برای سفر هم برنامه ای نداریم. فکر کنم این ۱۳ روز را همش توی خونه باشیم و من از این وضعیت متنفرم. چقدر غرغرو شدم نه؟ آقای همسر بهم میگه عین پیرزنها شدی. نمیدونم شاید هم راست میگه ولی دلم میخواد با تمام وجودم فریاد بزنم تا خشمم و هرچی احساس بده بریزه بیرون. اصلا هم افسردگی پس از زایمان ندارم. برای تک تک حالتهام هم دلیل دارم. خلاصه ختم کلام اینکه بوی عید نمیاد به جاش بوی بدن آوا و بوی دهنش که بوی کرم کارامله را به خوبی و با ولع تمام هر روز استشمام میکنم.
در ضمن بلوز شلوار آبی و سارافون زرد را خودم با ذوق تمام قبل تولدش براش بافتم.
